Wednesday, December 30, 2009

اهمیت سیاسی منطق ریاضی

منادیان * , ** خبر آورده‌اند که علم‌.الهدی چنین افاضه کرده‌اند که آنان که موافق ولا.یت مط.لقه ف.قیه نیستند بزغاله و گوساله اند. آشفته‌ام و اتاق را ساعتی است می‌پیمایم که ایشان با نشاندن شناسه‌های (Argument) «بزغاله» و «گوساله» در جای متغیرهای(Variable) x و y در تابع (Function) «آنان که موافق ولا.یت مط.لقه ف.قیه نیستند x و y هستند.» گزاره‌ای (Proposition) بیان فرموده‌اند که بدجور به دست و پای ما سینه‌چاکان ولا.یت را هم گرفته است. ایشان دامنه‌ای (Domain) را که تمام شناسه‌های ممکن در آن جای دارند مشخص کرده‌اند: «بچه‌های جانوران». این یعنی تمامی آن چیزهایی که می‌توانند جای x و y بنشینند از رده‌ی (Class) بچه‌های جانوران هستند. خب حالا ایشان با این گزاره اعلام کرده‌اند که آنان که موافق ولا.یت مط.لقه ف.قیه هستند بچه‌های جانورانی هستند غیر از «بزغاله» و «گوساله»؛ لابد «کره خر» و «توله سگ»!!!مراعات هیچ بنی بشری را نفرموده‌اند و تمامی خلفای باری تعالیٰ از موافق ولا.یت مط.لقه ف.قیه گرفته تا مخالف آن، همه را به طویله برده‌اند!

Tuesday, December 29, 2009

فضيلتِ زندگي

تو را به خدا ببين که براي ما زندگي نگذاشته​اند. پسر تو بايد الان بنشيني و درس بخواني و حال عاشورا از ده صبح تا سه​ي نيمه شب پاي اين لندهور نشسته​اي و خوانده​اي و ديده​اي، اما نه آنچه که به کارت بيايد. روز و شب شده است فلان خيابان که مي​سوزد و بهمان کوچه که در تنگنايش کساني گير افتاده​اند و کساني مي​رسند نجاتشان دهند يا نه. امروز هم دهشت​باري خبري که دوستي را چنان زده​اند که تنها زنده مانده است. چنان مي​رود که فردا همين که بدانم کسانم نفس مي​کشند، ولو با لوله و شلنگ و ... ،خوش باشم. خدا ما را هم بيامرزد.

در اين سه روز کلي درباره​ي فضيلت عدم خشونت و بردباري خوانده​ام و هيچ يک نتوانسته است مرا مجاب کند که در برابر آنان که مي​زنند و مي​درند و بي​حساب مي​کشند بردباري بايد کرد. با اين حال اينجا در پاسخ نويسنده​ي يادداشت به يکي از خوانندگانش روشني خيره کننده​اي ديدم که پر از هوش بود: «آرمانی که برای حفظش نیاز به «جان» دادن باشد چیزی جز تباهی نیست؛ آن «آرمان» که برای بقای خود نیازمند قربانی باشد مقدس نخواهد بود.» مي​خواهم همين نکته را بسط بدهم و به گمانم همين نکته​ي کوتاه است که همه​ي چيزي است که مي​توانيم تجربه کنيم و بر تاريخ​مان بيفزاييم.

«آزادي» و «برابري» فضيلت​هايي بسيار مهم و اساسي اند اما پيش از همه​ي اين فضيلت​ها و بيش از همه​ي آنها فضيلت ساده و بي​غوغا اما بنيادي​اي وجود دارد که ما هميشه ناديده گرفته​ايم: «زندگي». انقلاب پنجاه و هفت براي به دست آوردن آزادي و برابري انقلاب کرديم و خون​ها داديم. هشت سال در کش ​و قوس نکبت و افتخار جنگيديم تا بزرگي و استقلال داشته باشيم. پيشتر نمي روم و همين دو نمونه کافي است که ببينيم. فصيلت​هايي بيشمار بوده​اند که زندگي را سرمايه​شان کرده​ايم، ساده​ترين و بي​ادعاترين چيزي که داريم. نه خروشي دارد و نه عربده مي جويد. حال آنکه آزادي است که چون مي​رود دنيا سياه مي​شود و برابري که نيست آسمان بر زمين نشست مي​کند. زندگي از همه​ي اين غوغاييان به دور است و با اين همه، مهمترين فضيلت و بنيادي​ترين فضيلت بشري است. هيچ ارزشي مقدم بر زيستن نيست و اگر يک دليل بايد همين بس که مردگان از همه​ي اين فضايل بي​بهره​اند. بايد زنده بود و آنگاه آزاد يا در بند! همين پيش​پاافتادگي فضيلت «زندگي» آن را در چشم ما خار داشته است و کوتاه​بينانه آن را فرو نهاده​ايم.

اين داستان ساده مرا به اخلاق مي​رساند، آن جايي که خزانه​ي همه​ي اين فضائل رنگارنگ است. آن خزانه​اي که هم آزادي دارد و هم برابري و هم بزرگ​منشي و هزاران هزار ديگر. اخلاقي که ما آموخته​ايم و مي​آموزانيم اخلاقي است آکنده از نيکويي​هايي متعالي. ارزش​هايي که به خودي خود فضيلت اند، خواه مايي باشيم و خواه نه. «آزادي» و ... همگي نيکي​هايي هستند که بر بودن ما انسان​ها مقدم اند و ماييم که بايد آنها را پاس بداريم و برايشان بجنگيم و حتي خون بدهيم. آنها از عالمي ديگر اند، خواه از عرش الوهي باشند و خواه از جهان انتزاعي​هايي افلاطوني. متعالي بودن اين ارزش​ها ما را به قلمروي فراز زيستن مي​برد، آنحايي که زيستن تنها مجالي است براي ظهور اين نيکي​ها.

پيش​تر نوشته بودم که اين خيز، خيزي اخلاقي است از آن ابراز خرسندي کرده بودم. حال مي​بينم که آري چنين است و اين خيز حقيقتاً خيزشي اخلاقي است و اين بار مي​خواهم صميمانه بگويم نگرانم و اگر چنين باشد به تمامي همان خواهد شد که در دو نمونه​ي بالا آوردم: جان عزيز را بهاي مفاهيم متعالي​اي مي​کنيم که قرار است به کار زيستن بيايند نه آنکه هدف زيستن باشند.

آنچه ما مي​توانيم بياموزيم و بياموزانيم و تجربه کنيم همين تقدم زيستن بر مفهومي همچون «آزادي» است. زندگي به​دست​ترين داشته​ي ما است و «آزادي» دوردست​ترين داشته​ي ما. براي آزادي، برابري، شکوه و هزاران هزار ارزش ديگر گاه بايد مبارزه کرد اما هميشه و هميشه يک نکته است که مغفول مي​ماند و از زير نگاه مي​سرد: اينها همگي براي انسانِ زنده هستند نه براي پيکري جان​باخته. هيچ ارزشي چندان نمي​ارزد که برايش جان بدهيم چرا که به سادگي همه​ي ارزشها ارزش​هايي براي انسان زنده​اند. اين تقدم تقدمي است که منطقي يکسره ديگرگون با منطق آموخته​ي ما دارد. ما هميشه براي متعالي​ها جنگيده​ايم، خواه متعالي​هايمان رنگ و لعابي مذهبي داشته باشند و خواه نه. اين که غيرمذهبي​ها دوشادوش مذهبي​ها در تظاهرات​ها مي​آيند و پيکر به پيکر آنها جان مي​بازند به خوبي نشان مي​دهد که همگي بيش و کم يک جور مي​انديشيم چرا که در فرهنگي، که بيش از صرف عنصر «دين» است و تمامي هستي ما را ساخته است، باليده​ايم که در آن زيستن هيچ گاه ارزش نبوده است. فرهنگي که با «سهراب» و «سياوش» و «حسين» تنومند شده است.

آنچه مي​توانيم در اين برهه بياموزيم همين ارزش زيستن در لبه​ي مرگ است. جايي که مي​کشند هيچ ارزشي ايستادگي را توجيه نمي​کند. اينجا است که «عدم خشونت» مهمترين فضيلتي است که بايد در چشم داشته باشيم. خشونت خشونت مي​آورد و دست آخر مرگ. براي من مفهومي همچون «عدم خشونت» به خودی خود فاقد هر گونه باری است و هیچ نمی‌رساند که یک فضیلت است یا رذیلت اما جایی که این مفهوم به زندگی یاری می‌رساند و آن را امتداد می‌دهد بی‌گمان با یک فضیلت روبه‌روییم و در چشم نداشتن آن چیزی جز عملی غیراخلاقی نخواهد بود. شاید در روزهایی که خرمشهر در تنگی ارتش عراق گرفتار بود «عدم خشونت» از سوی ایرانیان ساکن در آن شهر یک رذیلت محسوب می‌شد چرا که ای بسا ارتش عراق هیچ اسیری نمی‌گرفت و از همه تیر خلاص می‌گذراند. به این ترتیب تنها با خشونت بود که می‌توانستی بیشتر و بیشتر زنده بمانی. امروز «عدم خشونت» است که این امکان را قراهم می‌کند. جایی که می‌دانی می‌کشند جای انسان نیست. مبارزه، تلاش برای بهتر زیستن است نه برای مردن.

این جا است که می‌خواهم سر به احترام میر.حسین. مو.سوی خم کنم که می‌داند انسان مرده دیگر انسان نیست و چنین از تندروی خشونت پرهیز می‌کند. همین جا است که می‌خواهم به احترامش بلند شوم که می‌داند این تاریخ چه کم دارد و چه می‌خواهد تا این خاک جایی برای زیستن گردد. اینجا است که می‌بینم چه اندازه مهم است که به راه سی‌ سال پیش نرویم و چیزی بیاموزیم، آنچه او هم آموخته است، او که نیک می‌داند با «حکم جهاد»، که قرن‌ها است مانند نقل و نبات فقها صادر کرده‌اند و می‌کنند، مرگ است که می‌کاریم و زندگی‌ای که نخواهیم درود. به احترام اوست که کلاه از سر بر می‌دارم.

Monday, December 28, 2009

حسينعلي

صفرم. آيا ممکن است حکومتي حسيني باشد؟

يکم. به يک معنا اي بسا که حسين کشته نمي​شد و در کوفه حکومت تشکيل مي​داد. به اين ترتيب حکومت​هايي که پس از حکومت او در درازاي تاريخ مي​آمدند مي​توانستند حکومت​هايي حسيني يا غيرحسيني باشد، بسته به آنکه تا کجا و تا چه اندازه به آن حکومت مي​مانستند. اما در اين صورت ديگر عبارتي همچون «حسيني» بار معنايي ديگري مي​داشت و چيزي مي​شد همچون «علوي»، چنان که علي حکومت ساخت و اينک مي​توان معنادارانه از «حکومت علوي» و «حکومت غيرعلوي» سخن گفت (چنان که پس از او نيز جنبش​هاي شيعي​اي همچون علويان حکومت تشکيل دادند). تعبير «حسيني» آشکارا باري متفاوت با «علوي» بر دوش دارد و همين امر فاصله​ي آن از عنصر «حکومت» را به خوبي نشان مي​دهد. صفت «حسيني» هميشه با جنبش​ها و انقلاب​ها و ناآرامي​ها و شورش​ها پيوند گرفته است و مي​تواند بگيرد و هيچ ربطي با دوران ثبات و برقراري و دولت​مندي نداشته است. ما هيچ تخيلي از نوع حکومت «حسيني» نداريم همانطور که هيچ تصوري از انقلاب «علوي»! به همين دليل ساده است که هيچ حکومتي نمي​تواند «حسيني» باشد. آنچه با «حسيني» نمادپردازي مي​شود خيزش است قيام نه آرامش. اگرچه اي بسا که حسين حکومت بر پا مي​کرد، تا زماني که او نظامي نياورده باشد نمي​توانيم دستگاهي را با حکومت او بسنجيم و بگوييم آيا «حسيني» است يا نه. به اين دليل است که سخن اح.مد خا.تمي در پيوند زدن حکومت به حسين کاملاً نامفهوم و بي​معنا است.

دوم. در اين اوضاع به گمان من تعبير معنادار از آن محمد جواد لا.ري.جاني است که «مو.سو.ي بر امام عادل خروج کرده است». تنها شکل معنادار سخن گفتن در اين اوضاع نابسامان کاربرد مفهوم «حکومت علوي» و همبسته​ي «خوارج» است چرا که براي هر دو مفهوم نمونه​ و تخيلي تاريخي وجود دارد.

سوم. مدت​ها بود که مي​خواستم درباره​ي اين تعبير لا.ري.جاني چيزي بنويسم و از هراسم بگويم وقتي که اولين بار آن را خواندم. در برابر جمله​ي خا.تمي که برايم مضحکه​اي بيش نبود و تنها از ناداني او حکايت مي​کرد سخن لا.ري.جاني به غايت مخوف بود و هست. او يک باره تمام تاريخ را بر پرده​ي اکران شعبده مي​کند و در يک پرده و نه بيش، بي آنکه از چيزي بگويد، اشاره​اي مي​کند و تو را با تخيل تاريخي​اي​ات از مفاهيم تنها رها مي​کند. تخيلي که واقعي بودنش تنها هراس مي​افکند.

چهارم. اهميت آکادمي در همين است. وقتي که مي​خواهي سخني بگويي، ولو که بهره​اي هم از صدق نبرده باشد و از بيخ کاذب باشد، معنادار و مفهوم حرف بزن. اين چيزي است که به گمان من آکادميسين حکومتي ما را از روحانيان خطيب آن بالاتر مي​نشاند و البته خطرناک​تر مي​نمايد. خطر آکادمي نيز همين جا است؛ چو دزدي با چراغ آيد گزيده​تر برد کالا.

Saturday, December 26, 2009

تقدم شعله زرد بر بابانوئل

امروز تاسوعا است و فردا عاشورا. دلم براي خانه تنگ شده است. امروز خانه​ي خاله همه جمع بوده​اند و شعله​ زرد پخته​اند. مثل همه سال. اين که اينجا کريسمس است و غيره. ربطش به من نمي​رسد. تنها حسم اين است که امروز تاسوعا بود و فردا عاشورا. مي​خواهم خانه باشم. خسته​ام.

جزيره​اي زير مه

يکم. خيابان (بيابان) را سراسر مه گرفته. (احمد شاملو)*

دوم. اين داستان را براي اين تعريف مي​کنم که بدانيد در آن صبحي (عصري) که چنان مه غليظ بود که مي​توانستي با چاقو دو نيمه​اش کني چه اتفاقي افتاد​. (Baudolino, Umberto Eco)*

سوم. دويست سيصد متر آن طرف​تر بعد از اين آب​راهه و پشت آن دو سه ساختمان آجري خياباني است که چنان در مه است که ديگر نمي​توانم ببينمت.

چهارم. آيا رابينسون کروزوئه هم گم مي​شد؟

وقتي چيزي را از دست مي​دهيم «گم مي​کنيم»، خواه آن چه گم کرده​ايم «داشته​ مادي»​اي باشد مانند «کليد» يا «داشته معنوي»​اي مانند «دانش به مسير بازگشت به خانه».

وقتي کسي از ميان​مان به جنگل مي​رود و باز نمي​گردد مي​گوييم احتمالاً او «گم شده» است. همين گونه وقتي از نزد کسي يا جمعي، که خانواده باشد يا جامعه باشد يا کل بشريت، جدا مي​شويم و راه برگشت به آنها را نمي​يابيم مي​گوييم «گم شده»ايم. به اين ترتيب «گم شدگي» يک ويژگي رابطه​اي(Relational Property) است و منوط است به وجود پيشيني دست​کم يک «ديگري» و در نهايت «ديگران». در ارتباط با اين ديگري/ديگران است که کسي گم مي​شود. بودن انسان(هاي)ي ديگر ضرورت دارد. به اين معنا است که رابينسون کروزوئه خود را «گم شده» مي​داند و مي​شناسد. او از ديگران جدا افتاده است.

حال اگر روزي رابينسون کروزوئه​ي گم​شده و جداافتاده از ديگران، در جايي از جزيره و در جنگل انبوه آن راه برگشت به خانه​اش را پيدا نکند آيا براي بار دوم گم شده است و آيا مي​تواند بگويد که «گم شده​ام»؟! خير! چون هيچ ديگري​اي در جزيره نيست. وضعيت عمومي او در نسبت با ديگران «گم​شدگي» است و چه در خانه​اش باشد و چه در ميان جنگل هميشه و همواره «گم» است. او در جزيره اي ناشناخته دور و جدا از ديگران است. پس نمي​تواند بگويد «در ميان جنگل گم شده​ام حال آنکه در ده قدمي خانه​ام گم نبودم»! با اين همه شهود زباني​مان مي​گويد که او مي​تواند در ميان جنگل با خود بگويد «در جنگل گم شده​ام». به شهود مي​يابيم که چنين جمله​اي معنا دارد و رابينسون مي​تواند آن را بيان کند، اما چگونه چنين چيزي ممکن است؟ پاسخ اين است که وقتي او در انبوه جنگل مي​گويد «گم شده​ام» در واقع خود را در خانه تخيل مي​کند و از چشم​انداز خود- در- خانه اش به جنگل مي​نگرد و مي​بيند که آن کسي که به جنگل رفته است باز نگشته و گم شده است.

پنجم. در آن سوي پنجره دوردستي است که نگاه مي​کنم، جايي که دست در جيب قدم زنان در مه شده​ام. نمي​دانم چه حسي است وقتي در مه گم شده​ام اما اين اندازه مطمئن هستم که اينجا که نشسته​ام احساس گم شدن دارم. اتفاق عجيبي است، از خودت که در مه رفته​اي گم شده​اي. قدم زنان از اينجا رفته​اي و ديگر نمي​توانم ببينمت.

-------

*کلمه​هاي درون دو کمان اصلي و از آن نويسندگان است.

Thursday, December 24, 2009

)!نويسنده​ي "کافه پيانو" - شماره​ي يکم ( خصلت ترانسندنتال کافه پيانو

«فروش خارج از حد انتظار «کافه‌پیانو» کار را به جایی رسانده که برخی دوستان، به «پرت‌وپلا ‌گویی» افتاده‌اند.»


اين گونه يادداشت آقاي جعفري (مورخ 10 دي 1387) در پاسخ به منتقدانش شروع مي​شود. آقاي کافه پيانو يادداشت​شان در نکوهش مخالف​خوانها را مکتوب کرده​اند و در وبلاگ​شان گذاشته​اند و اين چنين اجازه داده​اند که بگوييم سخن آخر ايشان است و شايسته است در درک آن از هيچ مجاهدتي (!) فرو نگذاريم. يادداشت در جايي به اينجا مي​رسد که:

"«کافه‌پیانو» پاداش «یک عمر خواندن و نوشتن و پاره کردن و صبوری کردن و منتظر ماندن» و از آن مهم‌تر؛ به‌رغم همه‌ی سختی‌ها و مرارت‌ها، «قلم‌نفروختن» هم هست. پاداش یک «اصولگرایی سفت و سخت و محکم بر سر عقیده» هم هست که برخی‌تان (برخی از شما "این قبیل دوستان"!) تاب و توانِ تحمل کردنِ یک‌دهم آن رنج‌ها و دشواری‌ها و تحقیر‌شدن‌ها و تحقیرشنیدن‌ها را (که من تاب آوردم) ندارید و همان اول راه می‌برید.

اما مطمئنم که اگر شما هم (برخی از شما "دوستان" که چنین ترهاتی می‌بافید و رواج می‌دهید) کمی صبور باشید (یک ده بیست سالی مثلاً)... اگر شما هم کمی به خودتان سختی بدهید... اگر شما هم تحقیرها و ملامت‌ها را تاب بیاورید و دندان روی جگر بگذارید و همه‌چیز را به خدا و داوری و عدالت او واگذار کنید... آنوقت چشم خدا به شما هم خواهد افتاد و پاداش صبوری و ایستادگی‌تان را خواهید گرفت."


به گمانم مي​توان گفت ايشان سه مقدمه دارند که به يک نتيجه مي​رسند:

1. کافه پيانو فروش خوبي داشته است.

2. کافه پيانو پاداش شکيبايي نويسنده​اش است.

3. کافه پيانو پاداش خداوند به نويسنده​اش است

---------

پس: کافه پيانو پاداش مالي خداوند است به نويسنده​اش.

معناي اين همه شايد اين باشد که خداوند يا (الف)ذهن همه​ي خوانندگان را دستکاري کرده است تا کتابي را که به آقاي کافه پيانو هديه داده است بپسندند و کتاب فروش برود يا (ب) نگاه کرده است که در اين شرايط فرهنگي و اجتماعي چه جور کتابي به درد مي​خورد و پول مي​آورد و بعد همان کتاب را به آقاي جعفري هديه داده است. اگر (الف) واقعيت داشته باشد با خدايي نابکار طرف خواهيم بود و اگر (ب) راست باشد با خدايي بازاري. اگر «کافه پيانو» به خودي خود چنان بوده باشد که پول بياورد ديگر چه نيازي به دستکاري در ذهن داستان​خوان​هاي ايراني بوده است؟! به علاوه که دستکاري ذهن​هاي خلق​الله خلاف حکمت آزمون و خطا در دنيا و پاداش و پادافره در آخرت خواهد بود!! انسان​هايي را که عنان ذهن​هايشان در يد الهي است نمي​توان بازخواست کرد. از سوي ديگر اگر خداوند چون شناساي پيدا و نهان و داناي کل است در بازار مداخله کند و اطلاعاتي سودآور (در اينجا کتابي که بي​شک در بازار رقيبان را درخواهد شکست) را به کس خاصي بدهد ديگر دادگر نخواهد بود (درست همان گونه که در اقتصاد آزاد «دولت» هميشه دردسر و مزاحمت است و مداخله​اش ناقض تجارت آزاد) که باز خلاف «سراي امتحان بودن اين جهان» است.

خلاصه اين که فکر مي​کنم آقاي کافه پيانو بد جور روي همياري خدا سرمايه​گذاري کرده است! در اين فکرم که آمديم و فردا روزي، شايد پنج سال ديگر، کسي نگاهي هم به کتاب ايشان نينداخت و کافه​ي ايشان هم مانند کافه​هاي ديگري که در اين سال​ها تعطيل شدند تخته شد، آن وقت کسي پيدا نمي​شود بپرسد چگونه است که بازار اين دنيا هديه​ي خدا را هم مي​تواند ببرد روي نمودار نرمال صعود و نزول کالا و با آن همان کند که با نوشته​هاي ديگر نويسندگاني که آثارشان حاصل دسترنج خودشان بوده است نه هديه​ي باري تعالي؟! نگرانم کار اين پاداش الهي در اين بازار مکاره به جاهاي باريک​تر بکشد!!

Wednesday, December 23, 2009

بي​نام

کشاکش ويولو​ن​ها و پيانو يکباره خاموش مي​شود: «هر مرگ اشارتي ست»، و سکوتي که به آن سوي اشاره بنگري: «به حياتي ديگر». اين همه در هفت ثانيه.

-------------

احمد شاملو، سکوت سرشار از ناگفته​هاست

Monday, December 21, 2009

Sunday, December 20, 2009

Saturday, December 19, 2009

واکنش

عمده​ي روزگارم در خاک پدري به دو چيز مي​گذشت: فلسفي زندگي کردن و جفنگ گفتن. جفنگ گفتن بخش مهمي از زندگي من بود، سر ميز نهار در اداره، در خانه با خواهرانم، در جمع دوستان جان. جز آن نقاب که بر چهره دارم، جز آن فولاد نابرگذر، چرت و پرت گفتن هوايي بود که بي آن زندگي بر من تنگ مي​گرفت گويي. اينجا زندگي از يک پايه​اش به تمامي ساقط شده است. نه تنها هنوز فلسفي زندگي مي​کنم، چرند گفتن به تمامي رخت بر بسته است و تنها سخنِ ممکنِ من سخن فلسفي شده است. امروز است که ديگر يقين کردم چيزي کم است، چيزي ديگر نيست. تمامي لطايف چرند و پرند گويي از زندگي کم​تحرک من رخت بسته است و اين کاستي چونان عقده​اي شده است. شب پيش دوستي نامه​اي نوشت پر از خنده و مضحکه و به شوقم آورد و پاسخي همچندان دادم و امروز با کسي صحبت مي​کردم و از او خواستم به دوست ديگري به جاي من چند و چند ليچار بگويد _ به کسي که به قول دوستي «با هم از اين صنم​ها نداشته​ايم» _ و دست آخر مکالمه​ام با دوست جاني است که از مهمترين حادثه​ي زندگي​اش مي​گويد و من همه چيز را به خنده و مضحکه مي​گذرانم و تنها شرمندگي مي​ماند و اعصاب و چشماني درهم ريخته که چه کردم.

تمام ارتباطات منتهي به خود را مسدود کرده​ام که امروز را مفتضح​تر از اين نکنم.

يک روز است که دارم واکنش مي​دهم و ناخودآگاهم سکان به جانبي ديگر چرخانده است.

باز هم به ياد مي​آورم. دو ماه پيش در ميانه​ي حرف زدن طنزي پيش آمد و فرصتي براي چرند گفتن و چونان گرسنه​اي بر طعمه، بر هم​خانه​ي يوناني تاختم و او را به ريشخند گرفتم و باز پوزش و سرزنش خويش.

ذهنم واکنش مي​دهد همچنان که غريقي در امواج طوفان صحرا.

چيزي مي​جويد. لنگرگاهي براي دو دقيقه. بندرگاهي که تنها يک لحظه پا بر زمين بگذارم.

روزها​ي همه​جاگير نظام


دماي هوا درجه​هايش را يک به يک تحويل داده است و سرباز صفر است در ميدان بادهاي وحشي، که مشق قتال مي​کند.

Monday, December 14, 2009

حلاجِ شفیعی کدکنی

حلاج همیشه برایم اسطوره بوده است. همیشه دوستش داشته‌ام بارها و بارها برایش گریسته‌ام. اولین بار دو حلاج را با هم دیدم. دیر و زود نوزده ‌سالگی بود (با این رفیق در سر کلاس). سال یکم کارشناسی بودم و کلاس عمومی ادبیات را می‌گذراندم. حلاج عطار بود که وقتی شروعش کردم به انتها نمی‌رسید که پایی برای رفتن نداشتم و حلاج شفیعی کدکنی بود که مرا در هوای بی‌طرف نیشابور گم کرد از خود. حلاج نشانگان بی‌هوشی من شد و هر گاه که صدایی از اوست آشفته کورمال کورمال می‌کنم که کجا رفته‌ شده‌ام.

بارها «حلاج» شفیعی را شکاندم و بستم تا راز از پیچ‌‌ و تابم باز کنم و هر بار در راهی دیگر بی‌ ردِ بازگشت چندباره گم شدم. امشب ناگاه نه از حلاج که از یاد کسی از شفیعی بازگشته شدم به حلاجی که در صدای تمامی بادهاست.

«در آینه دوباره نمایان شد

با ابر گیسوانش در باد

باز آن سرود سرخ اناالحق

ورد زبان اوست.»

یکم. «در آینه دوباره نمایان شد». شهودم می‌گوید آنچه که دوباره نمایان می‌شود همیشه در قاب «پنجره» است که «دوباره نمایان» می‌شود نه «آینه». دیگر آن که آن کسی که در قاب آینه نمایان می‌شود همیشه همان کسی است که در آینه چشم دوخته است و به همین توجیه است که نمی‌شود من در آینه نگاه کنم و کس دیگری در آن نمایان شود. من اینجا در آینه نگاه می‌کنم و ناگاه کسی در آینه نمایان می‌شود، کسی که من او را می‌شناسم چرا که او «دوباره» نمایان شده است و این بار نخست او نیست.

دوم. «با ابر گیسوانش در باد». آنچه از گیسوان اوست در باد کشیده تا دور و این زیباشناسی بصری این پنج کلمه است. زیبایی این تصویر دوچندان است و فهم ما از جمله غنی‌تر، وقتی به یاد می‌آورم که نگارگری ایرانی پر است از ابرها- با- بادها. شیوه‌ی «ابر و باد» را به یاد می‌آورم که تمرین نقاشی بود برای ما زمانی (و البته هنوز فنی در نگارگری). در قاب این سطر کسی ایستاده است با موهایی سپید چونان «ابر» و بلند چنان که «گیسو» ست و آن وقت این همه در باد.

سوم. «در آینه دوباره نمایان شد/ با ابر گیسوانش در باد». من اینجا ایستاده‌ام که خودم را ببینم. ناگاه کسی دیگر، که نه، دوباره او ظاهر می‌شود. حال ببین که در آن سوی آینه باد هم می‌وزد. بیشتر از این، اوست که ایستاده و چنان بلند ایستاده است که گیسوانش ابر اند در آسمان. ذهن می‌شکافد. من اینجا که انسانم بر خاک ایستاده در آینه انسانی می‌بینم که سر بر آسمان دارد. انسانِ آینه با سری که در آسمان دارد خود را به من نمایان می‌کند و می‌شناساند. اسطوره‌ها این چنین نیستند که اسطوره ‌اند؟

چهارم. «باز آن سرود سرخ اناالحق». او «باز» با سرود آشنایش نمایان شده است، سرودی که رنگ دارد و «سرخ» است. این سرود همان سرود «انالحق» است. من او را به یاد می‌آورم. نام او را از پدرم، در کتاب و هزار کنارگوشه‌ی دیگر این خاک شنیده‌ام. او «حلاج» است. حال می‌فهمم که سرود او چرا «سرخ» است.

پنجم. «ورد زبان اوست». مدام است او و سرودش در آینه‌ی پیش چشم‌ام. سرود او نه یک باره، که «ورد» است و هزارباره. این سرود که «ورد» می‌شود ایمان اوست که پیش چشمم می‌آید. «انالحق» نه اتفاق و یک باره که «ورد» و همیشگی و از سر ایمان است.

ششم. من اینجا ایستاده‌ام و اوست یک‌باره در قابی که می‌نگرم. تنها این را بگویم که این شعر را باید از زبان خود شفیعی کدکنی خواند. این شعر نه آنی ست که همه بخوانیم. اوست که ایستاده و حلاج را در خویش باز دیده. من اینجا هر چه نگاه می‌کنم هنوز منم که به من می‌نگرد. این شعر به دور از هر آنچه گفته‌ایم نه شعري در فرهنگ و ادبيات مشترک ما ايرانيان که داستان تجربه​ي شفيعي کدکني است. بسا کسانیم که بر خلاف او در آینه حلاج را نمی‌بینیم. اگر در بزرگی شفیعی کدکنی چیزی نگفته بودم همین چهار سطر کافی است. در سطر سوم و چهارم که رو در آينه، در خود می‌کند و می‌گوید «باز آن سرود سرخ انالحق ورد زبان اوست» و گنگ ایستاده‌ام که با کدامین «خود» است که چنین می‌گوید؟ من راهي به درک اين چهار سطر ندارم. همحسي​ و همدلي من با شفيعي کدکني ناممکن مي​نمايد چرا که آن که من در آينه مي​بينم سرود انالحق ورد زبانش نيست. شعر اين گونه تجربه​اي به غايت شخصي و ناگذار (Intransitive) و غيرقابل انتقال است. اين شعر براي همگان نيست اگر چه همگانش مي​خوانيم و هزارباره زير لب نجوا مي​کنيم. شفيعي کدکني چيزي و تجربه​اي را با ما به اشتراک گذارده که ما به خاطر ژرفاي شخصي بودنش همواره از آن باز مي​مانيم. اين گونه است که او خواننده​اي بلندقد مي​خواهد و ما را بلند قامت مي​خواهد. اين است که مرا شيفته مي​کند.

هفتم. همين چهار سطر از «حلاج» کافي است براي سري که به احترام شفيعي کدکني خم ​مي​کنم.

Saturday, December 12, 2009

قوها

اينجا يک درياچه​ي مصنوعي است که مرغابي​ها و قوهايي دارد که تير مي​کنند ببينند در آن سوي درياچه مبادا کسي ناني بريزد و از چشم​شان نگذرد. دومين تکه نان را که مي​اندازي مثال هواپيما که روي آب مي​خواهد بنشيند با کلي سر و صدا مي​رسند و بهت​زده که اين همه پرنده در يک دقيقه! آرام از آن سو دو حجم آرام سفيد به اين شلوغي که بي​صف در انتظار نان شيهه مي​کشند مي​پيوندند و بي​صدا نگاهت مي​کنند. برايشان دو تکه نان بزرگ مي اندازي که بلکه براي آن حجم بزرگ محلي از سخن باشند و گويي که نمي​بيينند! در زير بال و پر هجوميان هيئت سپيدشان به پاشه​اي از خاکستري و سياه رنگ مي​خورد. آرام اند و بي​انديشه که گرسنه اند و يا نه. مرا به ياد گاوها مي​اندازند از بس که آرام در آب غوطه مي​خورند و آن قدر هم که خنگ​ مي​نمايند. بعد از چند دقيقه دست آخر يکي​شان نانکي به منقار مي گيرد و آهسته و شکيبا مي​خورد.

حالا به ياد مي​آورم چرا اين دو حجم سپيد با انحناي ناز گردنشان وقتي که آن بالا سر به سياهي مطلق مي​گذارند مفهوم «شرم» را در چشم مي​آورند. آرامشي دارند و وقاري که تنها احترام مي انگيزد.

Thursday, December 10, 2009

نويسنده​ي "کافه پيانو" – شماره​ي صفرم


1-. اميدوارم نوشتن در ساعت سه و نيم صبح به جفنگ نرسد، به خصوص که تازه از دو ساعت بحث روشنگرانه (!) درباره​ي ايران با دوستي سريلانکايي باز گشته باشي!

هميشه نوشتن درباره​ي متني که در واقع يک گفتگو است و معيارهاي دقتش با متن نوشته شده فرق دارد، به بي​انصافي ميل دارد (سر صبح نوشتن اين را محتمل​​تر مي​کند). سعي مي​کنم چنين نشود.

اتفاقي به اين جا رسيدم و اين گفتگو را با فرهاد جعفري، نويسنده​​ي کتاب "کافه پيانو"، خواندم. گفتگو بخش​هاي جالب زيادي دارد و اين که رمان دويست و اندي صفحه​اي در سي و يک روز نوشته شده است (اين خبر برايم فقط جالب است و از آن هيچ نتيجه​اي در نمي​آورم). راستش از اين آقاي نويسنده خيلي خوشم آمد چرا که گفتگوهايش کلي نکته براي خرده​گيري و فکر کردن دارد!! اما چون خود کتابش را نخوانده​ام چيزي هم که مي​نويسم ناگزير درباره​ي محتواي آن نيست.

0 . «نمي​خواهم بگويم "کافه پيانو" از هر عيب و نقصي مبرا است. حتماً و قطعاً ايراداتي دارد. لابد ايرادات زيادي هم دارد چون فقط خداست که مي​تواند موجودات بي​عيب و نقصي مثل من و شما بيافريند. اما اشکالات "کافه پيانو"، گويا به نحوي و به قدري نبوده​اند که آن را از "داستانيت" بيندازند و از جذابيتش آن چنان کم کنند که خواننده را پس بزند يا نخوانده، رهايش کند. حتا برعکس؛ من نامه​هاي بسياري از خوانندگان "کافه پيانو" دارم که برايم نوشته​اند وقتي شروع به خواندنش کرده​اند، نتوانسته​اند آن را زمين بگذارند و "در يک نشست" آن را خوانده​اند.»

1 . آقاي نويسنده مي​گويد که مي​پذيرد کتابش ايراداتي دارد اما دليلي که برايش مي​آورد دليلي ناموجه است: « چون فقط خداست که مي​تواند موجودات بي​عيب و نقصي مثل من و شما بيافريند». اين که کتابي را مي​سنجند و دست آخر بر آن ايراد مي​گيرند به اين معنا و تنها به اين معنا است که (اين قيد مؤکد مي​گويد که هيچ معناي ديگري بر آن مترتب نيست و فقط و فقط به اين معنا است که) در سنجش با ملاک​هاي بشري و تاريخي​اي که از داستان داريم فلان داستان ايراد دارد. به عبارت ديگر وقتي مي​گوييم «شاهنامه» شاهکار است معنايش اين است که با در مقايسه با ديگر آثار نظم حماسي زبان فارسي شاهنامه شاهکار است، يا در ادبيات حماسي بشر تا به امروز شاهکاري مثل ايلياد هومر و شاهنامه​ي فردوسي نداشته​ايم. ملاک​هاي بررسي ما سراسر انضمامي و بشري و تاريخي​اند و وقتي کسي مي​گويد فقط خداست که شاهکار مي​سازد در حقيقت معناي «ملاک» و «سنجش» و «داوري» را نمي​داند. اگر به اثر اين آقاي نويسنده نقد وارد کرده​اند (که بعد از اين گفتگو خواندم و ديدم که کم هم نيست شمار اين نقدها و احتمالاً اين گفتگو متاخر بر آنها بوده و سخن ايشان پاسخي براي آنها) همگي آنها نقد اثر در قياس با گنجينه​ي ادبيات بشري يا ادبيات فارسي بوده است و پاسخ فوق مطلقاً بي​معنا است و دست​کم مغالطه​ا​ي در معناي «ملاک» است.

2 . اضافه بر اين خطاي منطقي آقاي نويسنده مرتکب خطايي تجربي هم شده است. شاهد مثالي که ايشان براي آفرينش بي​عيب و نقص خدا مي​آورد « موجودات بي​عيب و نقصي مثل من و شما» است که شاهد بسيار سستي است. نه به جهت فيزيکي ما انسان​ها بي​عيب و نقص هستيم و نه به جهت ذهني. خيل کساني که با کاستي​هاي بدني و ذهني به دنيا مي​آيند مثال نقض اين ادعا است.

3 . بعد با ملاک ايشان از «داستانيت» آشنا مي​شويم: «جذابيت» و اين که «در يک نشست» خوانده شود. هر ملاکي باي اين که ملاک باشد بايد همگاني باشد و براي همه​ دسترس​پذير. «جذابيت» تنها به اثري که يک داستان بر خواننده​اش مي​گذارد و يا، از آن سو، تاثيري که خواننده از اثر مي​پذيرد اشاره دارد و نه بيشتر. «جذابيت» مفهومي روانشناختي و از بن فردي است و از فردي به فرد ديگر فرق مي​کند. شاهدش در همين مورد "کافه پيانو" اين که همان طور که خيلي​ها آن را پسنديدند خيلي​ها هم نپسنديدند و کار را در نيمه رها کردند. خود من دو کتاب را نيمه​کاره رها کرده​ام: "ديوانگي در بروکلين" نوشته​ي پل آستر که هيچ لذتي از آن نبردم و به علاوه داستان بي کششي هم آن را يافتم و "اگر شبي از شب​هاي زمستان مسافري" اثر ايتالو کالوينو که هم شاهکار و داستان جانداري بود و هم لذت​بخش اما درجايي پيچيده شد و طومار مرا هم در هم پيچيد. نمايشنامه​ي "در انتظار گودو" ي سموئل بکت را که اولين بار مي​خواندم هيچ لذتي برايم نداشت اما نمي​توانستم رهايش کنم از بس که کنجکاويم را برمي​انگيخت. آنقدر اطلاعاتي که بکت در نمايشنامه مي​داد کم بود که تنها حريص​ترت مي​کرد که بيشتر بخواني بلکه چيزي فراتر از ​زبان​بازي و درباره​ي جهان بيرون بازيگران بفهمي! اين را براي آن نمونه آوردم که بگويم «جذابيت» تنها عاملي نيست که منجر مي​شود داستاني خوانده شود. شايد خوانندگان "کافه پيانو" به دليلي ديگر آن را تا آخر خوانده​اند! آخرين نمونه​ام "مرشد و مارگريتا"ي ميخاييل بولگاکف است که سه روزه خواندم، که براي من رکورد است. اين رمان هم جذاب بود و هم داستاني شاهکار. اين چهار نمونه را آوردم که بگويم داستان مي​تواند روابط متنوعي با «جذابيت» و «داستانيت» داشته باشد و اين که « خوانندگان "کافه پيانو" ... وقتي شروع به خواندنش کرده​اند، نتوانسته​اند آن را زمين بگذارند و "در يک نشست" آن را خوانده​اند» تنها نشان مي​دهد که اين کتاب را خوانندگانش در يک نشست خوانده​اند اما از آن درنمي​آيد که هم​سنگ "مرشد و مارگريتا"ي من بوده است! صفحه​ي حوادث روزنامه را هم خوانندگانش يک​نفس و در ده دقيقه مي​خوانند. خب که چه؟ ملاک بايد فراتر از حوزه​ي رواني و فردي باشد. بايد خصلتي عمومي داشته باشد.

4 . همان اول نوشته گفتم از اين آقا خوشم مي​آيد! در يک بند اين همه حرف براي گفتن آورده است. به سرم زده است باز هم درباره​ي ايشان بنويسم. تا چه پيش آيد.

Monday, December 07, 2009

خيزِ اخلاقي

1-. به درک. حالا که تمام روز را پاي اخبار گذرانده​ام دريغ از دو صفحه​ که خوانده باشم يا دو خط که نوشته، اين يادداشت را هم درباره​ي موردي انضمامي مي​نويسم، گو آن که آخر سر مي​خواهم درباره​ي نکته​اي اساسي حرف بزنم.

0. چند روز ديگر نيم​سال است که ناآرام​ايم. شعار پشت شعار و خون از پي خون. خيزي که نمي​دانم تا کجا خود را مي​رساند. سال هفتاد و هشت خاطره​ي بدي است و هنوز پيش چشم. نه ملت مي​دانند که حاکميت تا کجا پيش مي​رود و نه برعکس، دست​کم درک من اين است. مي​دانيم که در کشتن دادگر اند و همه را يکسان مي​کشند اما نمي​دانيم چه اندازه بلندپرواز اند و تا کجا مي​کشند. شيلي پينوشه را ديده​ايم و سه هزار تني که روشن نيست کجايند و ايران پنجاه و هفت را از ياد نبرده​اند که خون، خون مي​آورد نه صلح. به گمانم هنوز تصاويرمان روشن نيست و هر حادثه آن را روشن​تر مي​کند. خواندم و ديدم که امروز تيزتر بود لبه​ي شعارها و اين تصوير تازه​تري است که حاکميت مي​گيرد و حاکميت هم بايد آب​ديده​تر بوده باشد امروز. شش ماه براي اعتراضي که حاصل​اش را نبيند فرصت بلندي است که صدايش خفه​تر شود. حتي اگر با اين اعتراض برخورد فيزيکي هم نشود زمان مانند سمباده است که مي​فرسايد و مي​کاهد. پس باورکردني است تا سال نو ماجرا خاتمه يابد، مگر آن که حاکميت واکنشي چشمگير براي اين همه کنشِ متوالي تدارک بيند. در آن وقت است که اين خيز دوباره خود را مي​يابد. مطمئنم سويه​ي داناي حاکميت آن اندازه مي فهمد که آتش را تيزتر نکند و بگذارد خود بميرد (اگر در برابر گاو خشمگين پارچه​ي قرمز ات را تکان ندهي اتفاقي برايت نمي​افتد) اما حاکميت يک​پارچه نيست و ما هنوز از موازنه​ي قواي دروني آن تصويري روشن نداريم. همين است که همه چيز را کند و ميرا مي​کند.

1. نکته​اي برايم جالب بود که گفتم شايد بيرزد دو خط بنويسم. صحبت از پي​گيري قانون اساسي و حقوق مردم و آزادي​هاي مندرج در قانون و هزار از اين قسم به گمانم مضحک است. به گمانم آنچه اين خيز را فهميدني مي​کند پي​گيري رأي نيست بلکه امري اولي​تر و بنيادي​تر است: «اخلاق». صحبت از تخطي از قانون اساسي نيست. حتي صحبت از تغيير قانون اساسي هم نيست. بحث بر سر عملي غيراخلاقي است نه غيرحقوقي. گرچه سرقت آرا عملي خلاف قانون است اما پيش از آن، سرقت امري است که در ايران کاري غيراخلاقي شمرده مي​شود.

مثالي بياورم. در قانون اساسي مردم از هر طيف سياسي​اي مي​توانند آزادانه سخن بگويند حال آنکه در دهه​ي شست مارکسيست​​ها، که فکر کنم شمار زيادي​شان اصلاً سوسياليست بودند تا مارکسيست يا ماترياليست، از تاريخ پاک شدند. صدايي چندان در نيامد. يا همين طور بهايي​ها را که خلاف قانون اساسي حق حيات دارند. چرا؟ چون اخلاق ايراني چيزي همچون «حق ديگري» نمي​شناسد. اگر «حق​ات» را بدزدند کاري غيراخلاقي انجام داده​اند اما اگر «حق ديگري» (اين ديگري مي​تواند ديگري در مذهب باشد يا ديگري در نژاد ...) را دزديدند وظيفه​ي تو نيست که چيزي بگويي چرا که حق تو را ندزديده​اند! اميدوارم بزرگ نمايي نکرده باشم (نکته​ي منفي).

2. اين اخلاق ايراني (که ربطي به اخلاق اسلامي، اگر اصولاً چنين چيزي وجود داشته باشد يا اصلاً ممکن باشد، ندارد) مانع فرهنگي، و نه سياسي ما، در شکل​گيري مردم​سالاري است چرا که اساس مردم​سالاري صيانت از آراي اقليت است نه اکثريت. همين نکته است که مرا تأييد مي​کند که اين خيز پي​گيري مردم​سالاري نيست چرا که شعار آن خواست حق اکثريتي است که به کس ديگري رأي داده​اند(نکته​ي خنثا).

3. حال راحت​تر مي​شود ديد که چرا مي​گويم اين خيز هويتي اخلاقي دارد نه سياسي​-حقوقي. به چالش کشيدن کاري غيراخلاقي است که اساسي​تر از کاري غيرقانوني است چرا که اخلاق پايه​ي قانون است نه برعکس. در «1984» قانون به دقت انجام مي​شود و همه چيز در آن چهارچوب است اما قانون همچنان جابرانه است. اين که اخلاق مورد بحث هم اخلاق ايراني است چيزي از اهميت آن کم نمي​کند چرا که هر اخلاقي اخلاقي انضمامي و مربوط به گروه خاصي از افراد است و اخلاقي جهانشمول نداريم(نکته​ي مثبت).

4. گرچه اين که اخلاق ايراني چيزي همچون «حق ديگري» را هنوز نمي​شناسد مانع فرهنگي ماست در تحقق مردم​سالاري (نکته​ي منفي) و گرچه اين خيز ماهيت حقوقي ندارد و تابع دغدغه​ي اخلاق ايراني «صيانت از حق خويش» است ( نکته​ي خنثا)، خيزي است که نمايش زنده بودن دلنگراني بنيادي​تري است: «اخلاق» (نکته​ي مثبت).



(Equivalence)هم​ارزي


این که امروز شش ماه است از خانه دوری چیزی بیش از این نمی‌گوید که امروز شش ماه است که خانه از تو خالي است.

Friday, December 04, 2009

چرا «قتل مکن»؟

چرا آدم‌ها دست به آدم‌کشی می‌زنند؟

یک جواب این است که تقابل منافع (مادی و معنوی) آدمیان وقتی کار را به آنجا می‌رساند که از دست زبان کاری برنمی‌آید و گفتگو چاره نمی‌کند از دستِ دست است که کار می‌رود و ماجرا حل و فصل می‌شود. زمین، نفت و پول همان اندازه محل نزاع اند که قدرت، عشق و شهرت. مادیات به اندازة معنویات به آدم‌کشی انجامیده‌اند (داده‌ی تجربی ما از پژوهش‌هایمان در تاریخ) و می‌انجامند (امکان منطقی یکسان هر دو).

از جواب بالا دست بالا این بر می‌آید که بتوانیم نشان دهیم فلان کس به چه دلیل آدم کشته است و بهمان کس به چه دلیل، اما هرگز در نمی‌آید که «نوع بشر» و همان که به نام «آدمیان» خواندم چرا آدم می‌کشد. جواب بالا جوابی می‌تواند باشد دربارة فلان آدم مشخص و دست بالا فلان گروه اجتماعی یا فلان جامعه‌- در‌- فلان‌- زمان. چیزی بیش‌تر از این از آن در نمی‌آید.

به سخن دیگر تنها گفته‌ایم آدمها به چه علت‌هایی ممکن است آدم بکشند و با هر مورد تازه‌ای که رخ می‌دهد بر دانش ما از فهرست علت‌های ممکن یک انسان برای آدم‌کشی افزوده می‌شود. همین نکته نشان می‌دهد فهرست ما هیچ گاه آخرین فهرست نیست و همیشه ناقص است و همواره ممکن است علتی تازه بر آن افزوده شود. این فهرست هیچ گاه نمی‌گوید آدمیان به چه دلیلی هم‌دیگر را می‌کشند.

دلیل آدم‌کشی ما انسان‌ها یکی و برای همه یکسان است. ممکن است من به علت خشم در فلان موقعیت مشخص آدم بکشم و کسی دیگر به خاطر حسادت در بهمان موقعیت مشخص اما نوع بشر و آدمیان همگی به یک دلیل است که آدم می‌کشند: به این دلیل ساده که امکان آن را دارند. آنها می‌توانند آدم بکشند.

این که ما امکان آدم‌کشی را داریم به این دلیل است که در زبانی که به کار می‌بریم مفهومی به نام «آدم‌کشی» داریم. فرض کنیم جامعه‌ی زبانی‌ای داشته باشیم که فاقد مفهوم «آدم‌کشی» باشد همان طور که ما در زبان فارسی تا سال‌ها پیش فاقد مفهومی سیاسی‌ مانند «رأی دادن» بودیم (گو این که چند ماه است که مفهومی سراسر تازه از «رأی دادن» را به بشریت عرضه کرده‌ایم!) و کل آدمیان تا سالها پیش فاقد مفهوم «بارگذاری اطلاعات» بود. ما اندکی بیش از صد سال پیش نمی‌توانستیم رأی دهیم و نوع آدمیان چند دهه پیش نمی‌توانست بارگذاری اطلاعات انجام دهد به این دلیل که هرگز این دو مفهوم وجود نداشتند (اولی برای ما و دومی برای همگان). مفهومی همچون «کودتا» تنها زمانی کاربرد دارد که پیش‌تر مفهومی همچون «مردم‌سالاری» وجود داشته باشد و به همین ترتیب هم ده هزار سال پیش نه مردم‌سالاری ممکن بود و نه کودتا، اما حالا هر دو ممکن است. این که ممکن است ربطی به وقوعش ندارد. تنها این را می گوید که حالا ما این دو امکان را داریم که مردم‌سالاری به پا کنیم و پشت سرش کودتا کنیم!! (بگذریم که طنزی ست که در ایران اولی هنوز رخ نداده و دومی همیشه اتفاق می افتد!!!). در زبان انگلیسی «قربانی کردن» به آن معنای مذهبی‌ای که در عید قربان برای ما فارسی زبانها دارد وجود ندارد و به همین دلیل هم انگلیسی زبان هیچ‌گاه نمی تواند گوسفند قربانی کند، او دست‌بالا گوسفندی را می‌کشد یا نفله می‌کند! همچنان که ما نمی‌توانیم «نام‌گذاری» در معنای مذهبی آن برای انگلیسی زبان (Baptism) را برگزار کنیم.

«آدم کشی» امکانی است که زبان به ما می‌دهد و هیچ قاعده‌ی حقوقی و اخلاقی‌ای قادر به نقض آن نیست. ما آدم می‌کشیم چون می‌توانیم این کار را بکنیم نه این که چون فلان رانه‌ی روانی یا وضعیت اجتماعی ما را به آن هل می‌دهد.

فرمان اول چنین است:«قتل مکن». این فرمان چیزی جز این نیست که «ترجیح خداوند این است و به نظر او بهتر آن است که قتل نکنی». «آدم‌کشی» و «قتل» مفاهیمی هستند که چون در زبان موجود اند غیرممکن است بتوان این امکان را از آدمیان گرفت. همیشه و تا ابد آدمیانی خواهند بود که قتل خواهند کرد. قاعدتاً و بنا بر تعریف خداوند نیز به این نکته آگاه است (او عالم به نهان و آشکار است). پس مضحک است اگر بخواهد چیزی را ممنوع اعلام کند که همیشه امکان‌پذیر است. آدمیان همدیگر را می‌کشند چون زبان‌شان به ایشان چنین امکانی را داده است و همین که بخواهیم بگوییم «قتل مکن» پیشاپیش ناممکنی قتل نکردن را فرض کرده‌ایم چرا که ما هم خود این مفهوم را در فرمان‌مان به کار بسته‌ایم. به این ترتیب «قتل مکن» به يک دو راهي (دوحدي Dilemma) مي​رسد: يا (1) آدميان هرگز قتل نمي​کنند چرا که چنين مفهومي را در زبان ندارند، که در اين صورت واژة «قتل» بي​معنا است و کل فرمان بيهوده است​(فرمان همان​گويي مي​کند/ Tautology) و يا (2) قتل مي​کنند، چون زبان​شان به ايشان چنين امکاني را بخشيده است، که در اين صورت فعل «مکن» بي​معنا است و فرمان به درخواست امرناممکن شبيه مي​شود(فرمان ضدونقيض مي گويد/ Contradiction).

حاصل آن که «قتل مکن» هرگز فرمانی جهانشمول و معقول نیست مگر آنکه تنها بيان «ترجيح» و «پيشنهاد» خداوند باشند درست به همان معنا که ما چيزي را ترجيح مي​دهيم يا به همديگر پيشنهاد مي​کنيم، که روشن است از زمين تا آسمان با فرمان دادن فرق دارد.

و آخر آن که «ترجيح» و «پيشنهاد» اموري موقعيتي هستند و کاملاٌ وابسته به موقعيتي اند که گوينده در آن است. با تغيير موقعيت ترجيح و پيشنهاد هم ديگرگون مي​شوند. همين کافي است که ده فرمان خداوند از روزگار موسي پيش​تر نيايد و امروز و در اين روزگار شايد ده فرمان تازه​تري صادر کند؛ «بمب هسته​.اي نساز»!

-------------

پي​نوشت: «قرباني کردن» نمونه​ي درستي نيست (ممنون از سارا). شايد «طواف کردن» نمونه​ي رسايي باشد. حتي همين هم يک نمونه​ي سردستي است و مي​توان هزار نمونه​ي بهتر پيدا کرد.

Thursday, December 03, 2009

بی‌نام


برای رها

بادهای وحشی طعمه‌ی حریق می‌شوند

در جنگلی که از خاکستر سر بر می‌کند

جا در جا تله گشته‌ایم

برای آفتی که بذر است

به دشت خیزران.

×

سکوت کرده‌ایم

هزاره‌ها که بیایند

با کوههای مرتفع‌شان

وقتی که زمین

دیگر

ایستاده است.

×

روزگار سختی ست

با رودخانه‌های نهنگ.

×

جزیره‌ها که فلات می‌شوند در آستانه‌ی تبت و

یخچال‌ها

که هیچ از تبِ رفتن نمی‌نشینند

دمی

هر چه پاشویه می‌کنیم.

×

فلاکت می‌نماید و باز

در انقطاع قطب زمین

بادهای سر درگم اند

با انبوهِ درویش.

×

روزگار سختی ست

چموش که می‌دود

هلاکت خود را به دوش

خانه

به

خانه

می‌کشد.

×

در دهان غار هنوز راز اند

در معرض آفتاب

گرگ و ناگرگ

در بال‌کش خفاش.

×

دشت‌ها که رفته‌اند

خبریشان نیست

از استخوان‌هایی که روز و شب می‌شکنیم

تلخ

زیر دندان.

×

با نکبت سالیان

دیگر بی‌تابی نمی‌کنیم

وقت و ناوقت،

که از راه روزی می‌رسند

کوههای پرشکوه

ستارگان دور

بادهای دوست.

×

خسته‌ایم و

افسانه.

×

روزگار سختی ست.