برخی چهرها برایم زیبایی دارند و خیرهکنندهاند
اما به رغم زیباییشان برایم غریبه اند و ناآشنا. همیشه حسی عجیب به آنها دارم.
احساسم به روشنی احساسی غیرجنسی است اما همچنان هم حسی زیباشناسانه نیست. همیشه در
این حیص و بیص بودهام که پس چیست.پس از سالها توضیح دیگری برای این چهرهها یافتهام. آنها
گمانم میگوید که فانتزیهای من اند. فانتزیهایی که آرزوهای من اند و با این همه
هیچگاه از اندازهی آرزو بیرون نمیآیند و این نه از آن روست که شاید نتوانم به
آنها دست رسانم بلکه از آن جهت که ذات خیالگونشان آنها را از دسترس دور میدارد.
چهرهای که این خصلت را دارد اساساً تعینی از امیال و غرایز و نهفتههای جان من
است که در جهان بیرون لوندی میکند. آنجا در معرکهی واقعیات این فانتزیها هم
جانی دارند و میروند و میآیند. اگر این گونه باشد دنیای پیرامون من نه تنها
واقعیات که آمیزهی واقعیات با خیالپارهها است. جهان یکسره عینی برای من ناممکن
است و شاید برای دیگران یا دستکم دیگرانی هم که فانتزی دارند چنین باشد. ما
فانتزیهایمان را هم، نمود یافته و جان گرفته میبینیم. این چنین جهان بیرون
بازنمایی جان من میشود و من در دقت در آن خودم را باز مییابم. جهان بیرون
تنومندی آن چیزی ست که جان من است و من از برون سر خود است که به درون خویش نقب میزنم.
نقاب را این گونه میتوان فروکشید.
خیالپارهها هوش میطلبند که از واقعیات تمیز داده شوند و
راهزنی نکنند. آن چهرهای که برای من جلوهی خیالاتم است نه افق غریزهی جنسیام و
نه نیز نشانندهی عطش زیباییشناسیام فانتزیای است که بنا به ذات خود دسترسناپذیر
است چرا که اگر جز این میبود دیگر خصلتی خیالگون پیدا نمیکرد. حال تلاش برای به
چنگ کشیدنش درست نشان از اشتباه گرفتن آن با چهرههای واقعیای است که من
خواهانشان هستم. چهرههای واقعی درست آن چیزهایی هستند که من میتوانم بپذیرم و
دست و تن صاحبانشان را در آغوش بفشارم. «میتوانم» درست به این معنا که جان من
توان مصاحبتشان را دارد. به گمانم سرچشمهی نگونبختیام آن خواهد بود که فانتزیهایم
را بخواهم تحقق ببخشم و بخواهم لمسشان کنم. آنگاه خیالپارههایی که ناتوان از
ایفای نقش واقعیات اند به کاری نابجا گمارده میشوند و حاصل بیتردید جز نکبت
نخواهد بود.
0 comments:
Post a Comment