امید نوشتن خود را از نوشته فراتر میبرد. نوشته هیچ نیست
برای نویسندهاش. آنچه مهم است آن فرد ممکنی است که جایی و روزی در این نوشته
نویسنده را باز مییابد. آن فرد ممکن عصبیت و تعصب را از نویسنده میستاند و او را
آزاد میکند. او تعصبی بر نوشتهاش ندارد چرا که برای هیچ فرد واقعی ننوشته است که
تایید و تکذیبش او را بیازاد. نوشته برای آن انسان آرمانی است.
امید دیدار آنکه برایش نوشتهای وقتی که اثرت را میخواند
امیدی کُشنده، جانربا و هوشگسل است. چنان ژرف تو را میرباید که نابوده میشوی
وقتی که در میان کلماتی و مفاصلشان را میجویی تا به هم برسانی و نوشته بربیاوری
از این همه به این امید که تو را وقتی و حالی بشود که آن خوانندهی ممکن بخواند و بازبیابد.
خوانده شدن، رستگار شدن و
برانگیخته شدن نویسنده است از هیولایی تاریک. امید آنکه آن خواننده اثر مرا بخواند
و مرا بازبیابد چنان اساطیری است و در عین حال لمس کردنی که ذهنم خالی میشود و پر
وقتی میخواهم توضیحش بدهم. این که مرا در نوشتهام پیدا کند چنان است که گویی مرا
به تمامی پیدا میکند و انگار کن کسی قلاب میافکند و از موج موج تاریکی تو را بر
میکشد و نه تنها تو را مییابد که تو را از خودت بازمییاباند (هیچ چیز
دیگری به ذهنم نمیرسد به جای این جملهی آخر بگذارم و آنچه را که میخواهم
بگویم). پیدا میشوی و همه چیز روشن میشود. امید تمام میشود چرا که همه چیز به
انجام رسیده است و گویی طرحی که نیمه بودهای در همهی عمر وقتی که یافته میشوی
کامل میشود. آخرین پارة جورچین کنار باقی مینشیند و آن وقت آسوده میتوانی برای
همیشه بخوابی، بمیری، سکوت شوی.
0 comments:
Post a Comment