من اصولا آدم تلخ خوری نیستم. تربیت غذایی خانوادگی جوری
بوده است که همیشه چیزهای شیرین خوردهایم. مربا، آبنبات، بستنی و شکلات. الان هم
که به قهوهخانهای میروم انتخاب اولم چیزی شیرین است. زهرماری مانند اسپرسو
آخرین چیزی است که... اصلا انتخابش نمیکنم و جمع میکنم میزنم بیرون.
پایم را به قهوهخانه هم دختری باز کرد که خود اهل پارک
نبود، خلاف من. هنوز پارک برایم اولویت است. شکلات تلخ هم از اکتشافاتی بود که او
برایم ارمغان کرد. برایم خارقالعاده بود. شکلاتی که همیشه فکر میکردم «قاعدتا»
شیرین است این بار تلخ بود و اسمش هم شکلات تلخ. هیچ حس خوشی نداشت خوردنش. آنچه
به یاد میآورم بیشتر کنجکاوی و شگفتزدگی بود که جویدن بیشتر را بر میانگیخت.
شاید بگویید به خاطر کافئین بالایش نسبت به شکلات شیرین بوده است. مخالفتی ندارم
اما آنچه برایم مهمتر است نه این تبیین شیمیایی که توضیح پدیدارشناختی آن انگیختگی
است. برای توضیح پدیدارشناختی هم نیازی به امور فیزیکی و شیمیایی نیست. دستافزار
پدیدارشناس مفاهیم متعارفی است که آدمیان برای تجربهی دنیا و توصیف تجاربشان به
کار میبندند.
آدمی که تنها شیرین و شکلات شیرین دوست دارد چه میشود که
شکلات تلخ برمیدارد و آرام آرام میجود؟
یک هفته است که دارم شکلات تلخ میخورم و هنوز همانم که
سالها پیش بودم؛ خوشی و اشتیاقی نیست برای خوردنش و با این همه همچنان از خوردن دست
نمیکشم. دیگر البته آن کنجکاوی سالهای دور از خوردن شکلات تلخ با من نیست. پس چه
چیزی است که همچنان من را به پیش میبرد در جویدن؟ تردید ندارم که وقتی این بسته
هم تمام شود دیگر نخواهم خرید. نوبت پیش هم از سر اتفاق این دو بسته را برداشته
بودم. خوب پس چرا چنین زهرماری را در زبالهدان نمیاندازم؟
خوردن شکلات تلخ وقتی که کسی که تنها شکلات شیرین میخورد
آن را انجام میدهد، به گمانم اهمیتی فلسفی مییابد. این کنش بازنمایی رویکردی به
زندگی است که خود را اینجا و آنجا در دیگر کنشها نیز باز میتاباند.
این عمل را یک
دیندار مسیحی چگونه خواهد فهمید؟ مطمئن نیستم اما حس میکنم خوردن گوشت عیسای
ناصری است. مشارکت در تلخی عملی است که معنای مابعدالطبیعی آن تنها برای عیسای
ناصری گشوده است و ما از آن جز تلخی نمیمزیم. پس چرا میخوریم؟ به گمانم باز همان
حفره خود را نشان میدهد. ما در زجر عیسا مشارکت میکنیم به رغم آنکه از رنج
بیزاریم. آنچه ما را میانگیزد به ادامهی خوردن آن معنای نهفتهای است که امید میبریم
در انتهای کار بر ما گشوده شود. آن معنا البته و متاسفانه هیچگاه روشن نمیشود.
پسین تکهی شکلات تلخ هیچ شیرینتر از نخستین تکه نیست. تنها ماییم که تلخیاش را اندکی
کمتر مییابیم. با این همه خوب میمزیم که این شکلات همچنان تلخ است و ناخواستنی.
خوردن گوشت عیسای ناصری و مشارکت در رنج او کنشی عبث است (چرا که آن معنا برای ما
همیشه نامکشوف خواهد ماند). کنشی که عبثی آن از همان تکهی اول معلوم است. هیچ شیرینیای
در شکلات تلخ نیست. به گمانم آن روشنایی مابعدالطبیعیای که تنها بر عیسا دیدنی
بوده است برای همگی مشارکان تهینایی بیتمامی است، درست همان چیزی که از آن به «عبث»
یاد میکنیم و من آن را بیشتر در هیئت پدیدارهای تلفشدگی و صرفشدگی درک میکنم. آنچه
برای اوست برای او مانده و با خود او در خاک شده. جملگی مشارکان در رنج او تنها و
تنها خویشتن را مصرف و تلف میکنند.
خوردن شکلات تلخ وقتی که اصولا شیرین خور هستی هیچ اعتیاد روانیای
نیست. این کنش به تبیینی قویتر و عمدتا فلسفی نیازمند است. حس میکنم درست مانند
جنون است. تلخخوری برای کسی اصولا شیرینخوار حماقت است و وقتی امتداد مییابد به
درستی کاری دیوانهوار و جنونبار تعبیر میشود. به گمانم به جوهر آن نزدیک شدهام.
فکر کنم مفهوم «جنون» باید مفهوم محوری تبیینم باشد.
تکههای پیاپی شکلات را که بر زبان میگذارم از خود نمیپرسم
که چرا آنها را میخورم وقتی که لذتی در آن نیست. تا همین حال که تامل میکنم هرگز
در این یک هفته این سوال را از خود نپرسیده بودم. همین اتفاق است که آن را از عملی
عاقلانه به کنشی جنونآمیز بدل میکند. در اعتیاد نیز فرد از خود نمیپرسد که چرا
ادامه میدهد اما او خود را نیازمند مخدر میداند و در مصرف آن غایتی میبیند:
بهبود و سر حال آمدن. جنون خوردن شکلات تلخ هرگز از این دست نیست. برای همین است
که خصلتی فلسفی دارد.
گمان میکنم آنچه این رفتار باز میتاباند خواست مستحکم نفی
زندگی است. نمیدانم چرا، اما به یاد هدایت میافتم. به یاد نمی آورم جایی خوانده
باشم او عاشق زندگی نبوده باشد. درک من هم از او همین است. به گمانم او به عمیقترین
معنای کلمه عاشق زندگی بوده است و با این همه بارها برای خودکشی دست بالا زده است.
امید و روشنیای که در شکلات شیرین، برای آنکه عاشق شیرینی
است، نهفته است با شکلات تلخ کم نور میشود. با این حال انگار کن سیاهچالهای است
که خورنده را به خود میکشد و او مدام و مدام خود را و زیستنش را نفی میکند.
اگر همهی این حرفها درست باشد خودکشی به عنوان «کنش» هیچ
اهمیت فلسفیای ندارد. تنها به عنوان یک ایده و اندیشه و شاید دغدغه است که به
لحاظ فلسفی رنگ می گیرد. بر خلاف، «کنش» تدریجی و کشدار «مصرف» کردن زندگی و اتلاف
خودخواستهی زیستن است که اهمیتی عمیقا فلسفی دارد.
شاملو جایی میگوید «بهار منتظر بیمصرف افتاد». از این میگذرم
که هیچ از این پاره خوشم نمیآید اما تلخی، یاوگی و بیهودگی را در فارسی دقیقا و
به درستی همین «بیمصرف»ی که شاملو آورده است میرساند.