Thursday, December 30, 2010

پول تميز

در فيلم «جايي براي پيرمردها نيست» (No country for old men) برادران کوهن، خاوير باردم (Javier Bardem) نقش آدم​کشي را بازي مي​کند که گويي آدم​ها برايش دو دسته​اند: آنها که مرگشان به دست او است و اوست که انتخاب مي​کند بمانند يا نه و آنهايي که زندگي و مرگشان حاصل تصادف و اقبال است. او براي دستة اول ​​ ماشه​اش مي​چکاند و براي دستة دوم سکه مي​اندازد. آنها مي​توانند شير يا خط را انتخاب کنند (اما هيچ راهي هم جز انتخاب کردن يکي از آن دو ندارند، چون او اصرار جنون​اميزي بر اين کار دارد، ولو که اصلا ندانند دارند سرنوشتشان را انتخاب مي​کنند) و او نيز دغلي نمي​کند و سرانجام سکه مي​گويد که ماندني هستند يا نه (دوست داشتم در اين باره و جهان​بيني​اي که در اين بازي نهفته است حرف بزنم اما جايش در اين يادداشت نيست). در مغازه-​پمپ​ ​بنزيني وسط بيابان خدا وي براي مغازه​​دار بينوايي سکه مي​اندازد و او زنده مي​ماند. وقت رفتن سکه را به مغازه​دار مي​دهد و مي​گويد اين سکه را از بقية سکه​ها جدا کند چرا که اين پول با بقيه​ي پول​ها فرق دارد.
آنچه مرا به ياد اين فيلم انداخت صداي کسي بود که مي​گفت ​«اين پولي که ما ريختيم به حساب مردم، اين پول، پول ويژه است... اين پول، پول امام زمان است، پول با برکت است... پول حلال و پاک است. مراقب باشيم که اولا اين پول را با پول ديگر خراب نکنيم. خراب نشود. خراب شد ديگر اثر ندارد.».
-----------
توضيح: قصد اسائه​ي ادب در حق خاوير باردم و مقايسة بازي چشمگير او با بازي رفيق​مان را نداشته​ام. 

Sunday, December 26, 2010

رياضيات پايه

جايي ديدم که محسن قرائتي براي خيل شنوندگانش در مناقب امام دوم شيعيان مي​گويد و مي​رسد به اينجا که «اميرالمومنين شب​ها هزار رکعت نماز مي​خوانده است، با توجه.» حساب کردم که هر رکعت را با طمانينه اگر بخواني (اين طمانينه را ضامن توجه گرفتم) يک دقيقه طول مي​کشد. هزار دقيقه هم مي​شود شانزده ساعت و اندي. به گمانم تنها شبهاي اسکانديناوي است که چنين توفيقي مي​دهد.  

Wednesday, December 22, 2010

بيزاري​ها

چيزهاي بسياري است که از آنها بيزارم، چنان که چيزهاي بسياري خوشم مي​کند.
از مهوع​ترين چيزهايي که سراغ دارم و در اين ده ساله ديده​ام دختران و پسراني بوده است که نيچه از بر مي​کرده​اند و ويتگنشتاين و خوش​بختانه وقتي به نوپديده​اي مثل ژيژک​خواني مي​رسد ديگر آن قدر دور شده​ام از آن دوران و دوستي​هايش که به تور کساني از اين دست نخورم. حالم به هم مي​خورد وقتي طرف مي​نشيند از روشنفکري بگويد و اخلاق و گريبان سارتر و هايدگر را بگيرد که برايت اثبات کند زندگي پوچ است و مي​داني و تنها منتظر مي​نشيني که حادثه رخ دهد و ببيني به چه طرفه​الحيلي جان خود از مهلکه نجات مي​دهد. لبخند مي​زنم و مي​خواهم بالا بياورم (شايد «گروتسک» توصيف درست و دقيقي از اين وضعيت باشد).   
شماره​ي اين بيزاري​ها با تجربه​هاي بيشترم مدام تزايد مي​گيرد. اوائل به گمانم مجموعه​اي از تناقض​ها بود و حالا بيشتر برايم مضحکه​اي است آنچه به نام «فمينيسم» و «فمينيست» در جامعة ايراني ديده​ام. دختراني که خود را سربلندانه فمينيست مي​خواندند و وقتي سخن از ازدواج مي​شد همان زن قجري بودند با جهاز و همه چيزهايش. هيچ گاه نتوانستند خود را اندکي، و نه بيشتر، برايم مهم جلوه دهند آن همه گروه و نهاد فمينيستي​اي که وقتي صحبت از حقوق زنان بود حنجره پاره مي​کردند و در برابر کمبود و نبود حقي مشترک ميان تمام آحاد جامعه، از مرد و زن، سکوت مي​کردند.
خندان​تر وقتي مي​شوم که نشسته​ام و طرف دربارة دموکراسي مي​گويد و سياست مدن و نگاه مي​کنم از تدبير منزل خويش نيز درمانده است. نمي​دانم چه بوده است که جلويم را گرفته است مبادا که صداي سرم را بشنود که «خفه شو!». سالها ست وقتي کسي از سياست مي​گويد و اهميت راي ديگران، اگر منزلي داشته باشد براي تدبير و خود از آن ناتوان، سعي مي​کنم سخت نگيرم، اگرچه سخت است.
به اين سه بيزاري فلسفي و اجتماعي و سياسي​ام که نگاه مي​کنم هيچ نيست جز آنکه به خودم نهيب بزنم «خوش بود گر محک تجربه آيد به ميان/ تا سيه​روي شود هر که در او غش باشد» (حافظ) ​
--------------------------
- آنچه در مورد فمينيسم نوشتم تصويري است که من دارم کژ و کوژ، اما به هر حال تصويري است که من دارم.
- اميدوارم اين يادداشت را اگر کسي مي​خواند بر خودش نگيرد چرا که من هم وقت نوشتن هيچ کسي را پيش چشم نداشته​ام. به سادگي سه «حسي» را که با خود داشته​ام مکتوب کرده​ام نه بيش از اين.