Thursday, September 22, 2011

باغ


خداحافظ لنین  (آهنگ تابستان 78)
این آهنگ چندان تازه نیست. آن را بارها و بارها شنیده‌ام.
یک باغ باشد. بادها بوزند و آرام باشند. نسیم باشند. موهابم در دستانشان طفره بروند و من خوش باشم از آن همه گیلاس و آلبالو و سیب و همه دیگر که باشند در کناره‌ی برگهایشان. نور کژتاب آفتابی گاه و بیگاه مسیر شود از گونه‌هایم و پلکهایم را هاشور کند. ایستاده باشم و همه چیز می‌گوید که اتفاقی در راه است و بدانم که بزرگ است. چنان که مرا با خود خواهد برد یکسره. با این همه آرام باشم و با اعتماد. قدم بزنم و آرام دست در شیار درختان ببرم و از عطر اندکی که از حواش بینی می‌گذرد این لحظات را شماره کنم چرا که دیگر نخواهم بود. حس خوشی است. خواهم مرد و این گونه باشد. چنین که بر شستی‌های پیانو می‌رود آرام و خردمند. بی‌شتاب و بی‌هراس نیز. ثانیه ثانیه همه چیز را می‌پاید آن قدر که هیچ دمی نشمرده نمانده باشد. همه را یک به یک می‌شمارد و اطمینانم می‌دهد و همین است که ایستاده‌ام داشته در باغی که آستانه است گویی. نفس خوشی است. بلندی‌های سازهای بادی گو که خبر از شکوه چیزی نزدیک می‌دهند، کشاکش خردمند ویلن‌ها و ویلنسل‌ها اطمینانم می‌دهد که هراس نکنم. دل قوی می‌دارم و سلامت در باغ بهاری خویش منتظر تمامی داستان قدم می‌زنم. خوشم. خوشم که چنین هم بمیرم.  

بیست و پنجم اوت دوهزار و یازده/ سوم شهریور نود (میان  زمین و آسمان لندن به تهران)

0 comments: