Thursday, June 30, 2011

نامرئی

نامرئی آنی نیست که امکان دیده شدنش بوده است و دیده نشده است. آنی نیست که امکان دیده شدنش است و با این همه امیدی به دیدنش نیست. نامرئی امکان مابعدالطبیعی دیده شدن و همزمان نابه‌تحققی‌اش در جهان واقع نیست. نامرئی آنی نیست که اساسا «امکان» دیده شدن داشته باشد.
نامرئی انتفای هر گونه امکان دیدن است. نامرئی اصولاً-نادیدنی است. آنچه نامرئی است نه مرئی بوده که نامرئی شده باشد و نه مرئی شدنی است. در نامرئی امیدی نیست. او هیچ‌گاه در چشم‌خانة تو نمی نشیند. نامرئی ناممکنی‌ای بوده است که از آغاز هم امیدی به مرئی شدنش نبوده است و با این همه محال‌اندیشانه خود را پیش اوی و او را با خود دیده‌ای.
نامرئی اگر هیچ نسبتی با تو نمی‌داشت مرئی شدنی یا نشدنی بودنش هیچ اهمیتی نمی‌داشت. نامرئی وقتی که بندی تو را به او می‌پیونداند کُشنده می‌شود. زخم نابندنده می‌شود. چرک می‌کند و رنجش از چشم‌هایت بیرون می‌زند. درست همان طور که عشق. همان گونه که درد عشق را حس می‌کنی وقتی از از کاسه‌ی سرت و پشت چشم‌خانه‌ات خود را می‌رساند و چنان است که جلوگیرش نمی‌توانی شوی و خود را یکباره در میدان دیدت می‌پاشد و می‌بینی که همه چیز رنگ می‌ریزد و دنیا شکل‌بندی‌ای یکدست تهی‌شده می‌شود. ساختاری دقیق‌‌شده و اندازه زده. با این همه چشم‌اندازی عاری از محتوا. بگیر اسکلتی گوشت‌خورده در پیش چشم. نامرئی همانند عشق مفاهیم را می‌پاشاند و جهان پیش چشم‌خانه‌ات را نافهمیدنی می‌کند.
نامرئی تو را می‌کُشد. اعتیاد است. از آغاز کران راه پیداست و با این همه کناره نمی‌توانی بگیری. بندی که تو را به او می‌رساند هیچ نمی‌گسلد جز آن که روزهایی ست یکباره شب می‌شود و دیدنی‌ها همه فرو می‌کشند و افق می‌نماید. در افق هیچ نیست. افق انتفای دسترسی است. افق لعن همه‌ی آن چیزهایی است که شده‌اند و می‌شوند و بلکه اصلا شدنی‌اند. داغ لعن نامرئی همیشگی است جز آنکه گاه چرکابه می‌تراود و چشم‌اندازهایت را می‌شوید.
نامرئی امید ناشدنی‌ای است و به آن چشم‌بستن خود نابخردی. با این همه کلنجاری ست مدام در تو و امیدی واهی. نامرئی جوهرة ابسورد در خود دارد. عبث است، بن‌بست است و سرانجام تو را به قتل می‌رساند روزی.

روز چهارم است که به آهنگ «فردا زندگی کن» (Live Tomorrow) لاله گوش می‌کنم. هنوز نتوانسته‌ام از آن گذر کنم. سد شده است پیش رویم. خیزابهای رفته را باز می‌خواند. در موسیقی سازها و صدای خواننده‌اش چیزی است که مرا از گذشته‌ام می‌کشد و سری ندارم که در مسیری دیگر بیندازم.

2 comments:

سیدعباس سیدمحمدی said...

سلام
با مجتهد شیعه صحبت می کردم
گفتم فتوایتان در مورد ماهواره چیست
گفت باید بررسی کرد
گفتم فتوایتان در مورد حکومتی که استفاده از ماهواره را به تشخیص مردم نمی داند و به تشخیص خود می داند چیست
گفت جواب دادن به این فتواها زمان می برد
گفتم یک ماه دیگر بپرسم خوب است؟
طفره رفت
من هم بحث را ختم کردم

پرهام said...

شما نثر زیبایی دارید. بسیار مسرورم از بیخوابی امشب.
شاد باشید.