خداحافظ لنین (آهنگ
تابستان 78)
این آهنگ چندان تازه نیست. آن را بارها و بارها شنیدهام.
یک باغ باشد. بادها بوزند و آرام باشند. نسیم باشند. موهابم
در دستانشان طفره بروند و من خوش باشم از آن همه گیلاس و آلبالو و سیب و همه دیگر
که باشند در کنارهی برگهایشان. نور کژتاب آفتابی گاه و بیگاه مسیر شود از گونههایم
و پلکهایم را هاشور کند. ایستاده باشم و همه چیز میگوید که اتفاقی در راه است و
بدانم که بزرگ است. چنان که مرا با خود خواهد برد یکسره. با این همه آرام باشم و با
اعتماد. قدم بزنم و آرام دست در شیار درختان ببرم و از عطر اندکی که از حواش بینی
میگذرد این لحظات را شماره کنم چرا که دیگر نخواهم بود. حس خوشی است. خواهم مرد و
این گونه باشد. چنین که بر شستیهای پیانو میرود آرام و خردمند. بیشتاب و بیهراس
نیز. ثانیه ثانیه همه چیز را میپاید آن قدر که هیچ دمی نشمرده نمانده باشد. همه
را یک به یک میشمارد و اطمینانم میدهد و همین است که ایستادهام داشته در باغی
که آستانه است گویی. نفس خوشی است. بلندیهای سازهای بادی گو که خبر از شکوه چیزی
نزدیک میدهند، کشاکش خردمند ویلنها و ویلنسلها اطمینانم میدهد که هراس نکنم.
دل قوی میدارم و سلامت در باغ بهاری خویش منتظر تمامی داستان قدم میزنم. خوشم.
خوشم که چنین هم بمیرم.
بیست و پنجم اوت دوهزار و یازده/ سوم شهریور نود
(میان زمین و آسمان لندن به تهران)
0 comments:
Post a Comment