این که احساس کنی دلت برای چیزی تنگ شده است، چیزی که
سالیان است از خود دانسته دور داشتهای: عشق. یکباره میانهی روز حس کنی چه اندازه
دوست داری عاشق باشی و چه اندازه این حس دور به تو نزدیک شده است و دوباره پس از
سالها همان عواطفی در بدنت میسُرند که روزگار عاشقیات (این تجربهی یکی دو ماه
پیش خود من بود). بدن انگار که گنجینهای است از عواطف از پیش آزموده شده و اینها
دور نمیشوند چرا که تو همیشه بدنت هستی. خاطرات تنها رویهها و کف نشسته بر موج
اند. آنچه مهم است عواطفی است که تن تو حامل و پاسبان آنهاست. تا به حال به این
مسئله فکر نکرده بودم. برایم جالب است. فرض کنیم که تمام خاطراتم را یکراست از
مغزم بر نوار فیلمی پیاده کنند و به ذهن کس دیگری منتقل کنند. آیا او درکی از آن
تصاویر و خاطرات خواهد داشت؟ نه. درست مانند آن است که اطلاعات حافظهام را در
حافظهی رایانهای پیاده کرده باشند. او بیش از مخزنی برای نگهداری آنها نخواهد
بود. خاطرات تنها رونمای عواطفی اند که تنم از خود و در خود گذرانده است. تمامی
ریزشهای هورمونی و افت و خیزهای فشار خون و هزار محصول دیگر سازوکارهای تنم در آن
لحظه. اینها همگی اولویت تن است بر ذهن. اولویت امر مادی بر امر غیرمادی.
حس و حالی که در تنم گذشته بود باز میآید و با خود آن
مفهومی را تداعی و فراخوانی میکند که در آن سالیان دور دیگرانم گفته بودند «عشق»
است. نخستین تجربهی من از عشق تجربهای بود که در تنم حس میکردم و با کسان که در
میان گذاشته بودم تازه فهمیده بودم که به آن میگویند «عشق». درست مانند انسانی
بدوی بودم که چنگال دیده و نمیداند چیست و بعد یاد میگیرد آن را ذیل نام «چنگال»
ببیند.
معشوقان میآیند و میروند. هیچ معشوقی نمیپاید. دنیا چنین
نیست که بماند. همه چیز میراست و دستکم گذراست. آنچه میماند بیتردید حسی است از
عشق که در تن تو میماند و گاه و بیگاه جایی و وقتی خود را نشان میدهد. آنچه قدما
گفتهاند که در نهایت عشق مهم است نه معشوق پیش از آنکه سخنی ناظر به امری معنوی و
مفهومی باشد ناظر است به امری اساسا تنی و مادی. باید چنین گفت: احساسی که بعدها
آموختهای عشق بنامیش است که مهم است نه معشوق. حالا از بعد سالها احساس عشق میآید
بی آنکه معشوقی در میان باشد. من تنم هستم. تنم تمامی تجربهی من از زندگیم است.
0 comments:
Post a Comment