یک. چیزی نیست که به دست آوردنش همه چیزت را دیگرگون کند و به
دست نیاوردنش هم. چیزی هم که به دست آوردنش همه چیزت را دیگرگون کند تنها نشانهی
شومی است که بی آن هیچ نبودهای و هیچ هم نخواهی بود. آنچه هم که به دست نیاوردنش
همه چیزت را هیچ کند بیرق تاریکی است که آنچه داشتهای همگی هیچ نبوده است که چنین
از هم پاشیده است.
دو. تنها و تنها چیزی برایم اهمیت دارد که مرا یکسره دیگرگون کند. هر چیزی جز این در فرودست مینشیند.
سه. درست آن چیزی که مرا یکسره دیگرگون میکند همان چیزی است که مرا در هم میشکند. متناقضنمای مهلکی است.
چهار. آن که برایش جز امری یکسره دیگرگون کننده هر چیز دیگری فاقد اهمیت باشد «خویشتن» بزرگی دارد. تا این «خویشتن» فرونشکند او از غرور و نخوت نمیرهد.
پنج. شمس با مولوی چنین کرد. او را تکاند و بر باد داد. مولوی از پس شمس دیگر رفته شده بود. از آنچه بر مولوی پس از دیدار شمس رفته میشود فهمید که پیش از آن ملاقات او چه کسی بوده است. انسانی با «خویشتنی» چنان بزرگ که کسی را نمیپذیرفته. به گمانم این تصویر به مراتب مهمتر و درستتر از تصویری است که مرتب از غرور و نخوت پیش از شمسِ مولوی ترسیم شده است؛ خودبینی فقیهی اهل مدرسه. سنگناکی مولوی از جنس خودبینیای نیست که در کوچه و بازار میبینیم از مردمان سر میزند. ای بسا که او با مردم روزگارش نیز انسان بوده است و فروتن. خودبینی مولویِ پیش از شمس خودبینیای بسی نهانی بوده است. او کسی را نمیپذیرفته و تنها قلندری میبایست که از او بگذرد و شمس چنین بوده.
شش. شمسی که مولوی را نابود کرده نه با فتح دژ کهنسال او که با یکسره به استهزا و ندید گرفتن آن خویشتن بزرگ و فربه، وی را از پای افکنده است. شمس زیرکی نورزیده. او تنها همان گون که بوده رفتار کرده و از قضای روزگار است که از آن همه که تلاشگر رخنه در دژ مولوی بودهاند (یا بهتر بگویم آن «همه«ای که او همیشه توهمش را با خویش داشته است که تلاشگر رخنه در اویند) شمس سرش را انداخته است و خوش خوشان و بیخیال از درب قلعه وارد شده است.
دو. تنها و تنها چیزی برایم اهمیت دارد که مرا یکسره دیگرگون کند. هر چیزی جز این در فرودست مینشیند.
سه. درست آن چیزی که مرا یکسره دیگرگون میکند همان چیزی است که مرا در هم میشکند. متناقضنمای مهلکی است.
چهار. آن که برایش جز امری یکسره دیگرگون کننده هر چیز دیگری فاقد اهمیت باشد «خویشتن» بزرگی دارد. تا این «خویشتن» فرونشکند او از غرور و نخوت نمیرهد.
پنج. شمس با مولوی چنین کرد. او را تکاند و بر باد داد. مولوی از پس شمس دیگر رفته شده بود. از آنچه بر مولوی پس از دیدار شمس رفته میشود فهمید که پیش از آن ملاقات او چه کسی بوده است. انسانی با «خویشتنی» چنان بزرگ که کسی را نمیپذیرفته. به گمانم این تصویر به مراتب مهمتر و درستتر از تصویری است که مرتب از غرور و نخوت پیش از شمسِ مولوی ترسیم شده است؛ خودبینی فقیهی اهل مدرسه. سنگناکی مولوی از جنس خودبینیای نیست که در کوچه و بازار میبینیم از مردمان سر میزند. ای بسا که او با مردم روزگارش نیز انسان بوده است و فروتن. خودبینی مولویِ پیش از شمس خودبینیای بسی نهانی بوده است. او کسی را نمیپذیرفته و تنها قلندری میبایست که از او بگذرد و شمس چنین بوده.
شش. شمسی که مولوی را نابود کرده نه با فتح دژ کهنسال او که با یکسره به استهزا و ندید گرفتن آن خویشتن بزرگ و فربه، وی را از پای افکنده است. شمس زیرکی نورزیده. او تنها همان گون که بوده رفتار کرده و از قضای روزگار است که از آن همه که تلاشگر رخنه در دژ مولوی بودهاند (یا بهتر بگویم آن «همه«ای که او همیشه توهمش را با خویش داشته است که تلاشگر رخنه در اویند) شمس سرش را انداخته است و خوش خوشان و بیخیال از درب قلعه وارد شده است.
از دور بدید شمس دین را
فخر تبریز و رشک چین را
آن چشم و چراغ آسمان را
آن زنده کننده زمین را
ای گشته چنان و آن چنانتر
هر جان که بدیده او چنین را
گفتا که که را کشم به زاری گفتمش که
بنده کمین را
این گفتن بود و ناگهانی از غیب گشاد او
کمین ر
آتش در زد به هست بنده وز بیخ بکند کبر
و کین را (دیوان شمس)
3 comments:
نوشته را در گودر خواندم و از ایده و حرف اصلی خوشم آمد . فقط جسارتا به گمانم این گزاره "آن که برایش جز امری یکسره دیگرگون کننده نه هیچ چیز دیگری فاقد اهمیت باشد «خویشتن»بزرگی دارد. تا این «خویشتن» فرونشکند او از غرور و نخوت نمیرهد." اندکی مغلق است. : جز، نه ، هیچ چیز، فاقد
...
آن که برایش جز امری یکسره دیگرگون
کننده "هر" چیز دیگری فاقد اهمیت باشد...ا
سلام. ممنون برای اظهار نظرتان. جمله ای که به لطف نوشتید «مغلق» بود از اصل غلط دستوری داشت و نادرست بود. چنان که خود نیز ناگزیر دانسته بودید. برای توجه و تصحیحتان بسیار ممنونم.
~ چیزی نیست که به دست آوردنش همه چیزت را دیگرگون کند و به دست نیاوردنش هم. چیزی هم که به دست آوردنش همه چیزت را دیگرگون کند تنها نشانهی شومی است که بی آن هیچ نبودهای و هیچ هم نخواهی بود~
این عاالیه ... مدت هاست که منتظر یه چیزیم که همه چیز رو عوض کنه ... غافل از اینکه فقط دارم خودم رو گول میزنم !!
مرسی از متن قشنگ . اگه وقتی بود به من هم سری بزنید :)
Post a Comment