دچار تهوع میشوم، سردم میشود و همه چیز محو میشود. شعورم
زائل میشود. میخواهم بخوابم. خوابآوری که بخواباندم و تضمین کند وقتی بیدار میشوم
همه چیز خوب شده باشد. چنین خوابآوری البته نیست. خسته نیستم. بیشتر حسی از
شکستگی است تا خستگی. در شکستگی لزوما خستگی مندرج نیست. صحیح و سالم راه میرفتهای
و یکباره شکسته شدهای، بیآنکه راه خستهات کرده باشد. شکستگیای از این دست
تنها نشانهی آن است که در راه انتظار آنچه را که تجربه کردهای نداشتهای. میدانم
که وقتی خسته میشوم دوباره بلند میشوم و وقتی که شکسته، اما اعتمادی ندارم که
بلند شوم.
هنوز سردم است و همچنان تهوع دارم.
فردا کلی کار مانده دارم. باید اندکی بخوابم. ظرفهای شام را
هم هنوز نشستهام. بماند برای فردا.
6 comments:
در شکستگی فکر می کنی تردید داری به هر شکل به بلند شدن یا نشدن فکر می کنی اما در خستگی به چیزی فکر نمی کنیم
موافقم با شما. در خستگي مغز خاموش شده است يکسره. در شکستگي مغز کار ميکند اما اتصالات آن به هم ريخته اند و همه چيز آشوبناک است. اگر در خستگي مغز حکم ساعت خوابيده را داشته باشد در شکستگي حکم ساعتي را دارد که هنوز کار ميکند اما نادرست و بي انتظام.
ماه هاست كه دلم براي يه خواب راحت و طولاني تنگ شده. و ترس هرلحظه بيشتر ميشود كه شايد هيچوقت نتوانم اين خواب را تجربه كنم.
رضا جون ميبينم كه مثل يه بچه لجوج و سرسخت نمي خوايي به اين چيزها عادت كني. عادت كن تا شايد لذت هم سراغت بياد. بپذير!
در ضمن حواسم هست با چراغ خاموش به بلاگم سر ميزني و كامنت هم نميذاري.
و من در اینجور مواقع درخواست مرگی موقتی از خدا میکنم !!
انشاالله که روبه راه شوید :-)
از ايده ي مرگ موقتي تان خيلي خوشم آمد . موقتي بودن مرگ چيزي است مثل يک خواب آور قوي. به نظرم تنها نگراني اين است که بعد از هر دوي اينها خواب ديدني هم وجود داشته باشد. آن وقت آيا باز خواب همين دنيا را ميبينيم؟! نقض غرض خواهد بود. ياد هملت انداختيد مرا وقتي از همين خواب حرف ميزند.
براي آرزويتان ممنونم.
چه میکنی رضا جون. بازم رفتی تو فاز کامنت نذاشتن ها!
در ضمن سعی کن سرسخت باشی داداش مث کرگدن
تا بعد
Post a Comment