Tuesday, October 18, 2011

امید نوشتن

وقتی می‌نویسی برای که می‌نویسی؟
برای کسانی که می‌خوانند و از سر لطف نظر می‌دهند؟ نه. آنها که در دنیای واقع نوشته‌ات را می‌خوانند مهم نیستند. نه تنها مهم نیست در جهان واقع آن را یک نفر بخواند یا یک میلیون نفر، بلکه اساسا مهم نیست که در عمل کسی در جهان آن را می‌خواند یا نه.
نوشتن همیشه برای آن کسی است که بالقوه در جهان واقع جایی ایستاده است و می‌سزد که تو برایش بنویسی و او بخواند. آن فرد ای بسا که نه فردی واقعی‌ که تنها فردی ممکن باشد اما همین است که نوشتن را شدنی می‌کند.
آن فرد ممکن کسی است  که از هر تعلقی و صفتی پاک است و چنان انتزاعی است که در هر کسی می‌تواند تجلی یابد. آن فرد ممکن نه فلان کس است و نه بهمان کس. او آن فرد آرمانی توست که آرمانی بودنش از هر چیز منتزعش مرده است.
برای نوشتن باید امید داشت. آنکه می‌نویسد همچنان امیدوار است و در جهانی که یکسره از معنا تهی است نوشتن نه آنکه برای نویسنده‌اش امید ارمغان کند بلکه نشانه‌ی کورسوی امیدی است که هنوز با اوست. امید به آنکه کسی جایی و روزی نوشته‌اش را می‌خواند. آن هم نه هر کسی. کسی که سزاوار چنین نوشته‌ای است و افتخار نویسنده نیز آن است که برای چنین کسی نوشته است. به سارتر می‌اندیشم که در دنیای یکسره تهی از معنایش همچنان تا واپسین لحظات می‌نوشت.
به بیهقی می‌اندیشم و فردوسی. نوشتن آنچه نوشته‌اند کجا ممکن می‌شد اگر امیدی به آن نبود که خواننده‌ای ممکن که نوشته‌های ایشان را بسزد روزی و جایی آنها را بخواند. برای نوشتن چیزی فراتر از واقعیت نیاز است. امید لازم است. خیل نویسندگانی که در دار و دکان نظام‌های سفله‌پرور همچنان قلم از دست نمی‌گذارند با آن که کتابهایشان یک به یک در محاق توقیف می‌ماند هیچ اگر نشان ندهد به امیدی دلالت دارد که هنوز در دل ایشان است.
امیدی که نوشتن را ممکن می‌کند امیدی یکسره مابعدالطبیعی است. امید به امکانی که جایی و زمانی، ولو که نویسنده دیگر در حیات نباشد، کسی که نویسنده برایش قلم زده است اثر را بخواند.
خواننده‌ی ممکن است که نویسنده‌ی بالفعل را می‌آفریند.
امید نوشتن به مالیخولیا می‌ماند و عشق. آنکه پیش روی توست، نیست و آن که را نمی‌بینی حقیقی‌تر از آنکه می‌بینی می‌گیری. خواننده‌ی واقعی آن کسی است که در نهایت اثر تو را خوانده است نه آن خواننده‌ی ممکن. درست مانند عشق است. آنکه پیش چشم توست نیست و آنکه نیست را همیشه پیش چشم داری. یاد این بیت (همیشه تلخ) از دیوان شمس می‌افتم که:
من تو را مشغول می‌کردم دلا             یاد آن افسانه کردی عاقبت
در عشق چیزی عمیقا غیرانسانی است (اگر خویشتنداری کنیم و نگوییم ضدانسانی) و همین از آن امری مابعدالطبیعی پدید می‌آورد. امید مابعدالطبیعی نوشتن نیز از همین سنخ است.
چیزی از حقیقتش نمی‌کاهد بی‌رحمی این سخن که وقتی می‌نویسی برایت مهم نیست کسی در واقع آن را بخواند یا نه و تنها چیزی که چشم داری این است که آن کسی که برایش نوشته‌ای این را بخواند و می‌خواند.
امید نوشتن از اطمینان و اعتمادی می‌آید که تو داری. می‌نویسی نه تنها به این امید که آن کسی که می‌سزد آن را بخواند بلکه با این اعتماد که آنکه برایش نوشته‌ای اثر تو را روزی و جایی بی‌گمان می‌خواند.
اطمینان به چنین چیزی است که از نوشتن حماسه می‌سازد و شجاعت. درست همچون کسی که چنان به آرمانهایش باور دارد که جان در کف می‌گیرد و برایش می‌جنگد. نوشتن اطمینان مابعدالطبیعی‌اش را نشان می‌دهد. شجاعت زمان نوشتن به شجاعت زمان آفریدن جهان می‌ماند. داستان آفرینش (یا نسخه‌‌ی دانشمندانه‌اش «پیدایش») همیشه شکوهمند روایت شده و می‌شود. این ویژگی زیباشناختی در روایت‌گری نشانه‌ای است از آن چیزی که ما خود نیز از آفریدن درک می‌کنیم (و حتی در نسخه‌ی «پیدایش» هم آن را بازجویی می‌کنیم)؛ امری حماسی و پرشکوه.
اعتماد هنگام نوشتن نتیجه‌اش اثری مهم و درخور نخواهد بود. ای بسا کاری پیش پا افتاده و سخیف نتیجه کند. چه باک. کسی که می‌نویسد نه برای دیگران می‌نویسد و نه برای ملاکهایی که دیگران آورده‌اند. نظر آن دیگران نیز گر چه نوشته‌های آینده‌اش را تغییر می‌دهند، به خودی خود هیچ ارزشی ندارند. او برای کسی یکسره ممکن می‌نویسد.
اطمینان، اعتماد و امیدی که هنگام نوشتن دارم آن چنان قدرتمند است که اگر همین را در زندگی روزانه می‌داشتم یا که توانم بود اعمال کنم بی‌گمان کسی دیگر می‌بودم. کسی دیگر بودنم هم بوده است که آن را در زندگی از من زایل و در نوشتن بازبخش کرده است. 

0 comments: