منادیان * , ** خبر آوردهاند که علم.الهدی چنین افاضه کردهاند که آنان که موافق ولا.یت مط.لقه ف.قیه نیستند بزغاله و گوساله اند. آشفتهام و اتاق را ساعتی است میپیمایم که ایشان با نشاندن شناسههای (Argument) «بزغاله» و «گوساله» در جای متغیرهای(Variable) x و y در تابع (Function) «آنان که موافق ولا.یت مط.لقه ف.قیه نیستند x و y هستند.» گزارهای (Proposition) بیان فرمودهاند که بدجور به دست و پای ما سینهچاکان ولا.یت را هم گرفته است. ایشان دامنهای (Domain) را که تمام شناسههای ممکن در آن جای دارند مشخص کردهاند: «بچههای جانوران». این یعنی تمامی آن چیزهایی که میتوانند جای x و y بنشینند از ردهی (Class) بچههای جانوران هستند. خب حالا ایشان با این گزاره اعلام کردهاند که آنان که موافق ولا.یت مط.لقه ف.قیه هستند بچههای جانورانی هستند غیر از «بزغاله» و «گوساله»؛ لابد «کره خر» و «توله سگ»!!!مراعات هیچ بنی بشری را نفرمودهاند و تمامی خلفای باری تعالیٰ از موافق ولا.یت مط.لقه ف.قیه گرفته تا مخالف آن، همه را به طویله بردهاند!
Wednesday, December 30, 2009
اهمیت سیاسی منطق ریاضی
Tuesday, December 29, 2009
فضيلتِ زندگي
تو را به خدا ببين که براي ما زندگي نگذاشتهاند. پسر تو بايد الان بنشيني و درس بخواني و حال عاشورا از ده صبح تا سهي نيمه شب پاي اين لندهور نشستهاي و خواندهاي و ديدهاي، اما نه آنچه که به کارت بيايد. روز و شب شده است فلان خيابان که ميسوزد و بهمان کوچه که در تنگنايش کساني گير افتادهاند و کساني ميرسند نجاتشان دهند يا نه. امروز هم دهشتباري خبري که دوستي را چنان زدهاند که تنها زنده مانده است. چنان ميرود که فردا همين که بدانم کسانم نفس ميکشند، ولو با لوله و شلنگ و ... ،خوش باشم. خدا ما را هم بيامرزد.
در اين سه روز کلي دربارهي فضيلت عدم خشونت و بردباري خواندهام و هيچ يک نتوانسته است مرا مجاب کند که در برابر آنان که ميزنند و ميدرند و بيحساب ميکشند بردباري بايد کرد. با اين حال اينجا در پاسخ نويسندهي يادداشت به يکي از خوانندگانش روشني خيره کنندهاي ديدم که پر از هوش بود: «آرمانی که برای حفظش نیاز به «جان» دادن باشد چیزی جز تباهی نیست؛ آن «آرمان» که برای بقای خود نیازمند قربانی باشد مقدس نخواهد بود.» ميخواهم همين نکته را بسط بدهم و به گمانم همين نکتهي کوتاه است که همهي چيزي است که ميتوانيم تجربه کنيم و بر تاريخمان بيفزاييم.
«آزادي» و «برابري» فضيلتهايي بسيار مهم و اساسي اند اما پيش از همهي اين فضيلتها و بيش از همهي آنها فضيلت ساده و بيغوغا اما بنيادياي وجود دارد که ما هميشه ناديده گرفتهايم: «زندگي». انقلاب پنجاه و هفت براي به دست آوردن آزادي و برابري انقلاب کرديم و خونها داديم. هشت سال در کش و قوس نکبت و افتخار جنگيديم تا بزرگي و استقلال داشته باشيم. پيشتر نمي روم و همين دو نمونه کافي است که ببينيم. فصيلتهايي بيشمار بودهاند که زندگي را سرمايهشان کردهايم، سادهترين و بيادعاترين چيزي که داريم. نه خروشي دارد و نه عربده مي جويد. حال آنکه آزادي است که چون ميرود دنيا سياه ميشود و برابري که نيست آسمان بر زمين نشست ميکند. زندگي از همهي اين غوغاييان به دور است و با اين همه، مهمترين فضيلت و بنياديترين فضيلت بشري است. هيچ ارزشي مقدم بر زيستن نيست و اگر يک دليل بايد همين بس که مردگان از همهي اين فضايل بيبهرهاند. بايد زنده بود و آنگاه آزاد يا در بند! همين پيشپاافتادگي فضيلت «زندگي» آن را در چشم ما خار داشته است و کوتاهبينانه آن را فرو نهادهايم.
اين داستان ساده مرا به اخلاق ميرساند، آن جايي که خزانهي همهي اين فضائل رنگارنگ است. آن خزانهاي که هم آزادي دارد و هم برابري و هم بزرگمنشي و هزاران هزار ديگر. اخلاقي که ما آموختهايم و ميآموزانيم اخلاقي است آکنده از نيکوييهايي متعالي. ارزشهايي که به خودي خود فضيلت اند، خواه مايي باشيم و خواه نه. «آزادي» و ... همگي نيکيهايي هستند که بر بودن ما انسانها مقدم اند و ماييم که بايد آنها را پاس بداريم و برايشان بجنگيم و حتي خون بدهيم. آنها از عالمي ديگر اند، خواه از عرش الوهي باشند و خواه از جهان انتزاعيهايي افلاطوني. متعالي بودن اين ارزشها ما را به قلمروي فراز زيستن ميبرد، آنحايي که زيستن تنها مجالي است براي ظهور اين نيکيها.
پيشتر نوشته بودم که اين خيز، خيزي اخلاقي است از آن ابراز خرسندي کرده بودم. حال ميبينم که آري چنين است و اين خيز حقيقتاً خيزشي اخلاقي است و اين بار ميخواهم صميمانه بگويم نگرانم و اگر چنين باشد به تمامي همان خواهد شد که در دو نمونهي بالا آوردم: جان عزيز را بهاي مفاهيم متعالياي ميکنيم که قرار است به کار زيستن بيايند نه آنکه هدف زيستن باشند.
آنچه ما ميتوانيم بياموزيم و بياموزانيم و تجربه کنيم همين تقدم زيستن بر مفهومي همچون «آزادي» است. زندگي بهدستترين داشتهي ما است و «آزادي» دوردستترين داشتهي ما. براي آزادي، برابري، شکوه و هزاران هزار ارزش ديگر گاه بايد مبارزه کرد اما هميشه و هميشه يک نکته است که مغفول ميماند و از زير نگاه ميسرد: اينها همگي براي انسانِ زنده هستند نه براي پيکري جانباخته. هيچ ارزشي چندان نميارزد که برايش جان بدهيم چرا که به سادگي همهي ارزشها ارزشهايي براي انسان زندهاند. اين تقدم تقدمي است که منطقي يکسره ديگرگون با منطق آموختهي ما دارد. ما هميشه براي متعاليها جنگيدهايم، خواه متعاليهايمان رنگ و لعابي مذهبي داشته باشند و خواه نه. اين که غيرمذهبيها دوشادوش مذهبيها در تظاهراتها ميآيند و پيکر به پيکر آنها جان ميبازند به خوبي نشان ميدهد که همگي بيش و کم يک جور ميانديشيم چرا که در فرهنگي، که بيش از صرف عنصر «دين» است و تمامي هستي ما را ساخته است، باليدهايم که در آن زيستن هيچ گاه ارزش نبوده است. فرهنگي که با «سهراب» و «سياوش» و «حسين» تنومند شده است.
آنچه ميتوانيم در اين برهه بياموزيم همين ارزش زيستن در لبهي مرگ است. جايي که ميکشند هيچ ارزشي ايستادگي را توجيه نميکند. اينجا است که «عدم خشونت» مهمترين فضيلتي است که بايد در چشم داشته باشيم. خشونت خشونت ميآورد و دست آخر مرگ. براي من مفهومي همچون «عدم خشونت» به خودی خود فاقد هر گونه باری است و هیچ نمیرساند که یک فضیلت است یا رذیلت اما جایی که این مفهوم به زندگی یاری میرساند و آن را امتداد میدهد بیگمان با یک فضیلت روبهروییم و در چشم نداشتن آن چیزی جز عملی غیراخلاقی نخواهد بود. شاید در روزهایی که خرمشهر در تنگی ارتش عراق گرفتار بود «عدم خشونت» از سوی ایرانیان ساکن در آن شهر یک رذیلت محسوب میشد چرا که ای بسا ارتش عراق هیچ اسیری نمیگرفت و از همه تیر خلاص میگذراند. به این ترتیب تنها با خشونت بود که میتوانستی بیشتر و بیشتر زنده بمانی. امروز «عدم خشونت» است که این امکان را قراهم میکند. جایی که میدانی میکشند جای انسان نیست. مبارزه، تلاش برای بهتر زیستن است نه برای مردن.
این جا است که میخواهم سر به احترام میر.حسین. مو.سوی خم کنم که میداند انسان مرده دیگر انسان نیست و چنین از تندروی خشونت پرهیز میکند. همین جا است که میخواهم به احترامش بلند شوم که میداند این تاریخ چه کم دارد و چه میخواهد تا این خاک جایی برای زیستن گردد. اینجا است که میبینم چه اندازه مهم است که به راه سی سال پیش نرویم و چیزی بیاموزیم، آنچه او هم آموخته است، او که نیک میداند با «حکم جهاد»، که قرنها است مانند نقل و نبات فقها صادر کردهاند و میکنند، مرگ است که میکاریم و زندگیای که نخواهیم درود. به احترام اوست که کلاه از سر بر میدارم.
Monday, December 28, 2009
حسينعلي
صفرم. آيا ممکن است حکومتي حسيني باشد؟
يکم. به يک معنا اي بسا که حسين کشته نميشد و در کوفه حکومت تشکيل ميداد. به اين ترتيب حکومتهايي که پس از حکومت او در درازاي تاريخ ميآمدند ميتوانستند حکومتهايي حسيني يا غيرحسيني باشد، بسته به آنکه تا کجا و تا چه اندازه به آن حکومت ميمانستند. اما در اين صورت ديگر عبارتي همچون «حسيني» بار معنايي ديگري ميداشت و چيزي ميشد همچون «علوي»، چنان که علي حکومت ساخت و اينک ميتوان معنادارانه از «حکومت علوي» و «حکومت غيرعلوي» سخن گفت (چنان که پس از او نيز جنبشهاي شيعياي همچون علويان حکومت تشکيل دادند). تعبير «حسيني» آشکارا باري متفاوت با «علوي» بر دوش دارد و همين امر فاصلهي آن از عنصر «حکومت» را به خوبي نشان ميدهد. صفت «حسيني» هميشه با جنبشها و انقلابها و ناآراميها و شورشها پيوند گرفته است و ميتواند بگيرد و هيچ ربطي با دوران ثبات و برقراري و دولتمندي نداشته است. ما هيچ تخيلي از نوع حکومت «حسيني» نداريم همانطور که هيچ تصوري از انقلاب «علوي»! به همين دليل ساده است که هيچ حکومتي نميتواند «حسيني» باشد. آنچه با «حسيني» نمادپردازي ميشود خيزش است قيام نه آرامش. اگرچه اي بسا که حسين حکومت بر پا ميکرد، تا زماني که او نظامي نياورده باشد نميتوانيم دستگاهي را با حکومت او بسنجيم و بگوييم آيا «حسيني» است يا نه. به اين دليل است که سخن اح.مد خا.تمي در پيوند زدن حکومت به حسين کاملاً نامفهوم و بيمعنا است.
دوم. در اين اوضاع به گمان من تعبير معنادار از آن محمد جواد لا.ري.جاني است که «مو.سو.ي بر امام عادل خروج کرده است». تنها شکل معنادار سخن گفتن در اين اوضاع نابسامان کاربرد مفهوم «حکومت علوي» و همبستهي «خوارج» است چرا که براي هر دو مفهوم نمونه و تخيلي تاريخي وجود دارد.
سوم. مدتها بود که ميخواستم دربارهي اين تعبير لا.ري.جاني چيزي بنويسم و از هراسم بگويم وقتي که اولين بار آن را خواندم. در برابر جملهي خا.تمي که برايم مضحکهاي بيش نبود و تنها از ناداني او حکايت ميکرد سخن لا.ري.جاني به غايت مخوف بود و هست. او يک باره تمام تاريخ را بر پردهي اکران شعبده ميکند و در يک پرده و نه بيش، بي آنکه از چيزي بگويد، اشارهاي ميکند و تو را با تخيل تاريخيايات از مفاهيم تنها رها ميکند. تخيلي که واقعي بودنش تنها هراس ميافکند.
چهارم. اهميت آکادمي در همين است. وقتي که ميخواهي سخني بگويي، ولو که بهرهاي هم از صدق نبرده باشد و از بيخ کاذب باشد، معنادار و مفهوم حرف بزن. اين چيزي است که به گمان من آکادميسين حکومتي ما را از روحانيان خطيب آن بالاتر مينشاند و البته خطرناکتر مينمايد. خطر آکادمي نيز همين جا است؛ چو دزدي با چراغ آيد گزيدهتر برد کالا.
Saturday, December 26, 2009
تقدم شعله زرد بر بابانوئل
امروز تاسوعا است و فردا عاشورا. دلم براي خانه تنگ شده است. امروز خانهي خاله همه جمع بودهاند و شعله زرد پختهاند. مثل همه سال. اين که اينجا کريسمس است و غيره. ربطش به من نميرسد. تنها حسم اين است که امروز تاسوعا بود و فردا عاشورا. ميخواهم خانه باشم. خستهام.
جزيرهاي زير مه
يکم. خيابان (بيابان) را سراسر مه گرفته. (احمد شاملو)*
دوم. اين داستان را براي اين تعريف ميکنم که بدانيد در آن صبحي (عصري) که چنان مه غليظ بود که ميتوانستي با چاقو دو نيمهاش کني چه اتفاقي افتاد. (Baudolino, Umberto Eco)*
سوم. دويست سيصد متر آن طرفتر بعد از اين آبراهه و پشت آن دو سه ساختمان آجري خياباني است که چنان در مه است که ديگر نميتوانم ببينمت.
چهارم. آيا رابينسون کروزوئه هم گم ميشد؟
وقتي چيزي را از دست ميدهيم «گم ميکنيم»، خواه آن چه گم کردهايم «داشته مادي»اي باشد مانند «کليد» يا «داشته معنوي»اي مانند «دانش به مسير بازگشت به خانه».
وقتي کسي از ميانمان به جنگل ميرود و باز نميگردد ميگوييم احتمالاً او «گم شده» است. همين گونه وقتي از نزد کسي يا جمعي، که خانواده باشد يا جامعه باشد يا کل بشريت، جدا ميشويم و راه برگشت به آنها را نمييابيم ميگوييم «گم شده»ايم. به اين ترتيب «گم شدگي» يک ويژگي رابطهاي(Relational Property) است و منوط است به وجود پيشيني دستکم يک «ديگري» و در نهايت «ديگران». در ارتباط با اين ديگري/ديگران است که کسي گم ميشود. بودن انسان(هاي)ي ديگر ضرورت دارد. به اين معنا است که رابينسون کروزوئه خود را «گم شده» ميداند و ميشناسد. او از ديگران جدا افتاده است.
حال اگر روزي رابينسون کروزوئهي گمشده و جداافتاده از ديگران، در جايي از جزيره و در جنگل انبوه آن راه برگشت به خانهاش را پيدا نکند آيا براي بار دوم گم شده است و آيا ميتواند بگويد که «گم شدهام»؟! خير! چون هيچ ديگرياي در جزيره نيست. وضعيت عمومي او در نسبت با ديگران «گمشدگي» است و چه در خانهاش باشد و چه در ميان جنگل هميشه و همواره «گم» است. او در جزيره اي ناشناخته دور و جدا از ديگران است. پس نميتواند بگويد «در ميان جنگل گم شدهام حال آنکه در ده قدمي خانهام گم نبودم»! با اين همه شهود زبانيمان ميگويد که او ميتواند در ميان جنگل با خود بگويد «در جنگل گم شدهام». به شهود مييابيم که چنين جملهاي معنا دارد و رابينسون ميتواند آن را بيان کند، اما چگونه چنين چيزي ممکن است؟ پاسخ اين است که وقتي او در انبوه جنگل ميگويد «گم شدهام» در واقع خود را در خانه تخيل ميکند و از چشمانداز خود- در- خانه اش به جنگل مينگرد و ميبيند که آن کسي که به جنگل رفته است باز نگشته و گم شده است.
پنجم. در آن سوي پنجره دوردستي است که نگاه ميکنم، جايي که دست در جيب قدم زنان در مه شدهام. نميدانم چه حسي است وقتي در مه گم شدهام اما اين اندازه مطمئن هستم که اينجا که نشستهام احساس گم شدن دارم. اتفاق عجيبي است، از خودت که در مه رفتهاي گم شدهاي. قدم زنان از اينجا رفتهاي و ديگر نميتوانم ببينمت.
-------
*کلمههاي درون دو کمان اصلي و از آن نويسندگان است.
Thursday, December 24, 2009
)!نويسندهي "کافه پيانو" - شمارهي يکم ( خصلت ترانسندنتال کافه پيانو
«فروش خارج از حد انتظار «کافهپیانو» کار را به جایی رسانده که برخی دوستان، به «پرتوپلا گویی» افتادهاند.»
اين گونه يادداشت آقاي جعفري (مورخ 10 دي 1387) در پاسخ به منتقدانش شروع ميشود. آقاي کافه پيانو يادداشتشان در نکوهش مخالفخوانها را مکتوب کردهاند و در وبلاگشان گذاشتهاند و اين چنين اجازه دادهاند که بگوييم سخن آخر ايشان است و شايسته است در درک آن از هيچ مجاهدتي (!) فرو نگذاريم. يادداشت در جايي به اينجا ميرسد که:
"«کافهپیانو» پاداش «یک عمر خواندن و نوشتن و پاره کردن و صبوری کردن و منتظر ماندن» و از آن مهمتر؛ بهرغم همهی سختیها و مرارتها، «قلمنفروختن» هم هست. پاداش یک «اصولگرایی سفت و سخت و محکم بر سر عقیده» هم هست که برخیتان (برخی از شما "این قبیل دوستان"!) تاب و توانِ تحمل کردنِ یکدهم آن رنجها و دشواریها و تحقیرشدنها و تحقیرشنیدنها را (که من تاب آوردم) ندارید و همان اول راه میبرید.
اما مطمئنم که اگر شما هم (برخی از شما "دوستان" که چنین ترهاتی میبافید و رواج میدهید) کمی صبور باشید (یک ده بیست سالی مثلاً)... اگر شما هم کمی به خودتان سختی بدهید... اگر شما هم تحقیرها و ملامتها را تاب بیاورید و دندان روی جگر بگذارید و همهچیز را به خدا و داوری و عدالت او واگذار کنید... آنوقت چشم خدا به شما هم خواهد افتاد و پاداش صبوری و ایستادگیتان را خواهید گرفت."
به گمانم ميتوان گفت ايشان سه مقدمه دارند که به يک نتيجه ميرسند:
1. کافه پيانو فروش خوبي داشته است.
2. کافه پيانو پاداش شکيبايي نويسندهاش است.
3. کافه پيانو پاداش خداوند به نويسندهاش است
---------
پس: کافه پيانو پاداش مالي خداوند است به نويسندهاش.
معناي اين همه شايد اين باشد که خداوند يا (الف)ذهن همهي خوانندگان را دستکاري کرده است تا کتابي را که به آقاي کافه پيانو هديه داده است بپسندند و کتاب فروش برود يا (ب) نگاه کرده است که در اين شرايط فرهنگي و اجتماعي چه جور کتابي به درد ميخورد و پول ميآورد و بعد همان کتاب را به آقاي جعفري هديه داده است. اگر (الف) واقعيت داشته باشد با خدايي نابکار طرف خواهيم بود و اگر (ب) راست باشد با خدايي بازاري. اگر «کافه پيانو» به خودي خود چنان بوده باشد که پول بياورد ديگر چه نيازي به دستکاري در ذهن داستانخوانهاي ايراني بوده است؟! به علاوه که دستکاري ذهنهاي خلقالله خلاف حکمت آزمون و خطا در دنيا و پاداش و پادافره در آخرت خواهد بود!! انسانهايي را که عنان ذهنهايشان در يد الهي است نميتوان بازخواست کرد. از سوي ديگر اگر خداوند چون شناساي پيدا و نهان و داناي کل است در بازار مداخله کند و اطلاعاتي سودآور (در اينجا کتابي که بيشک در بازار رقيبان را درخواهد شکست) را به کس خاصي بدهد ديگر دادگر نخواهد بود (درست همان گونه که در اقتصاد آزاد «دولت» هميشه دردسر و مزاحمت است و مداخلهاش ناقض تجارت آزاد) که باز خلاف «سراي امتحان بودن اين جهان» است.
خلاصه اين که فکر ميکنم آقاي کافه پيانو بد جور روي همياري خدا سرمايهگذاري کرده است! در اين فکرم که آمديم و فردا روزي، شايد پنج سال ديگر، کسي نگاهي هم به کتاب ايشان نينداخت و کافهي ايشان هم مانند کافههاي ديگري که در اين سالها تعطيل شدند تخته شد، آن وقت کسي پيدا نميشود بپرسد چگونه است که بازار اين دنيا هديهي خدا را هم ميتواند ببرد روي نمودار نرمال صعود و نزول کالا و با آن همان کند که با نوشتههاي ديگر نويسندگاني که آثارشان حاصل دسترنج خودشان بوده است نه هديهي باري تعالي؟! نگرانم کار اين پاداش الهي در اين بازار مکاره به جاهاي باريکتر بکشد!!
Wednesday, December 23, 2009
بينام
کشاکش ويولونها و پيانو يکباره خاموش ميشود: «هر مرگ اشارتي ست»، و سکوتي که به آن سوي اشاره بنگري: «به حياتي ديگر». اين همه در هفت ثانيه.
-------------
احمد شاملو، سکوت سرشار از ناگفتههاست
Monday, December 21, 2009
Sunday, December 20, 2009
Saturday, December 19, 2009
واکنش
عمدهي روزگارم در خاک پدري به دو چيز ميگذشت: فلسفي زندگي کردن و جفنگ گفتن. جفنگ گفتن بخش مهمي از زندگي من بود، سر ميز نهار در اداره، در خانه با خواهرانم، در جمع دوستان جان. جز آن نقاب که بر چهره دارم، جز آن فولاد نابرگذر، چرت و پرت گفتن هوايي بود که بي آن زندگي بر من تنگ ميگرفت گويي. اينجا زندگي از يک پايهاش به تمامي ساقط شده است. نه تنها هنوز فلسفي زندگي ميکنم، چرند گفتن به تمامي رخت بر بسته است و تنها سخنِ ممکنِ من سخن فلسفي شده است. امروز است که ديگر يقين کردم چيزي کم است، چيزي ديگر نيست. تمامي لطايف چرند و پرند گويي از زندگي کمتحرک من رخت بسته است و اين کاستي چونان عقدهاي شده است. شب پيش دوستي نامهاي نوشت پر از خنده و مضحکه و به شوقم آورد و پاسخي همچندان دادم و امروز با کسي صحبت ميکردم و از او خواستم به دوست ديگري به جاي من چند و چند ليچار بگويد _ به کسي که به قول دوستي «با هم از اين صنمها نداشتهايم» _ و دست آخر مکالمهام با دوست جاني است که از مهمترين حادثهي زندگياش ميگويد و من همه چيز را به خنده و مضحکه ميگذرانم و تنها شرمندگي ميماند و اعصاب و چشماني درهم ريخته که چه کردم.
تمام ارتباطات منتهي به خود را مسدود کردهام که امروز را مفتضحتر از اين نکنم.
يک روز است که دارم واکنش ميدهم و ناخودآگاهم سکان به جانبي ديگر چرخانده است.
باز هم به ياد ميآورم. دو ماه پيش در ميانهي حرف زدن طنزي پيش آمد و فرصتي براي چرند گفتن و چونان گرسنهاي بر طعمه، بر همخانهي يوناني تاختم و او را به ريشخند گرفتم و باز پوزش و سرزنش خويش.
ذهنم واکنش ميدهد همچنان که غريقي در امواج طوفان صحرا.
چيزي ميجويد. لنگرگاهي براي دو دقيقه. بندرگاهي که تنها يک لحظه پا بر زمين بگذارم.
روزهاي همهجاگير نظام
دماي هوا درجههايش را يک به يک تحويل داده است و سرباز صفر است در ميدان بادهاي وحشي، که مشق قتال ميکند.
Monday, December 14, 2009
حلاجِ شفیعی کدکنی
حلاج همیشه برایم اسطوره بوده است. همیشه دوستش داشتهام بارها و بارها برایش گریستهام. اولین بار دو حلاج را با هم دیدم. دیر و زود نوزده سالگی بود (با این رفیق در سر کلاس). سال یکم کارشناسی بودم و کلاس عمومی ادبیات را میگذراندم. حلاج عطار بود که وقتی شروعش کردم به انتها نمیرسید که پایی برای رفتن نداشتم و حلاج شفیعی کدکنی بود که مرا در هوای بیطرف نیشابور گم کرد از خود. حلاج نشانگان بیهوشی من شد و هر گاه که صدایی از اوست آشفته کورمال کورمال میکنم که کجا رفته شدهام.
بارها «حلاج» شفیعی را شکاندم و بستم تا راز از پیچ و تابم باز کنم و هر بار در راهی دیگر بی ردِ بازگشت چندباره گم شدم. امشب ناگاه نه از حلاج که از یاد کسی از شفیعی بازگشته شدم به حلاجی که در صدای تمامی بادهاست.
«در آینه دوباره نمایان شد
با ابر گیسوانش در باد
باز آن سرود سرخ اناالحق
ورد زبان اوست.»
یکم. «در آینه دوباره نمایان شد». شهودم میگوید آنچه که دوباره نمایان میشود همیشه در قاب «پنجره» است که «دوباره نمایان» میشود نه «آینه». دیگر آن که آن کسی که در قاب آینه نمایان میشود همیشه همان کسی است که در آینه چشم دوخته است و به همین توجیه است که نمیشود من در آینه نگاه کنم و کس دیگری در آن نمایان شود. من اینجا در آینه نگاه میکنم و ناگاه کسی در آینه نمایان میشود، کسی که من او را میشناسم چرا که او «دوباره» نمایان شده است و این بار نخست او نیست.
دوم. «با ابر گیسوانش در باد». آنچه از گیسوان اوست در باد کشیده تا دور و این زیباشناسی بصری این پنج کلمه است. زیبایی این تصویر دوچندان است و فهم ما از جمله غنیتر، وقتی به یاد میآورم که نگارگری ایرانی پر است از ابرها- با- بادها. شیوهی «ابر و باد» را به یاد میآورم که تمرین نقاشی بود برای ما زمانی (و البته هنوز فنی در نگارگری). در قاب این سطر کسی ایستاده است با موهایی سپید چونان «ابر» و بلند چنان که «گیسو» ست و آن وقت این همه در باد.
سوم. «در آینه دوباره نمایان شد/ با ابر گیسوانش در باد». من اینجا ایستادهام که خودم را ببینم. ناگاه کسی دیگر، که نه، دوباره او ظاهر میشود. حال ببین که در آن سوی آینه باد هم میوزد. بیشتر از این، اوست که ایستاده و چنان بلند ایستاده است که گیسوانش ابر اند در آسمان. ذهن میشکافد. من اینجا که انسانم بر خاک ایستاده در آینه انسانی میبینم که سر بر آسمان دارد. انسانِ آینه با سری که در آسمان دارد خود را به من نمایان میکند و میشناساند. اسطورهها این چنین نیستند که اسطوره اند؟
چهارم. «باز آن سرود سرخ اناالحق». او «باز» با سرود آشنایش نمایان شده است، سرودی که رنگ دارد و «سرخ» است. این سرود همان سرود «انالحق» است. من او را به یاد میآورم. نام او را از پدرم، در کتاب و هزار کنارگوشهی دیگر این خاک شنیدهام. او «حلاج» است. حال میفهمم که سرود او چرا «سرخ» است.
پنجم. «ورد زبان اوست». مدام است او و سرودش در آینهی پیش چشمام. سرود او نه یک باره، که «ورد» است و هزارباره. این سرود که «ورد» میشود ایمان اوست که پیش چشمم میآید. «انالحق» نه اتفاق و یک باره که «ورد» و همیشگی و از سر ایمان است.
ششم. من اینجا ایستادهام و اوست یکباره در قابی که مینگرم. تنها این را بگویم که این شعر را باید از زبان خود شفیعی کدکنی خواند. این شعر نه آنی ست که همه بخوانیم. اوست که ایستاده و حلاج را در خویش باز دیده. من اینجا هر چه نگاه میکنم هنوز منم که به من مینگرد. این شعر به دور از هر آنچه گفتهایم نه شعري در فرهنگ و ادبيات مشترک ما ايرانيان که داستان تجربهي شفيعي کدکني است. بسا کسانیم که بر خلاف او در آینه حلاج را نمیبینیم. اگر در بزرگی شفیعی کدکنی چیزی نگفته بودم همین چهار سطر کافی است. در سطر سوم و چهارم که رو در آينه، در خود میکند و میگوید «باز آن سرود سرخ انالحق ورد زبان اوست» و گنگ ایستادهام که با کدامین «خود» است که چنین میگوید؟ من راهي به درک اين چهار سطر ندارم. همحسي و همدلي من با شفيعي کدکني ناممکن مينمايد چرا که آن که من در آينه ميبينم سرود انالحق ورد زبانش نيست. شعر اين گونه تجربهاي به غايت شخصي و ناگذار (Intransitive) و غيرقابل انتقال است. اين شعر براي همگان نيست اگر چه همگانش ميخوانيم و هزارباره زير لب نجوا ميکنيم. شفيعي کدکني چيزي و تجربهاي را با ما به اشتراک گذارده که ما به خاطر ژرفاي شخصي بودنش همواره از آن باز ميمانيم. اين گونه است که او خوانندهاي بلندقد ميخواهد و ما را بلند قامت ميخواهد. اين است که مرا شيفته ميکند.
هفتم. همين چهار سطر از «حلاج» کافي است براي سري که به احترام شفيعي کدکني خم ميکنم.
Saturday, December 12, 2009
قوها
اينجا يک درياچهي مصنوعي است که مرغابيها و قوهايي دارد که تير ميکنند ببينند در آن سوي درياچه مبادا کسي ناني بريزد و از چشمشان نگذرد. دومين تکه نان را که مياندازي مثال هواپيما که روي آب ميخواهد بنشيند با کلي سر و صدا ميرسند و بهتزده که اين همه پرنده در يک دقيقه! آرام از آن سو دو حجم آرام سفيد به اين شلوغي که بيصف در انتظار نان شيهه ميکشند ميپيوندند و بيصدا نگاهت ميکنند. برايشان دو تکه نان بزرگ مي اندازي که بلکه براي آن حجم بزرگ محلي از سخن باشند و گويي که نميبيينند! در زير بال و پر هجوميان هيئت سپيدشان به پاشهاي از خاکستري و سياه رنگ ميخورد. آرام اند و بيانديشه که گرسنه اند و يا نه. مرا به ياد گاوها مياندازند از بس که آرام در آب غوطه ميخورند و آن قدر هم که خنگ مينمايند. بعد از چند دقيقه دست آخر يکيشان نانکي به منقار مي گيرد و آهسته و شکيبا ميخورد.
حالا به ياد ميآورم چرا اين دو حجم سپيد با انحناي ناز گردنشان وقتي که آن بالا سر به سياهي مطلق ميگذارند مفهوم «شرم» را در چشم ميآورند. آرامشي دارند و وقاري که تنها احترام مي انگيزد.
Thursday, December 10, 2009
نويسندهي "کافه پيانو" – شمارهي صفرم
1-. اميدوارم نوشتن در ساعت سه و نيم صبح به جفنگ نرسد، به خصوص که تازه از دو ساعت بحث روشنگرانه (!) دربارهي ايران با دوستي سريلانکايي باز گشته باشي!
هميشه نوشتن دربارهي متني که در واقع يک گفتگو است و معيارهاي دقتش با متن نوشته شده فرق دارد، به بيانصافي ميل دارد (سر صبح نوشتن اين را محتملتر ميکند). سعي ميکنم چنين نشود.
اتفاقي به اين جا رسيدم و اين گفتگو را با فرهاد جعفري، نويسندهي کتاب "کافه پيانو"، خواندم. گفتگو بخشهاي جالب زيادي دارد و اين که رمان دويست و اندي صفحهاي در سي و يک روز نوشته شده است (اين خبر برايم فقط جالب است و از آن هيچ نتيجهاي در نميآورم). راستش از اين آقاي نويسنده خيلي خوشم آمد چرا که گفتگوهايش کلي نکته براي خردهگيري و فکر کردن دارد!! اما چون خود کتابش را نخواندهام چيزي هم که مينويسم ناگزير دربارهي محتواي آن نيست.
0 . «نميخواهم بگويم "کافه پيانو" از هر عيب و نقصي مبرا است. حتماً و قطعاً ايراداتي دارد. لابد ايرادات زيادي هم دارد چون فقط خداست که ميتواند موجودات بيعيب و نقصي مثل من و شما بيافريند. اما اشکالات "کافه پيانو"، گويا به نحوي و به قدري نبودهاند که آن را از "داستانيت" بيندازند و از جذابيتش آن چنان کم کنند که خواننده را پس بزند يا نخوانده، رهايش کند. حتا برعکس؛ من نامههاي بسياري از خوانندگان "کافه پيانو" دارم که برايم نوشتهاند وقتي شروع به خواندنش کردهاند، نتوانستهاند آن را زمين بگذارند و "در يک نشست" آن را خواندهاند.»
1 . آقاي نويسنده ميگويد که ميپذيرد کتابش ايراداتي دارد اما دليلي که برايش ميآورد دليلي ناموجه است: « چون فقط خداست که ميتواند موجودات بيعيب و نقصي مثل من و شما بيافريند». اين که کتابي را ميسنجند و دست آخر بر آن ايراد ميگيرند به اين معنا و تنها به اين معنا است که (اين قيد مؤکد ميگويد که هيچ معناي ديگري بر آن مترتب نيست و فقط و فقط به اين معنا است که) در سنجش با ملاکهاي بشري و تاريخياي که از داستان داريم فلان داستان ايراد دارد. به عبارت ديگر وقتي ميگوييم «شاهنامه» شاهکار است معنايش اين است که با در مقايسه با ديگر آثار نظم حماسي زبان فارسي شاهنامه شاهکار است، يا در ادبيات حماسي بشر تا به امروز شاهکاري مثل ايلياد هومر و شاهنامهي فردوسي نداشتهايم. ملاکهاي بررسي ما سراسر انضمامي و بشري و تاريخياند و وقتي کسي ميگويد فقط خداست که شاهکار ميسازد در حقيقت معناي «ملاک» و «سنجش» و «داوري» را نميداند. اگر به اثر اين آقاي نويسنده نقد وارد کردهاند (که بعد از اين گفتگو خواندم و ديدم که کم هم نيست شمار اين نقدها و احتمالاً اين گفتگو متاخر بر آنها بوده و سخن ايشان پاسخي براي آنها) همگي آنها نقد اثر در قياس با گنجينهي ادبيات بشري يا ادبيات فارسي بوده است و پاسخ فوق مطلقاً بيمعنا است و دستکم مغالطهاي در معناي «ملاک» است.
2 . اضافه بر اين خطاي منطقي آقاي نويسنده مرتکب خطايي تجربي هم شده است. شاهد مثالي که ايشان براي آفرينش بيعيب و نقص خدا ميآورد « موجودات بيعيب و نقصي مثل من و شما» است که شاهد بسيار سستي است. نه به جهت فيزيکي ما انسانها بيعيب و نقص هستيم و نه به جهت ذهني. خيل کساني که با کاستيهاي بدني و ذهني به دنيا ميآيند مثال نقض اين ادعا است.
3 . بعد با ملاک ايشان از «داستانيت» آشنا ميشويم: «جذابيت» و اين که «در يک نشست» خوانده شود. هر ملاکي باي اين که ملاک باشد بايد همگاني باشد و براي همه دسترسپذير. «جذابيت» تنها به اثري که يک داستان بر خوانندهاش ميگذارد و يا، از آن سو، تاثيري که خواننده از اثر ميپذيرد اشاره دارد و نه بيشتر. «جذابيت» مفهومي روانشناختي و از بن فردي است و از فردي به فرد ديگر فرق ميکند. شاهدش در همين مورد "کافه پيانو" اين که همان طور که خيليها آن را پسنديدند خيليها هم نپسنديدند و کار را در نيمه رها کردند. خود من دو کتاب را نيمهکاره رها کردهام: "ديوانگي در بروکلين" نوشتهي پل آستر که هيچ لذتي از آن نبردم و به علاوه داستان بي کششي هم آن را يافتم و "اگر شبي از شبهاي زمستان مسافري" اثر ايتالو کالوينو که هم شاهکار و داستان جانداري بود و هم لذتبخش اما درجايي پيچيده شد و طومار مرا هم در هم پيچيد. نمايشنامهي "در انتظار گودو" ي سموئل بکت را که اولين بار ميخواندم هيچ لذتي برايم نداشت اما نميتوانستم رهايش کنم از بس که کنجکاويم را برميانگيخت. آنقدر اطلاعاتي که بکت در نمايشنامه ميداد کم بود که تنها حريصترت ميکرد که بيشتر بخواني بلکه چيزي فراتر از زبانبازي و دربارهي جهان بيرون بازيگران بفهمي! اين را براي آن نمونه آوردم که بگويم «جذابيت» تنها عاملي نيست که منجر ميشود داستاني خوانده شود. شايد خوانندگان "کافه پيانو" به دليلي ديگر آن را تا آخر خواندهاند! آخرين نمونهام "مرشد و مارگريتا"ي ميخاييل بولگاکف است که سه روزه خواندم، که براي من رکورد است. اين رمان هم جذاب بود و هم داستاني شاهکار. اين چهار نمونه را آوردم که بگويم داستان ميتواند روابط متنوعي با «جذابيت» و «داستانيت» داشته باشد و اين که « خوانندگان "کافه پيانو" ... وقتي شروع به خواندنش کردهاند، نتوانستهاند آن را زمين بگذارند و "در يک نشست" آن را خواندهاند» تنها نشان ميدهد که اين کتاب را خوانندگانش در يک نشست خواندهاند اما از آن درنميآيد که همسنگ "مرشد و مارگريتا"ي من بوده است! صفحهي حوادث روزنامه را هم خوانندگانش يکنفس و در ده دقيقه ميخوانند. خب که چه؟ ملاک بايد فراتر از حوزهي رواني و فردي باشد. بايد خصلتي عمومي داشته باشد.
4 . همان اول نوشته گفتم از اين آقا خوشم ميآيد! در يک بند اين همه حرف براي گفتن آورده است. به سرم زده است باز هم دربارهي ايشان بنويسم. تا چه پيش آيد.
Monday, December 07, 2009
خيزِ اخلاقي
1-. به درک. حالا که تمام روز را پاي اخبار گذراندهام دريغ از دو صفحه که خوانده باشم يا دو خط که نوشته، اين يادداشت را هم دربارهي موردي انضمامي مينويسم، گو آن که آخر سر ميخواهم دربارهي نکتهاي اساسي حرف بزنم.
0. چند روز ديگر نيمسال است که ناآرامايم. شعار پشت شعار و خون از پي خون. خيزي که نميدانم تا کجا خود را ميرساند. سال هفتاد و هشت خاطرهي بدي است و هنوز پيش چشم. نه ملت ميدانند که حاکميت تا کجا پيش ميرود و نه برعکس، دستکم درک من اين است. ميدانيم که در کشتن دادگر اند و همه را يکسان ميکشند اما نميدانيم چه اندازه بلندپرواز اند و تا کجا ميکشند. شيلي پينوشه را ديدهايم و سه هزار تني که روشن نيست کجايند و ايران پنجاه و هفت را از ياد نبردهاند که خون، خون ميآورد نه صلح. به گمانم هنوز تصاويرمان روشن نيست و هر حادثه آن را روشنتر ميکند. خواندم و ديدم که امروز تيزتر بود لبهي شعارها و اين تصوير تازهتري است که حاکميت ميگيرد و حاکميت هم بايد آبديدهتر بوده باشد امروز. شش ماه براي اعتراضي که حاصلاش را نبيند فرصت بلندي است که صدايش خفهتر شود. حتي اگر با اين اعتراض برخورد فيزيکي هم نشود زمان مانند سمباده است که ميفرسايد و ميکاهد. پس باورکردني است تا سال نو ماجرا خاتمه يابد، مگر آن که حاکميت واکنشي چشمگير براي اين همه کنشِ متوالي تدارک بيند. در آن وقت است که اين خيز دوباره خود را مييابد. مطمئنم سويهي داناي حاکميت آن اندازه مي فهمد که آتش را تيزتر نکند و بگذارد خود بميرد (اگر در برابر گاو خشمگين پارچهي قرمز ات را تکان ندهي اتفاقي برايت نميافتد) اما حاکميت يکپارچه نيست و ما هنوز از موازنهي قواي دروني آن تصويري روشن نداريم. همين است که همه چيز را کند و ميرا ميکند.
1. نکتهاي برايم جالب بود که گفتم شايد بيرزد دو خط بنويسم. صحبت از پيگيري قانون اساسي و حقوق مردم و آزاديهاي مندرج در قانون و هزار از اين قسم به گمانم مضحک است. به گمانم آنچه اين خيز را فهميدني ميکند پيگيري رأي نيست بلکه امري اوليتر و بنياديتر است: «اخلاق». صحبت از تخطي از قانون اساسي نيست. حتي صحبت از تغيير قانون اساسي هم نيست. بحث بر سر عملي غيراخلاقي است نه غيرحقوقي. گرچه سرقت آرا عملي خلاف قانون است اما پيش از آن، سرقت امري است که در ايران کاري غيراخلاقي شمرده ميشود.
مثالي بياورم. در قانون اساسي مردم از هر طيف سياسياي ميتوانند آزادانه سخن بگويند حال آنکه در دههي شست مارکسيستها، که فکر کنم شمار زياديشان اصلاً سوسياليست بودند تا مارکسيست يا ماترياليست، از تاريخ پاک شدند. صدايي چندان در نيامد. يا همين طور بهاييها را که خلاف قانون اساسي حق حيات دارند. چرا؟ چون اخلاق ايراني چيزي همچون «حق ديگري» نميشناسد. اگر «حقات» را بدزدند کاري غيراخلاقي انجام دادهاند اما اگر «حق ديگري» (اين ديگري ميتواند ديگري در مذهب باشد يا ديگري در نژاد ...) را دزديدند وظيفهي تو نيست که چيزي بگويي چرا که حق تو را ندزديدهاند! اميدوارم بزرگ نمايي نکرده باشم (نکتهي منفي).
2. اين اخلاق ايراني (که ربطي به اخلاق اسلامي، اگر اصولاً چنين چيزي وجود داشته باشد يا اصلاً ممکن باشد، ندارد) مانع فرهنگي، و نه سياسي ما، در شکلگيري مردمسالاري است چرا که اساس مردمسالاري صيانت از آراي اقليت است نه اکثريت. همين نکته است که مرا تأييد ميکند که اين خيز پيگيري مردمسالاري نيست چرا که شعار آن خواست حق اکثريتي است که به کس ديگري رأي دادهاند(نکتهي خنثا).
3. حال راحتتر ميشود ديد که چرا ميگويم اين خيز هويتي اخلاقي دارد نه سياسي-حقوقي. به چالش کشيدن کاري غيراخلاقي است که اساسيتر از کاري غيرقانوني است چرا که اخلاق پايهي قانون است نه برعکس. در «1984» قانون به دقت انجام ميشود و همه چيز در آن چهارچوب است اما قانون همچنان جابرانه است. اين که اخلاق مورد بحث هم اخلاق ايراني است چيزي از اهميت آن کم نميکند چرا که هر اخلاقي اخلاقي انضمامي و مربوط به گروه خاصي از افراد است و اخلاقي جهانشمول نداريم(نکتهي مثبت).
4. گرچه اين که اخلاق ايراني چيزي همچون «حق ديگري» را هنوز نميشناسد مانع فرهنگي ماست در تحقق مردمسالاري (نکتهي منفي) و گرچه اين خيز ماهيت حقوقي ندارد و تابع دغدغهي اخلاق ايراني «صيانت از حق خويش» است ( نکتهي خنثا)، خيزي است که نمايش زنده بودن دلنگراني بنياديتري است: «اخلاق» (نکتهي مثبت).
(Equivalence)همارزي
این که امروز شش ماه است از خانه دوری چیزی بیش از این نمیگوید که امروز شش ماه است که خانه از تو خالي است.
Friday, December 04, 2009
چرا «قتل مکن»؟
چرا آدمها دست به آدمکشی میزنند؟
یک جواب این است که تقابل منافع (مادی و معنوی) آدمیان وقتی کار را به آنجا میرساند که از دست زبان کاری برنمیآید و گفتگو چاره نمیکند از دستِ دست است که کار میرود و ماجرا حل و فصل میشود. زمین، نفت و پول همان اندازه محل نزاع اند که قدرت، عشق و شهرت. مادیات به اندازة معنویات به آدمکشی انجامیدهاند (دادهی تجربی ما از پژوهشهایمان در تاریخ) و میانجامند (امکان منطقی یکسان هر دو).
از جواب بالا دست بالا این بر میآید که بتوانیم نشان دهیم فلان کس به چه دلیل آدم کشته است و بهمان کس به چه دلیل، اما هرگز در نمیآید که «نوع بشر» و همان که به نام «آدمیان» خواندم چرا آدم میکشد. جواب بالا جوابی میتواند باشد دربارة فلان آدم مشخص و دست بالا فلان گروه اجتماعی یا فلان جامعه- در- فلان- زمان. چیزی بیشتر از این از آن در نمیآید.
به سخن دیگر تنها گفتهایم آدمها به چه علتهایی ممکن است آدم بکشند و با هر مورد تازهای که رخ میدهد بر دانش ما از فهرست علتهای ممکن یک انسان برای آدمکشی افزوده میشود. همین نکته نشان میدهد فهرست ما هیچ گاه آخرین فهرست نیست و همیشه ناقص است و همواره ممکن است علتی تازه بر آن افزوده شود. این فهرست هیچ گاه نمیگوید آدمیان به چه دلیلی همدیگر را میکشند.
دلیل آدمکشی ما انسانها یکی و برای همه یکسان است. ممکن است من به علت خشم در فلان موقعیت مشخص آدم بکشم و کسی دیگر به خاطر حسادت در بهمان موقعیت مشخص اما نوع بشر و آدمیان همگی به یک دلیل است که آدم میکشند: به این دلیل ساده که امکان آن را دارند. آنها میتوانند آدم بکشند.
این که ما امکان آدمکشی را داریم به این دلیل است که در زبانی که به کار میبریم مفهومی به نام «آدمکشی» داریم. فرض کنیم جامعهی زبانیای داشته باشیم که فاقد مفهوم «آدمکشی» باشد همان طور که ما در زبان فارسی تا سالها پیش فاقد مفهومی سیاسی مانند «رأی دادن» بودیم (گو این که چند ماه است که مفهومی سراسر تازه از «رأی دادن» را به بشریت عرضه کردهایم!) و کل آدمیان تا سالها پیش فاقد مفهوم «بارگذاری اطلاعات» بود. ما اندکی بیش از صد سال پیش نمیتوانستیم رأی دهیم و نوع آدمیان چند دهه پیش نمیتوانست بارگذاری اطلاعات انجام دهد به این دلیل که هرگز این دو مفهوم وجود نداشتند (اولی برای ما و دومی برای همگان). مفهومی همچون «کودتا» تنها زمانی کاربرد دارد که پیشتر مفهومی همچون «مردمسالاری» وجود داشته باشد و به همین ترتیب هم ده هزار سال پیش نه مردمسالاری ممکن بود و نه کودتا، اما حالا هر دو ممکن است. این که ممکن است ربطی به وقوعش ندارد. تنها این را می گوید که حالا ما این دو امکان را داریم که مردمسالاری به پا کنیم و پشت سرش کودتا کنیم!! (بگذریم که طنزی ست که در ایران اولی هنوز رخ نداده و دومی همیشه اتفاق می افتد!!!). در زبان انگلیسی «قربانی کردن» به آن معنای مذهبیای که در عید قربان برای ما فارسی زبانها دارد وجود ندارد و به همین دلیل هم انگلیسی زبان هیچگاه نمی تواند گوسفند قربانی کند، او دستبالا گوسفندی را میکشد یا نفله میکند! همچنان که ما نمیتوانیم «نامگذاری» در معنای مذهبی آن برای انگلیسی زبان (Baptism) را برگزار کنیم.
«آدم کشی» امکانی است که زبان به ما میدهد و هیچ قاعدهی حقوقی و اخلاقیای قادر به نقض آن نیست. ما آدم میکشیم چون میتوانیم این کار را بکنیم نه این که چون فلان رانهی روانی یا وضعیت اجتماعی ما را به آن هل میدهد.
فرمان اول چنین است:«قتل مکن». این فرمان چیزی جز این نیست که «ترجیح خداوند این است و به نظر او بهتر آن است که قتل نکنی». «آدمکشی» و «قتل» مفاهیمی هستند که چون در زبان موجود اند غیرممکن است بتوان این امکان را از آدمیان گرفت. همیشه و تا ابد آدمیانی خواهند بود که قتل خواهند کرد. قاعدتاً و بنا بر تعریف خداوند نیز به این نکته آگاه است (او عالم به نهان و آشکار است). پس مضحک است اگر بخواهد چیزی را ممنوع اعلام کند که همیشه امکانپذیر است. آدمیان همدیگر را میکشند چون زبانشان به ایشان چنین امکانی را داده است و همین که بخواهیم بگوییم «قتل مکن» پیشاپیش ناممکنی قتل نکردن را فرض کردهایم چرا که ما هم خود این مفهوم را در فرمانمان به کار بستهایم. به این ترتیب «قتل مکن» به يک دو راهي (دوحدي Dilemma) ميرسد: يا (1) آدميان هرگز قتل نميکنند چرا که چنين مفهومي را در زبان ندارند، که در اين صورت واژة «قتل» بيمعنا است و کل فرمان بيهوده است(فرمان همانگويي ميکند/ Tautology) و يا (2) قتل ميکنند، چون زبانشان به ايشان چنين امکاني را بخشيده است، که در اين صورت فعل «مکن» بيمعنا است و فرمان به درخواست امرناممکن شبيه ميشود(فرمان ضدونقيض مي گويد/ Contradiction).
حاصل آن که «قتل مکن» هرگز فرمانی جهانشمول و معقول نیست مگر آنکه تنها بيان «ترجيح» و «پيشنهاد» خداوند باشند درست به همان معنا که ما چيزي را ترجيح ميدهيم يا به همديگر پيشنهاد ميکنيم، که روشن است از زمين تا آسمان با فرمان دادن فرق دارد.
و آخر آن که «ترجيح» و «پيشنهاد» اموري موقعيتي هستند و کاملاٌ وابسته به موقعيتي اند که گوينده در آن است. با تغيير موقعيت ترجيح و پيشنهاد هم ديگرگون ميشوند. همين کافي است که ده فرمان خداوند از روزگار موسي پيشتر نيايد و امروز و در اين روزگار شايد ده فرمان تازهتري صادر کند؛ «بمب هسته.اي نساز»!
-------------
پينوشت: «قرباني کردن» نمونهي درستي نيست (ممنون از سارا). شايد «طواف کردن» نمونهي رسايي باشد. حتي همين هم يک نمونهي سردستي است و ميتوان هزار نمونهي بهتر پيدا کرد.
Thursday, December 03, 2009
بینام
برای رها
بادهای وحشی طعمهی حریق میشوند
در جنگلی که از خاکستر سر بر میکند
جا در جا تله گشتهایم
برای آفتی که بذر است
به دشت خیزران.
×
سکوت کردهایم
هزارهها که بیایند
با کوههای مرتفعشان
وقتی که زمین
دیگر
ایستاده است.
×
روزگار سختی ست
با رودخانههای نهنگ.
×
جزیرهها که فلات میشوند در آستانهی تبت و
یخچالها
که هیچ از تبِ رفتن نمینشینند
دمی
هر چه پاشویه میکنیم.
×
فلاکت مینماید و باز
در انقطاع قطب زمین
بادهای سر درگم اند
با انبوهِ درویش.
×
روزگار سختی ست
چموش که میدود
هلاکت خود را به دوش
خانه
به
خانه
میکشد.
×
در دهان غار هنوز راز اند
در معرض آفتاب
گرگ و ناگرگ
در بالکش خفاش.
×
دشتها که رفتهاند
خبریشان نیست
از استخوانهایی که روز و شب میشکنیم
تلخ
زیر دندان.
×
با نکبت سالیان
دیگر بیتابی نمیکنیم
وقت و ناوقت،
که از راه روزی میرسند
کوههای پرشکوه
ستارگان دور
بادهای دوست.
×
خستهایم و
افسانه.
×
روزگار سختی ست.