Thursday, November 26, 2009

کتاب‌ها


یکم. ده و نیم شب بود، اگر درست به یاد داشته باشم، که آن پیشنهاد عجیب را داد. مطمئن نیستم شاید هم یک ربع به یازده بوده. شاید یک ربع تفاوت چندانی نداشته باشد اما باید دید که در مقایسه با چه چیزی؟ در برابر یک قرن یک ربع اصلا چیزی نیست اما در برابر یک دقیقه خب یک ربع رقم قابل ملاحظه‌ای است. به علاوه برای کسی که در شهری مثل تهران زندگی می‌کند یک ربع حجمی متفاوت دارد نسبت به کسی که در کرج زندگی می‌کند. من هم اگر یه ربع زودتر بلند شده‌ بودم یا در آن یک ربعی که داشت آن پیشنهاد را می‌داد رفته بودم هوایی بخورم او با پیشنهادش برای من پا در هوا مانده بود چرا که نمی‌توانست آن را به بقیه بگوید. همه‌ی کسانی که غیر از من آنجا دور میز نشسته بودند، منظورم از «همه» همان دانشجوی بیست ساله‌ای است که داستانش را دو-سه دقیقه بعد می‌خوانید، «آونگ فوکو»ی امبرتو اکو را خوانده بودند. خب تنها من بودم که پیشنهاد کردن خواندن این کتاب را ممکن می‌کرد، فکر کنم باید از من متشکر باشد که در آن وقت شب آنجا بودم وگرنه ساعت‌ها و بلکه روزها را باید با حسی از گیجی و ناتمامی به سر می‌کرد تا دست آخر وقتی آن هم اتفاقی کسی که تا به حال «آونگ فوکو» را نخوانده بود برسد و از دور تشخیص بدهد که «آره! خودش است! این آقا همان کسی است که می‌خواهد کتابی عجیب به من پیشنهاد کند!» و برود از او بپرسد چه کتابی بخواند که از تعجب بمیرد و او هم با شوقی تمام نشدنی «آونگ فوکو» را پیشنهاد کند. بعد از آن لحظة سرنوشت‌ساز است که در احساسی گنگ از آرامش و غرور، گویی که بار مسئولیتی سنگین را سلامت به مقصد رسانده، به اتاقش باز می‌گردد. گاهی باید ایثار کرد و اگر آن شب آنجا نبودم بی‌شک مسئولیتی سنگین در هستی معطل می‌ماند.

تازه یک دقیقه است که بعد از یک ساعت تمام از نوشتن کلمه‌هایی که معنایشان را نمی‌دانم فارغ شده‌ام. شمارش که می‌کنم صد و چهارده کلمه است. صفحات کتاب را می شمارم، شش صفحه‌. چشمانم را می‌بندم، انگشتانم را در هم قلاب می‌کنم و دستانم را تا جایی که می‌توانم می‌کشم. کش و قوس که می‌آیم از یادم می‌رود که آن کتابی که کنار گذاشته‌ام فردا ببرم به کتابخانه برگردانم «آونگ فوکو»ی ششصد صفحه‌ای امبرتو اکو است. احساس خوبی است.

ـــــــــــــــــــــــــــ

دوم. بیست سال فرصت بلندی نیست که سه بار «در جستجوی زمان از دست رفته» را خوانده باشی! تازه این هیچ نیست در برابر آن تلی از کتاب که درباره‌شان حرف می‌زد و من با دهان گشوده به خط آهن چشم دوخته بودم که «کی می‌رسد بالاخره این قطار لعنتی!». فهرستی از کتاب‌های فیلسوفی ردیف کرد که دارم رویش کار می‌کنم و من هنوز نخوانده‌ام و او خوانده، آن هم بارها و بارها!! دو هفته است هر از چندی آن لحظه‌ را در خواب می‌بینم: غزل شماره‌ی 138 شکسپیر را برایم خواند و قطار که رسید دیگر باید می‌رفتم، مهم نبود چند ایستگاه دورتر از خانه ایست داشته باشد!!!

ـــــــــــــــــــــــــــ

سوم. خواندن مقاله‌ای از فیلسوف آمریکایی معاصر جان مک‌داول (John McDowell)‌ در وصف نمی‌گنجد. آن را به تصویر کشیده‌ام اینجا!!!!!

Tuesday, November 10, 2009

ايمان


1. آنچه که براي توست تو را در خواهد ربود. ما نيستيم که حوادث را شکار مي​کنيم. حوادث​اند که ما را شکار مي​کنند. اگر حادثه​اي تو را درنربايد ربطي هم به تو نداشته است. آنچه تو را نيست در توانش هم نيست که به چنگ​ات آورد.

2. هيچ چيزي هميشگي نيست، هر چند که براي تو باشد. جهان گذرا و ميرا است. چيزي را که به تو در مي​رسد سخت در آغوش بگير، اما از ياد نبر که همين دم است و هيچ چيزي پايا نيست. همه چيز درمي​گذرد.

پس آرام باش و نگاه کن. آنچه تو را مي​رسد و آنچه تو را نمي​رسد. شکيبا باش و آرام.

------------------------------------------------

(این پست را دوست دارم. نوری دارد و امیدی. روشنم می‌کند و گرم، وقتی درباره‌اش فکر می‌کنم. درباره‌اش نظر داده‌ام و آن هم بی‌فروتنی و چه باک، من که خود نخستین خواننده‌اش هستم.)

Sunday, November 08, 2009

سه بار

- دو خیابان را پشت سر گذاشته‌ام و به دست چپم نگاه می‌کنم که هنوز کیسه‌ی آشغال را محکم چسبیده است. برای چه این را با خودم آورده‌ام؟!

- خوب معلوم است دیگر! این دو نفری که از پاگرد پایین به راه پله‌ی بعدی می‌پیچند همان دو نفری هستند که همین الان از جلوی چشم‌ات به سمت راه‌پله رفتند! نگاه کن! غیر از شما سه نفر مگر کس دیگری هم در ساختمان هست؟!

- به گمانم دو ماه مدت زیادی بود برای فهمیدن این که آن سکویی که همیشه از پشت بلندگو می‌گویند "Stand well back from platform..." و مدام دنبالش هستی که ببینی این کدام سکو است که در هیچ ایستگاهی پیدایش نمی‌کنی ـ هر چه می‌گردی ـ سکوی H نیست بلکه کلاً "edge" است و منظور طرف از این همه جیغ و داد این است که "بابا! جون ننه‌تون از لبة سکوها فاصله بگیرید! آخه چقدر بگم؟!"

Wednesday, November 04, 2009

صدق در روز سیزدهم

نشسته‌ام و قرار است مقاله‌ی آلفرد تارسکی درباره‌ی صدق را بخوانم و فردا مقاله‌ی هرتری فیلد دربارة نظریه‌ی صدق تارسکی و پس‌فردایش نقد جان مک‌دال بر فیلد را. همه‌ی این سه روز، و صفحه‌ای که پیش چشمانم تظاهرات به پا می‌کند و صفحه‌ی دیگری که مدام تازه‌اش می‌کنم تا ببینم نحوست روز سیزدهم دامن چه کس را می‌گیرد. صفحه‌ها به جای هم می‌نشینند و غم آن است که آهنگی تکراری می‌خوانند در گرامافون؛ مرثیه‌ا‌ی که آهنگ همیشه‌کوکِ این خاک است.

نشسته‌ام و روز نیمه‌پا لنگ لنگ خودش را به صفوف ستاره‌هایی می‌رساند پشت ابرسار این روزِ مرده.

Wednesday, October 28, 2009

راز

«راز» آن چيزي نيست که از ما پنهان است، راز چيزي است که در حضور ملموس اشياء کسر است. راز در فضاي پرناشدة پيش روست که امکانش را برايمان انديشيدني مي​کند. راز امکان چيزي است که اينک نيست. راز واقعيتي پس پشت وقايع جهان بيرون نيست. راز امکان و امکاني است براي واقعيتي که مي​توانست باشد و نيست. راز آن امکاني است که در شبکه​ي واقعيات جهان بيرون خود را به ما مي​نماياند؛ واقعيتي که در اثاثيه​ي جهان کسر است.

در اين عکس رازي ست و نمي​دانم چه. بارها خواسته​ام درباره​اش بنويسم و نتوانسته‌ام. چه رازي در اين عکس است که مدام مرا به خود مي​کشد؟ گفتم در اين باره بنويسم که چرا اين عکس اصلاً رازي دارد؟ به جاي آن که ببينم چه رازي دارد ببينم اصلاً چرا هميشه با خود گفته​ام که اين عکس رازي دارد که من نمي​فهمم.

يکم. اين تصوير سياه و سفيد چاپ (و شايد هم گرفته) شده است و از تمامي تعلقات رنگين بصري رهايت مي​کند. بگذار جور ديگر بگويم: با کاستن از شمار رنگ​ها تصوير مي​کوشد امکان گونه​اي از جذابيت بصري را منحل کند و بيننده را به راهي ديگر ببرد. زماني که سياه و سفيد تنها گونه​ي عکس مي​بوده سخن از گونه​ي ديگري از جذابيت بصري مهمل است اما اين تصوير در زمانه​ي عکس​هاي رنگي انداخته شده است و مهمتر آن که روزگاري که «عکس رنگي» مفهوم مشترک (Common sense) از واژه​ي «عکس» مي​باشد (روزگاري که عکس، رنگي است مگر آن که ذکر شود «عکس سياه و سفيد»). اين بيرون از تداول بودن به بيننده​اش مي​گويد که اينجا چيزي ديگر خواهد ديد؛ چيزي که براي ديدنش هم بايد چشمي ديگر داشته باشد.

دوم. دو چيز است که در همان آغاز خود را به چشم مي​کشاند: پلکي که در نيمه​ي راست صورتي بر روي چشم افتاده است و دستي که نيمه​ي چپ همان صورت را پوشانده است. «اختفا» نخستين مفهومي است که از تاثير بصري اين عکس دريافت مي​کنم.

سوم. عکسي که تک​چهره (Portrait) است قرار است انسان درونش را به ما نشان دهد و انتظار از تک​چهره، ديدن صورتي انساني در وضعيت طبيعي آن است. تک​چهره ي تمام​رخ بايد تمامِ رخ و چهره را نشان دهد و اينجا من عکسي روبه​رو دارم که در واقع نيم​رخ است، نيم​رخ يک انسان. سوي چپ تصوير سراسر پشت دستي خزيده در تصوير محو شده است.

چهارم. در تک​چهره​ي تمام​رخ نه تنها ماييم که به انسانِ عکس نگاه مي​کنيم بلکه او نيز به ما خيره است. بي​راه نرفته​ام که بگويم در تک​چهره​ي تمام​رخ آنچه صورت مي​گيرد مکالمه​ي بيننده است با انسانِ عکس. کافي​ ست بدانيم که خواستي براي ديده شدن در انساني بوده است که بخواهد خود را انسانِ عکس کند و اين «خواست ِ ديده شدن» يعني من نشسته​ام که با تويي که به من نگاه مي​کني «مکالمه» کنم چرا که در غير اين صورت هرگز انسانِ يک تک​چهره نمي​شدم. آن که انسانِ تک​چهره مي​شود نخستين قدم را براي حرف زدن بر داشته​ است و چيزي گفته است و گويي صدايش در تالارهاي نمايشگاه مي​پيچد و آنگاه کسي که به آن مي​نگرد به او پاسخ مي​دهد با «خواستِ ديدن».

پنجم. انسانِ عکس روبه​روي من به کدام مکالمه پا گذاشته است و چه گفته است وقتي که من تنها نيم​رخ او را مي​بينم و نيم​رخ ديگر او هم هيچ نگاهي به بيرون ندارد! نيمه​ي راست انساني ست که به جهان بيرونش نيم​نگاهي هم نمي​کند و به آن هيچ تعلقي و با آن هيچ سخني ندارد. نيمه​ي چپ انساني است که از جهان بيرون پنهان شده است و به آن اجازة ديدنش را نمي​دهد. نه چيزي مي​گويد و خواستي براي ديده شدن دارد و نه تمايلي به شنيدن چيزي و خواست ديدن من بيننده دارد. مکالمه​اي نيست. نه تنها از خود بيرون نيامده است که کسي را هم به خود راه نمي​دهد.

ششم. با این همه آنچه پیش رویم است یک تک‌چهره است. این تک‌چهره امکان چیزی را با خود حمل می‌کند که اینک نیست: تک‌چهره بودن. این عکس معرکه است و راز.

هفتم. در صورت انساني عکس چه می‌بینم؟ آرامش است و اندوه است و خستگی است و هر سه بی‌پایان.

هشتم. انساني عکس اگرچه چشم بسته است اما نمی‌توانم بگویم به خواب رفته است و یا چرت می‌زند و یا به هر تعبیری نا‌آگاه و غافل است. او در حال نگاه کردن است، به چیزی عمیق. دست‌کم درک من از عکس این است.

نهم. انساني عکس با تمامیت خویش در حال نظاره‌ی چیزی ژرف است. دستش و سرانگشتانش را نگاه کنید. گوشهایش،چشمش، دهانش، بینی‌اش و بساوایی‌اش(که در همان سرانگشتانش است) و این تمامی پنج حس‌اش به سرش رسیده‌اند، به مغزش. او با تمامی حس و عقل خود در نظارة چیزی ژرف است.

دهم. این گونه نیست که او در رنجی و آرامشی ابدی خسته است وقتی که حواس و عقل او در پیشانی‌اش، همان جا که سرنوشتش نوشته شده است، به هم می‌رسند؟!

یازدهم. انسانِ عکس در منظری ابدی ایستاده است و با تمامی هستی‌اش به سرنوشت خویش می‌نگرد.

دوازدهم. «دیدن جهان از منظر ابدی دیدن آن همچون یک کل است ـ یک کل کرانمند.

احساس جهان همچون یک کل کرانمند ـ این است که رازآمیز است.» (رسالة منطقی‌ـ‌فلسفی/ لودویگ ویتگنشتاین/ شمارة6.45)

«جهان و زندگی یکی اند.» (همان، 5.621)

دیدن جهان(=زندگی) از منظری ابدی.

سیزدهم. چیزی که او چنین ابدی به نظاره‌اش آرام و خسته نشسته چیست؟ چیزی که از من پنهان است و در تصویر نمی‌بینم، اما سنگینی‌اش را حس می‌کنم. آنچه او می‌بیند و من نمی‌دانم همان رازی است که او در آن می‌نگرد؛ سرنوشت او امکانی است از آنچه می توانست به گونه‌ای دیگر باشد ـ آنچه که اینک نیست. سرنوشت او رازآمیزترین ژرفایی ست که او را برده است.

چهاردهم. انسانِ عکس از سرنوشت‌اش چیزی به من نمی‌گوید و من همچنان در اندیشه‌ی آن راز پنهان‌ام.

پانزدهم. حالا که نگاه می‌کنم به یاد می‌آوردم که تصوير، طرح جلد مجموعه‌ی گفتگوهای محمد‌رضا شجریان، کتاب «راز مانا» است.

ــــــــــــــــــــــــ

هیچ دوست نداشتم از «سوژه» استفاده کنم. برایم دوست‌داشتنی‌تر، دوستانه‌تر و انسانی‌تر بود بگویم «انسانِ عکس». چنین هم کردم.

Saturday, October 17, 2009

روزي از زندگي

ليوان قهوة ته کشيده کنارِ ابرهايي که نه مي​روند و نه مي​آيند. حوصله ندارم و هزار کار، اما مانده دارم. هوا سرد شده است و بايد چيزي گرم​تر بخرم و دماغش نيست (از بس که سرما خورده​ام و دماغ را سيلاب برده). يک طرف تلي از کتابهايي است که بايد در دو هفته ي مانده بخوانم و روزها، که آه، تقويم​اندازِ پشتِ سر اند. آن سوي ديگر دو فروند لباسي ست که شش روز است به من خيره اند که کجاست موعد شستن؟ سرم سنگيني مي​کند روي گردنم و موهايي که خيره خيره از شب به سپيده​دم کوله مي​بندند، انبوهي جنگل بي​نور شده​اند و حالش نيست از خيالشان راحت شوم. ديگر صداي او هم در نمي​آيد از بس که غرولند کرده است و تنها به آب و آنش بسته​امش، چاي پشت چاي. بايد چيزي بخورم، کسي از آن سوي آسمانها به من مي​گويد و مي​دانم اما تا فروشگاه، از يخچال خالي، ده دقيقه راه است (که سالي ست برايم) و منتظر نشسته​ام که فرشته​اي طبقي از غذا بياورد. کجايي موسا؟

Friday, October 16, 2009

دويدن در باد

ساعت از سه ي بامداد گذشته است. تنها نور صفحه ي لپتاپ است و سرخي آسماني که در نيمه ي پنجره ي اتاقم مي​گذرد.

آرام که شروع مي​شود زير کلاويه​هايش نت​هايي ست که با از روي سيم​هاي گيتار به ويولوني در آن سو مي​رسند و ...رها مي​شوم در کوچه، در باد، در شاخه​هاي کوچک سنجاب​ها و پروانه​هايي که از گوشه​هايي دور مي​رسند. خوشي ناپيدايي ست که مرا با خور مي​برد و دستانم را، دستانم را ... خوشم.*

بار اول داستاني ديگر بود. دو فصل پيش بود و شبي که به من گفت فلان آهنگ را برايت فرستاده​ام. گوش کن. دوباره به سراغش مي​روم و باز همان است، بي​کم و بيش: در کوچه​هاي تنگ و باريک جايي آفتابي، کنارکشِ دريايي آرام و ديوارهاي کوتاه-بلند خانه​هايي سفيد ...من بودم که مي​دويدم. کودکي از شوق. کودکي از فراغت.*,**

تجربه ي يکه​اي ست وقتي آهنگي را مي​شنوي و با خود که «پسر! اين آهنگ چقدر دختر است!». چيزي دورتر و ديرتر از صداي عطرها. چيزي که دخترانه نيست، که دختر است.

Wednesday, October 14, 2009

پرندگان

«پرندگان» چيست؟ پرندگان بي​شک شماري پرنده​ نيستند. پرند​گان با پرنده​ها فرق دارد. پرنده​ها مجموعة شماردني​اي از موجوداتي به نام پرنده است (نظريه ي مجموعه​ها در رياضيات را به ياد مي​آورم) حال آنکه پرندگان اساطير تمامي تخيلات بشري است. پرندگان سور اسرافيل را مي​آورند و تخت سليمان را در بادهاي هزارگوشة اين عالم، پرندگان با تختگاه جمشيد پديدار مي​شوند، از خانة سيمرغ.

پرندگان احساس نزديک چيزي است با من؛ به تخيلم، به آنچه در نهايت آشنايي است با من؛ به اساطيري که با آن بزرگ شده​ام. پرندگان واقعيتي از واقعيت​هاي جهان خارج نيست. پرندگان پرنده​هايي نيست در کوچه و خيابان، پرنده​هايي در آسمان، پرنده​هايي بر زمين. پرندگان، من را نيز از کوچه و خيابان مي​گسلد. در دامنة بخار گرفته​اي دور مرا نيز مي​خواند و دور مي​شوم.

پرنده​ها جمع اند، پرندگان مفرد. «پرنده​ها» جمعيتي است از موجوداتي در اين جهان. «پرندگان» از اين بيش است، «پرندگان» اتفاقي است که در عالم مي​افتد. «پرنده​ها» اگر چيزي بيش از اعضايش نيست و هويتي مستقل ندارد «پرندگان» خود اتفاقي است که مرا از جاي مي​کَنَد. «پرندگان» صور اسرافيل است، ابرهه است، سلوک سي​مرغ است، پنجمين روز آفرينش است، مخافت خبري است که پيش مي​رسد و ماندگي از کارواني است که به راه زده است. «پرندگان» بازنمايي خيالاتم مي​شود؛ شوق​هايم و ترس​هايم.

Monday, October 12, 2009

!!ارتباط پيشين – ارتباط پسين

- با دخترک حرف می‌زنم. می‌گوید:« این بار با دفعة پیش فرق دارد. آن وقت فکر می‌کردم که تنها با من باید دوست باشد و فکرم این بود که در آینده با هم ازدواج خواهیم کرد. این بار قرارمان این است که با هم ازدواج نمی‌کنیم اما دوست دختر و دوست پسر هم خواهیم بود.» از او می‌پرسم که معنایش چیست و می‌گوید که معنايش اين است که او با هر کس دیگری می‌تواند حرف بزند اما فقط من دوست دخترش هستم. می‌گویم نمی‌فهمم.

- نیم ساعت بعد. به این فکر می‌کنم که ارتباط افراد با هم است که تعیین می‌کند نام رابطه‌شان چیست نه برعکس. اندکی فلسفی‌تر؛ به شیوه‌ای پیشینی نمی‌توان گفت که رابطة من با فلان آدم چه جور رابطه‌ای است و تا آن رابطه شکل نگرفته باشد و تجربه‌ای از آن به دست نیاورده باشم نمی‌توانم نامی بر آن بگذارم. نام چیزی است که پس از ارتباط می​آيد و به تعبيري نسبت به آن پسيني است. باز هم انتزاعي​تر؛ «دوست دختر/پسر بودن» مفهومي است توصيفي و نه تجويزي. اين مفهوم توصيف رابطه​اي است که از پيش شکل گرفته است و نه دستوري و تجويزي براي رابطه​اي که قرار است شکل بگيرد.

- همين اتفاق است در مورد مفهوم «همسري». «همسري» مفهومي پسيني است و چنان نيست که به نحوي پيشيني بتوان دو کس را همسر يکديگر خواند. به اين ترتيب آييني همچون ازدواج امري کاملاً پسيني است و چنان نيست که بتوان تعيين کرد که فلان دو کس از اين به بعد همسر يکديگر ناميده شوند. همسري نوعي از تجربه​ کردن انساني ديگر است. تجربه کردني که بعد به نام «همسري» بازشناخته مي​شود.

- قدمي ديگر. به شيوه​اي پيشيني نمي​توان گفت که آدم​ها همگي يک جور با هم ارتباط برقرار مي کنند. شايد واقعاً همين گونه باشد اما اين واقعيت چيزي است که تنها از پي نگاه پسيني به همه​ي مشاهدات​مان و از پي نگاهي تجربي حاصل مي​شود. به شيوه​اي پيشيني نمي​​توان گفت همة آدم​ها با يک نفر و تنها با يک نفر مي​توانند رابطه​اي برقرار کنند که وقتي نگاه مي​کنيم آن را رابطة همسري تشخيص دهيم و بناميم. در جهان واقع بايد گشت و ديد. آيا چندهمسري خلاف طبيعت انسان است؟ به شيوه​اي پيشيني نمي​توان گفت و حکم صادر کرد. آيا سوية ديگر آن، آنجا که زني بتواند همسرهاي متعددي داشته باشد، هم خلاف طبيعت انسان است؟ باز نياز به شيوه​اي پسيني داريم.

- توابع. چه نيازي به آيين ازدواج است وقتي که اين آيين خود امري پسيني است؟ نه کشيشي و نه فقيهي (چيزي که به آن مي​گويند ازدواج مذهبي/Religious Marriage) و از همه مهم​تر نه ثبت و اسنادي(چيزي که به آن مي​گويند ازدواج مدني Political Marriage/).

چه ايرادي در زندگي زني با چند مرد و مردي با چند زن است؟، وقتي که مفهوم «همسري» مفهومي اساساَ پسيني و توصيفي است و نه تجويزي و دستوري.

- حقوق. حقوق تا آنجا که من مي​فهمم قرار بر ضابطه​بندي شبکه​اي از روابط آدميان و نهادها دارد و در واقع بنيادي دستوري و تجويزي دارد.

حال به اين فکر مي​کنم که حقوق​دان بر چه اساسي ضوابطش را شکل مي​دهد؟ به آنچه در جامعه رخ مي​دهد مي​نگرد و پس از تحقيق تجربي است که ملا​ک​هايش را مي​دهد يا آنکه به شيوه​اي پيشيني چنين کاري را مي​کند؟ اگر دومين باشد بي گمان به خطا رفته است.

- هنوز مي​انديشم و در اين همه تاريکي و ابهام دغدغة روشني دارم: زندگي بر حقوق اولويت دارد. (نمي​دانم (؟!) چرا ياد «فيلم کوتاهي دربارة قتل» اثر کيشلوسکي افتاده​ام که چرا قاتل را بايد از زندگي محروم کرد، و احساس زيان که چرا هيچ​گاه دل ندادم منظومة خسرو و شيرين نظامي را بخوانم. داستان خسرو و فرهاد و شيرين را.)

Thursday, October 08, 2009

واقعه ي اتفاقيه

تازه از دانشگاه آمده​ام. ساعت هشت شب است.

چهارشنبه​ها ساعت چهار در گروه سميناري دانشجويي برگزار مي​شود و هر هفته يکي از دانشجويان دورة تکميلي دربارة چيزي صحبت مي​کند. آغاز دوره با اولين سخنراني به نام «س.ک.س والا» (Sublime s.e.x) امروز برگزار شد. بررسي سه رويکرد فلسفي به س.ک.س و ارائة رويکردي چهارم بود. در سراسر بحث کلمات بودند که مي​رفتند و مي​آمدند؛ ارگ.اسم، س.ک.س دهاني، خود-ار.ضا.يي، تجاوز و سخنران دختري بيست و چند ساله بود. فقط به ياد مي​آوردم که در ايران نمي​شد(قانوناً و شرعاً) در اين امور سخن گفت و دقيقاً به همين دليل و رد و بدل نشدن اين مفاهيم در زندگي روزمره و در عرف، فضاي صحبت هم معقول نشده بود و ظرفيت​ها گسترش نيافته بود.

اما از اين همه که بگذرم از چيزي نمي​توانم بگذرم که به نظر من معرکه بود. رويکرد مختار سخنران که با توسل به «نقد قوة حکم» کانت مي​گفت س.ک.س را مي​توان همچون امري والا مطرح کرد. امر والاي کانت مقوله​اي زيباشناختي است و بنا بر آن (چون از خاطره نقل مي​کنم نبايد چندان دقيق باشد) امري والا است که در برخورد با آن احساس خشوع و فروتني به آدم دست بدهد به دليل هيبت و هيمنة آن امر، مثل ديدن آتشفشان يا گردآب. اما اندکي بعد حس لذت اين تجربة زيباشناختي در آدم فرا مي​رسد. اين احساس حاصل از ديدن امري والا است. زمان سوال​ پرسيدن رسيد و يکي از استادان دربارة س.ک.س با خداوند پرسيد. معرکه بود. باورم نمي​شد. او س.ک.س با خدا را به عنوان مسئله​اي براي آزمون ذهني رويکرد چهارم مطرح کرده بود. هنوز در بهت و حيرتم که اين ايده را از کجا آورد آخر؟! سوال اين بود که آيا با خدا مي​​توان س.ک.س کرد؟ چون او بزرگترين منبع هيمنه و شکوه است پس س.ک.س با او بايد والاترين نوع س.ک.س باشد اما از طرف ديگر ما مي​دانيم که از خدا مي​هراسيم( به عنوان عظيم​ترين چشمة قدرت) و به اين ترتيب خلاف آنچه انتظار داريم آن وقت ديگر آن لذت از پي نمي​آيد!

قريب به يک ساعت با استادي صحبت کردم که بيست سال پيش مدت سه سال را، هنگام نوشتن پايان​نامة دکترايش، در قاهره زندگي کرده بوده. برايم از گرم بودن مردمان آنجا صحبت کرده و از خارق​العادگي آن تجربة سه​ساله، وقتي که صداي الله​اکبر از هر گوشه شب هنگام به گوش مي​رسيده و سگان از پي مؤذنان به همراهي مي​خاسته​اند. از اين که وقتي به قاهره رفته بوده است چيزهاي بسياري را که اروپايي​ها از درکش عاجزند درک مي​کرده: دين. آدمي که در خانواده​اي کاتوليک و ايتاليايي بزرگ شده است و به ياد مي​آورد که مادربزرگ هفتاد ساله​اش با چه عشقي کف کليسا را دستمال مي​کشيده. برايم از ابن​خلدون مي​گويد و ابن​رشد و بوعلي و غزالي و... باورنکردني است، دو بار مي​پرسم که مطمئن شوم؛ بله از «علي شريعتي» حرف مي​زند و مي​گويد به عنوان ديندار کاملاً برايش قابل فهم است که چرا او هم با مارکسيسم مخالف بود و هم با کاپيتاليسم. او در قاهره از شريعتي کتاب خوانده است! از زماني مي​گويد که به عنوان مستمع در سخنراني​اي دربارة ابن رشد سه صفحه يادداشت از اشتراکات او با اسپينوزا تهيه کرده و با چه شوري از اشتراک تمدن اسلام و مسيحيت مي​گويد و مي​گويد وقتي غزالي مي​خوانده هرگز برايش عجيب نبوده است و کاملاً مخالفت او با فلسفه را مي​فهميده و اسم فيلسوفي را آورد که در مسيحيت آرايي همچون غزالي داشته است.

از اروپا حرف مي​زند و روند غيرديني آن. او به چيزي عميقاً ديني نظر دارد. آنچه که در ژرفاي وجود فرد است و از دوستش مي​گويد که اگرچه به خدا باور ندارد اما عميقاً مومن است. مي​گويد يک روز دوستش عکس​هايي از چند مسجد و قرآن برايش فرستاده بوده که «ببين چه معرکه​اند!». مي​گويد دوستش مي​تواند عشق و زيبايي را ببيند و بدون آنکه بداند يک مؤمن است. از تنهايي​اش در گروه مي​گويد، که چون ديندار است کسي معمولاً چندان جدي نمي​گيردش و به او مي​گويم حالا مي​فهمم که چرا هميشه فکر مي‌​کردم که او افسرده است. از اروپا مي​گويد و سردي مردمانش. از اين که در اروپا کار اولويت است بر خانه و زندگي و همين گونه در گروه. به جايي مانند آمريکا نظر دارد که در آن دين و خانواده مهمترين امورند. به او مي​گويم که جايي که من از آن آمده​ام هم اين گونه است. دربارة شوپنهاور حرف مي​زنيم و ويتگنشتاين و معرکه است.

مي​گويد فکر مي​کرده که من مارکسيست هستم. خنده​ام مي​گيرد و مي​خندد او هم.

چه اندازه خوشحالم که به من مي​گويد استاد راهنمايم که رييس گروه هم هست به او گفته است که من بهتر از تمام شاگردانش در گروه، متن را مي​خوانم و مي​فهمم. مي​خواهم بال در بياورم.

اجازه مي​گيرم که بتوانم به دفتر کارش بروم و باز هم با هم حرف بزنيم و با خوشحالي تمام مي​پذيرد.

Saturday, October 03, 2009

تردید (From the Actual World to the Mind and then Possible Worlds)

در چرخ‌دنده‌ها چه می‌گذرد؟ - مدام از خود می‌پرسم.

چیزی می‌سازند؟ مفهومی؟

مفهوم سختی همچون زندگی؟

-------

آیا مدارهای خاموش ضامن انتقال قالب‌های مفهومی هستند؟ - قالب‌هایی که محتوایی هم ای بسا که نگیرند.

در جریان سریع داده‌ها خواستی قرار است به سرانگشتان برسد؟ - از خود می‌پرسم و به پاسخ انگشتانم نگاه دوخته‌ام.

-------

از این همه بعد، مدام از خود می‌پرسم همزاد من در جهانی دیگر چه می‌کرد؟

Friday, October 02, 2009

ذهن خدا و ذهن ديگران


ما نمي​دانيم در ذهن خدا چه مي​گذرد و خواست او هميشه بر ما مکتوم است (در ادبيات ديني «توکل» بر اين جهل و نادسترس​پذيري هميشگي تکيه دارد. ما نمي​دانيم او براي ما چه خواسته است و يا مي​خواهد، اما باور داريم که خواست او هميشه «نيک» است و به خاطر اين باور به او توکل مي​کنيم). از سوي ديگر ما نمي​دانيم در ذهن همديگر هم چه مي​گذرد و هيچ راهي به ذهن هم نداريم (در فلسفه به اين مورد مي​گويند «مسئلة ذهن​هاي ديگر»). ما براي فهم سخنان همديگر راهي به آنچه که در ذهن​ فرد ديگر مي​گذرد نداريم. پس چه مي​کنيم؟ دست به تعبير و تفسير مي​زنيم. از روي رفتاري که ديگري از خود بروز مي​دهد (خواه رفتار کلامي باشد و چيزي بگويد و خواه رفتاري غيرکلامي باشد) خواست و مقصود او (از رفتار) و معناي سخنش را تفسير مي کنيم و با نظر به اين تفسير در برابر آن پاسخ مي​دهيم( اين رهيافت رفتارباورانة/Behavioristic انگيزه​-​پاسخ از آن ويلفرد اورمن کواين/ Quine و دونالد ديويدسون/ Davidson - هر دو از فيلسوفان بنام نيم​سدة آخر بيستم - است. چيزي که از آن به تفسير ريشه​اي/ Radical Interpretation ياد مي​شود).

حالا به اين فکر مي​کنم که دربارة خداوند هم مي​توان چنين کرد؟ مومنان برحذر داشته شده​اند که دربارة خداوند داوري کنند و از ايشان خواسته شده است که کار خداوند را به خداوند وانهند. حال مي​خواهم ببينم يک مومن به دو رفتار کلامي و غيرکلامي خداوند که اجازة تفسير هيچ کدام را ندارد چگونه مي​تواند پاسخ دهد؟ بگيريم که کتاب آسماني رفتار کلامي خدا است و آنچه در طبيعت رخ مي​دهد رفتار غيرکلامي او. ما هيچ​گاه نخواهيم دانست که کدام رخداد مهر اوست و کدام يک قهر او و هرگز نخواهيم فهميد او از نص کتاب چه را مراد مي​کند. پاسخ ما چه خواهد بود؟ دعا کردن نه تنها در معناي اوليه​​اش (که خواست چيزي انضمامي و مشخص در زندگي روزانه است) که در معناي مهمترش (که سخن گفتن است با نزديکترين موجود به تو) هم ناممکن خواهد شد چرا که نه رفتار غيرکلامي او را مي​تواني بفهمي و نه رفتار کلامي او برايت ممکن خواهد بود. البته همگان دست به تفسير مي​برند و رفتار او را تفسير مي​کنند تا بفهمند اما آموزه​هاي ديني آنها را از زمرة دينداران طرد مي​کند. اين چنين نه تنها مومنان کوچه و بازار که اولياي خدا نيز از او باز مي​مانند و اين​ چنين گويي که از آغاز هم خدايي نبوده و فرق خداپرست و بي​خدا محو مي​شود!

تنها نکته​اي که به ذهنم مي​رسد اين است که اين اصل موضوعة توکل يا داوري نکردن دربارة خدا شايد مهمترين آموزه​اي باشد که از عارفان، و صد البته نه فقيهان و مداحان، دوام کرده است. آموزه​اي که در بُن طعمي بودايي مي​دهد: سکوت کردن، نينديشيدن و رها کردن فهم​کردن. ناممکنيِ فهم رفتار خدا، براي انسان بي​خدا راه به نامعقول بودن رفتار خداوند (شکاکيت معرفت​شناختي) و در نهايت ناممکن بودن وجود او (شکاکيت هستي​شناختي) مي​برد. همين ناممکني براي عارف به رهايي مي​رسد. رهايي حتي از خشنودي خداوند و قيد و بند عشق او (تذکره​الاوليا را ندارم که از آن نقل بياورم که بايزيد يا ابوسعيد به کسي مي​گويد که غايت، آزادي است و عشق تنها مرکب است براي رسيدن به آزادي). رستگاري از تمامي تعلقات، حتي تعلقي عارفانه. شجاعت يک عارف در دور بردن مرزهاي عرفان. با خود مي​گويم که ببين چگونه مفهوم زمانيِ رستگاري (مفهومي که در آخرزمان است) به مفهومي مکاني (اينجا براي من و پيش از آنکه آخر زمان برسد) بدل شده است و در مفهوم «رهايي» خود را نشان داده است! و آخر اين که عارف مي​تواند عارف​تر شود و به ما نيز مرزهايي تازه بنماياند، البته او سرِ دومي را ندارد.

Tuesday, September 29, 2009

به تو فکر می‌کنم


پاییز می‌رسد و اینجا هیچ خبری نیست از بادی که در موهایت گیر کند و برگهای چناری که در بارانی‌ات. پاییز خیز می‌کند و زیر تیره- روشنِ چراغهایی که با آمد و رفت اشباحِ تند، خیابان خیس را هاشور می‌کنند تو نیستی که به زیر طاقیِ مغازه خيز کنی. جای تو خالی ست و می‌دانم. تو هم می‌دانی و نگاه کن؛ آن روز است دستانت در زاویه‌های ساختمان‌ها چیزی می‌جویند و به من نگاه می‌کنی که نمی‌دانی چیست، و هنوز انگشتانت در آهن و سیمان چیزی می‌خوانند و تعبیر است که به تو یاد نداده‌اند. جای من آنجا خالی ست و می‌‌دانی کنار فنجان، گوشة فکری که از قاشق نمی‌کَنَد،‌ انگشت اشاره‌ای است که دیگر نیست و اشتیاقی که در دم و دود کافه، فانوس دریایی ست.

پاییز می‌رسد و امسال نمی‌دانم چگونه فصول به هم می‌رسند من که نیستم. اینجا بهار است و همیشه بهار. تمامی‌ای ست بی‌تمام. بی من اینجا فصل به راه خود می‌رود.

اینجا به انگشتانم ساعت‌هاست که نگاه می‌کنم و از حال تو می‌پرسم، وقتی که صدایت بادهایی بود که پاییز می‌کرد و در غبار چشمانت کسی بود که از دیده شدن تن می‌زد. به انگشتانم نگاه می‌کنم و از تعبیری که هنوز نمی‌دانم می‌پرسم.

----------------------------

دلم برای خودم تنگ شده است. خودم، وقتی که در تهران بودم.

Sunday, September 27, 2009

ايرانيان و يونانيان

داشتيم از خانه مي​آمديم بيرون که براي اولين بار همسايه​ي يونانيِ صاحب​خانه را زيارت کرديم. بعد يک دفعه در ميان صداهاي انگليسيِ احوال​پرسي، صاحب​خانه رو به خانمِ همراهِ همسايه کرد و به فارسي گفت «سلام. حال شما چطوره؟». در را هنوز تمام نبسته بودند که ميهمان​مان رو کرد به ما: «باز يوناني​ها به ايراني​ها حمله کرده​اند!».

در خانه​ي تازه که در طبقه​ي سوم يک مجتمع است و در واقع اتاقي است با حمام و توالتِ سرـ ​خود که آشپزخانه را با چهار اتاق ديگر شريک است با کسي هم​خانه شده​ام که تا خود را معرفي کرد حس کردم که مي​خواهم با مشت، خودم را براي فکش معرفي کنم(گفتن ندارد که بازخورد آن مشت راهي به سينه​کش گورستان بود). همسايه​ام يوناني است. احساس پدرکشتگي و کينه! در تمام آن يک ساعت صحبت مراقب بودم چيزي از اسکندر و خشايار و داريوش سوم نگويم که بتوانم خودم را کنترل کنم!

---------------

تقدم تاريخي تاريخ بر فلسفه در آموزش و پرورش ايراني است که از سقراط و افلاطون و ارسطو چيزي به ياد نياورديم.

Thursday, September 24, 2009

بازي رنگ​ها با اعصاب

نشستهام اينجا پشت ميز و بعد از سيزده ساعت سر وکله زدن با اين لپتاپ اشک در چشمان جمع شده است. تا مرز بازگرداندن دستگاه به حالت کارخانه و حتي فرمت کردن تمام آن رفتهام. دستگاه را با مکآفي، آويرا، آواست و نود سي ودو بازرسي کردهام و دريغ از يک ويروس يا کرم يا هر کوفت ديگري. ساعت​​ها اينترنت را گشتهام و خواندهام و خواندهام و هيچي جز فرمت کردن راه نشان ندادهاند. سه ساعت تمام با يکي از مشاوران شرکت دل که در يک کشور اسپانيايي زبان است گفتگو کردهام و دو بار اجازهي دسترسي به لپتاپ را دادهام و حالا به ذهنم زده است آن دو مقواي صورتي را که تا همين ديروز زير موشي بوده است سر جايشان برگردانم و به جاي اين کتابچهي سبز رنگ بگذارم. تمام مشکلات حل ميشود و در مرز عصبيت گريهام گرفته است.

Saturday, September 19, 2009

اسباب‌کُِشی

با خود کبريت آورده است و طناب. نمی‌دانم به قصد کشتن کسی اینجا آمده بوده یا چیزی دیگر، مثلاً آموختن زبان انگلیسی. آخر سفیداب را دیگر چه کنم؟ خدا را شکر که آن آفتابه را که هم‌قد من بود پذیرفت که نگیرم. درست است که آب‌کش لازم می‌شود اما آخر مگر قرار است هیئت را غذا بدهم که سه تا آب‌کش لازم داشته باشم؟! از حق نگذرم در این همه، سبد از کالای فرهنگی خالی نیست:‌ "المپیک؛ حسرت تکراری. حذف ایران پس از شکست سه بر یک مقابل استرالیا" روزنامه‌ی همشهری ورزشی شماره‌ی پنجشنبه 27 اردیبهشت 1386 ! مگر می‌شود ایران کاپوچینو داشته باشد و اینجا نه؟ با این محمولة کاپوچینو که مثل آینه‌ی دق نشسته روبه‌رویم چه باید بکنم؟ حساب کرده‌ام روزی یک لیوان، سال دیگر همین موقع تمام شده است! آن یکی را بی‌خیال می‌شوم و می‌برم، شاید به هوای این سه کیلو برنجی که از ذخیره‌ی ایرانش مانده برنج پختن یاد بگیرم.

هرجایی که دست می‌برم قاشقی ست یا چنگالی، خوشحال و لبخندزنان سلام می‌کند. نمی‌دانم به چند تا قاشق یا چنگال و چاقو می‌‌گویند یک "دست"، اما من دو دستم را پُر کرده‌ام و هنوز بقیه به من نگاه می‌کنند که "ما هم می‌خواهیم سوار شویم"! باید تقسیم، شماره‌گذاری و برنامه‌ریزی کنم که کدام روز هفته کدام وعده را با کدام قاشق و چنگال تناول کنم! بلکه از همه‌شان استفاده کرده باشم!!

ده کیسه پُر از اسباب و اثاثیه حاصل حفاری زیر تخت است؛ تمام آنچه که پیش از بازگشتش به ایران برای من میراث گذاشت.

ایستاده‌ام، در میانه‌ی روزی که قرار بود کتابی از رابرت بی برندوم (Robert B. Brandom) را به دست بگیرم و کیسه‌هایی که با دستانم می‌گویند "حالا کجا؟! چه عجله‌ای؟ بنشین گپی بزنیم تا نصف شب!".

Tuesday, September 15, 2009

دعوت


که در جهان​هاي ممکن ديگر هم چيزي بيابم، ​ولو که ناممکني تازه باشد، دريچه​اي کرده​ام از آنچه هم حس است و هم معنا: Senses

که بپسنديد، اميد مي​برم.

Monday, September 14, 2009

هوش

سالها پيش جايي مطلبي درباره ي «هوش» نوشته بودم . امروز قضاي روزگار داشتم کوآني در ذن سامورايي مي​خواندم (بعدها که درباره ي اين قسم از چيزها بيشتر ياد گرفتم اين جا نيز مي​نويسم) که باز به «هوش» رسيدم.

مي​انديشم که هوش چيزي ست در سرانگشتان. در لالة گوشي که مي​شنود و در پلکهاي چشمانم. هوش مفهومي سرتابسر تني است، خلاف درک عمومي از اين مفهوم. هوش خصلتي مرکزي و واقع در جمجمة سر نيست؛ چيزي نيست که در ذهن باشد و دقيقتر بگويم از ويژگي​هاي مغزي فرد نيست. هوش ويژگي​اي پيراموني و پراکنده در تن است. هوش گويي که خصلت انگشتانم است وقتي که چيزها را مي​سايند و ويژگي بيني​ام است وقتي بويي را در هوا مي​گيرد.

هوش ويژگي​اي انضمامي است و در تمامي ارتباطات من با آنچه بيرون من است، از ديگران گرفته تا اشياء‌، حضور دارد و عمل مي​کند.

اين چنين هوش خصلتي حسي (ارتباط من با آنچه شي​ء است يا من آن را شي​ء مي​شمارم) – ارتباطي (ارتباط من با ديگران يا آنچه من از شيء به ديگري ارتقايش داده​ام و آدمي​اش مي​شمارم) دارد.

حال باهوش​تر و کم​هوش​تر مفهوم​هايي ديگر مي​شوند. دايرة تماس تن من با بيرون است که هوش مرا نشان مي​دهد (نمي​خواهم براي تعيين هوشمندي معيار بدهم، فقط به همين ايده​ي فلسفي کفايت مي​کنم و بيش از اين هم کار دانشمند است و در کفايت من نيست).

آخر آنکه هوش اين گونه امري روييدني مي​گردد. هوش بسط مي​يابد و قبض. هوش کست​افزود مي​گيرد و چنان نيست که با ما گفته​اند که باهوش/کم​هوش به دنيا مي​آيي و آني هستي که سرنوشت برايت خواسته است. هوش در سر نيست که سرنوشت آن را رقم زده باشد. هوش به غايت بدني​تر از اين است.

به دوگاني (Dualism) دکارتي​اي فکر مي​کنم که در بُن نگاه ما است به هوش. از آن پيشتر دوگاني ابراهيمي​اي نگاه مي​کنم که ويژگي نگاه دکارت بوده است و از اين نيز پيشتر به افلاطون که اديان ابراهيمي با او در اين نگاه همراهند؛ بگذاريد در اين بافت بگويم؛ جدايي هوش از تن.

حالا بهتر شعر مسافر سهراب را مي​فهمم و برايم خواندني​تر است؛

غروب بود.
صدای هوش گیاهان به گوش می‌آمد.

....

سفر دراز نبود:
عبور چلچله از حجم وقت کم می‌کرد.
و در مصاحبه باد و شیروانی‌ها
اشاره‌ها به سرآغاز هوش بر می‌گشت.

مي​خواهم اين شعر را جوري ديگر بخوانم/بخوانيد. به ارجاع بصري هوش به گوش و سپس ارجاع اشاره به هوش نگاه کنيم. شايد بگوييد اين شعر را گونه که معنا نمي​کنند و اصلاً جمله معنايش را از چفت و بست مفهومي کلمات درونش مي​گيرد نه تداعي​هاي ديداري آنها. درست است، اما يک بار هم شعر را اين​گونه بخوانيم؛ چيزهاي بيشتري خواهيم فهميد.

Monday, September 07, 2009

یک عکس


نوشتن دربارة یک عکس. چه لذتی بیش از این؟

یکم. عکس را به سه بخش برابر تقسیم کنیم. در یک‌سوم راست نیمکتی خالی از سرنشین نشسته است. در یک‌سوم میانی ماهی لاغر رو به جانب بالا کرده و در یک‌سوم چپ فضایی تهی از هر شیئی که خود را متمایز نماید. در تمامی سه بخش لایه‌ای از ابر حضور دارد اما این لایه خود را به عنوان عین و شیئی در کنار ماه و نیمکت برجسته نمی‌کند. لایة ابر همانند لایة چمن زیر پایِ نیمکت جزئی از فضای تصویر است و خود را از پس‌زمینة آبی اثر متمایز نمی‌کند. آرام و بی‌صدا در آنجا است. بعد و اندازة مشخص و محدود نیمکت و ماه و جدایی و تفرد آنها از همدیگر و نیز از پس‌زمینه از آنها دو «شیء» می‌سازد؛ دو چیزی که کاملاً مستقل و مشخص (concrete) هستند. به این ترتیب برجستگی این دو از پس‌زمینه نبود شیء سومی در یک‌سوم چپ را القا و بلکه اشاره می‌دهد. «غیاب» چیزی است که از سوی چپ تصویر فریاد می‌کشد.

دوم. تصویر را به پس‌زمینه و پیش‌زمینه‌اش بخش کنیم. در پیش‌زمینه نیمکتی است که روی چمنی لمیده؛ در یک ‌سوم سمت راست تصویر. تمامی دو‌سوم دیگر تصویر چمنی است که امتدادی خالی از هر چیزی را به رخ می‌کشد. در پس‌زمینه ماه در یک سوم بالایی و ابر در یک سوم پایینی قرار دارد. فاصلة این دو یک‌سومی است از آبی آسمانی تهی. در پایان هم پیش‌زمینه است که هیچ‌گاه به پس‌زمینه نمی‌رسد و تضاد رنگی سبز پررنگ و سفیدآبیِ کم‌رنگ به تمامی بر جدایی پیش و پس زمینه دلالت دارد.

سوم. جدایی پیش‌زمینه و پس‌زمینه دلالتی محتوایی هم دارد. در پیش‌زمینه زمین است و هر آنچه که بر آن است؛ از آنچه که طبیعی است و از مادرِ زمین بر آمده (چمن) تا آنچه که مصنوعی است و به دست آدمی بر ساخته شده (نیمکت). در پس‌زمینه آسمان است و هر آنچه در آن است؛ از ابر گرفته تا ماه. از زمین به آسمان راهی نیست. زمین است نشسته در این سوی و آسمان است ایستاده در آن سوی.

چهارم. در پیش‌زمینه نیمکتی است که جای برای بیش از یک تن دارد و بر آن حتی یک تن هم ننشسته. نیمکت تهی است و تا دوردستی در چپ آن (نامعقول نیست که دوسوم باقی اثر به نسبت فضای یک‌سومی نیمکت «دوردست» محسوب شود) خبری از بنی بشری نیست. دلالت‌مندی حضور نیمکت تهی زمانی روشن می‌شود که تصویری را در ذهن بیاوریم که در آن همه چیز همانند این تصویر باشد جز آنکه هیچ نیمکتی در آن نباشد. پیش‌زمینه‌ای که فقط چمن باشد. در آن تصویر فقط شکاف پیش‌زمینه از پس‌زمینه است که خودنمایی می‌کند. با حضور نیمکت تهی شکاف دیگری در خود پیش‌زمینه چهره می‌کند ـ شکافی که یکسر در محتوای پیش‌زمینه قابل فهم است و نه در صورت آن؛ شکافِ آنچه هست از آنچه نیست. نیمکت برای نشستن است و تنها با این کاربردش است که به طور متعارف معنا می‌یابد. اگر در پارکی نیمکت بگذارند معنایش این است که اینجا می‌توان نشست. اهمیت نیمکت در پارک به چیزی جز کاربرد آن نیست. حال نیمکتی که روی چمن تصویر ما است خالی است و کسی بر آن ننشسته است. نیمکت خالی بر نبود کسی که باید بر آن می‌نشسته یا بنشیند دلالت می‌کند. نیمکت تهی نوستالژی غیاب را به تصویر می‌کشاند. چیزی در تصویر کم و از آن گم است: انسانی/انسانهایی که بر نیمکت نشسته باشند.

پنجم. پس‌زمینه آسمان آبی‌ای است که ماهی در آن رُسته. ماهی که حضورش همیشه دلالت بر شب دارد و اینک که روز است او نیز هست!! ماه از رنگ لایة ابر روشن است و ابر سایه‌روشنی دارد که بی‌شک از نور ماه نیست چرا که خود ماه از ابر نور گرفته است. سرچشمة نور کجاست؟ ما نمی‌دانیم. این روز از کجا می‌آید؟ ما نمی‌دانیم. سایه‌ـروشن ابر و ماه بر چیزی دلالت می‌کنند که در پس‌زمینه نیست؛ سرچشمة نور. باید سرچشمه‌ای باشد که این دو را روشن کرده باشد و روز آورده باشد؛ چیزی همچون خورشید. پس‌زمینه نیز غیابِ چیزی می‌شود.

ششم. نیمکتی که در تصویر است چنان در آن است که هیچ روشن نیست آیا به پیش‌زمینه می‌نگرد یا پشت بدان داده است. وقتی که به تصویر نگاه کردم نخستین درکم این بود که نیمکتِ لمیده پای بر پای انداخته و به آسمانِ پیش روی می‌نگرد. چرا؟ چرا آسمانِ «پیش روی» و نه آسمانِ «پیش رویش»؟ آنچه سوی نیمکت را تعیین می‌کند در بینندة تصویر است. او به آسمان مستقیم می‌نگرد و آسمان پیش رویِ او است. وقتی که سایه‌ـروشنی نیست که جهت نیمکت مشخص شود نخستین و طبیعی‌ترین چشم‌انداز، چشم‌اندازِ بیننده است: به آسمان نگاه کردن. این گونه نیمکت با چشم‌اندازی انسانی(=بیننده) به آسمان می‌نگرد و چنین است که او انسان و بلکه «من» می‌شود. چرا «من»؟ به این دلیل ساده که انسانی شدن چشم‌اندازِ نیمکت تنها و تنها از این راه ممکن شده است که چشم‌اندازِ من چشم‌اندازِ نیمکت را تعیین کرده است. به سخن دیگر آنچه که در اینجا مهم می‌شود اینهمانی من با نیمکت است و انسان شدنِ نیمکت تنها تعبیر دیگری است از نیمکت شدنِ منِ بیننده. آنچه اساسی است اینهمانیِ بیننده است با شیء دیده‌شده.

هفتم. اینهمانی من با نیمکت مرا بر روی چمن می‌آورد و روی به آسمانی که مرا همیشه‌ از او جدایی است، چرا که راهیم به او نیست و تنها تماشا است که از من برمی‌آید، بر زمینی رها می‌کند که هیچ کسش نیست. زمینی تهی از همسخنی و هم‌نفسی. تنهایی و غیبت کسی که می‌باید می‌بود.

هشتم. تنها این که این همه تنهایی با رنگ آبی ملایم پس‌زمینه به آرامش و خنکی وضعیتی همیشگی دلالت می‌کند. اضطرابی نیست و نه نشانی است از چیزی که از دست رفته است و نه امیدی است به چیزی که شاید برسد. تنها افسوس چیزی است که از آغاز هم نبود و می‌توانست که باشد. دریغی که همیشگی است بی آنکه رنجی کشنده باشد. دریغی است بیشتر فلسفی تا چیزی حسی.

-------

پینوشت: به این عکس از طریق گودر ساسان م. ک. عاصی خان رسیدم و هر چه می‌گردم متاسفانه نشانی سایت و صاحب عکس را پیدا نمی‌کنم که بیاورم.

Saturday, September 05, 2009

گوشهایم

سه روزی است که از گوشهایم خون می‌آید. تمامی ندارد. تا سرم را می‌گذارم روی بالش که چرتی بزنم شروع می‌شود. از آن دورهای دور صداهایی متولد می‌شوند. صداهایی که به کسی گویا علاقه ندارند. من هم نمی‌شناسمشان. خیلی دورند اول، اما زمان را پشت خود می‌کشند و می‌کشانند مدام به سویم. سرم که آرام آرام گرم می‌شود نجواهایشان را از گوشه و کنار تخت می‌شنوم. چیزهایی می‌گویند که نمی‌شناسم. خرد و ریزه با هم صداهایشان غلغله‌ای می‌شود آهسته آهسته. پوست صورتم جزجزِ چیزی ناآشنا است، چیزی که زبانم غرق در تفسیر آن می‌کوشد اجتناب کند. صدای سرفه‌هایم همه را بیدار کرده است. غرق در خون و خواب پنجه‌هایم از بالش رها می‌شوند. خسته از توطئه‌های بی‌تمامشان با خودم که «پس کی کار را تمام می‌کنند».

سه روزی است که از گوشهایم خون می‌آید. کسی می‌گفت که افکار کُشنده‌اند. نمی‌خواهم بیدار باشم وقتی که می‌آیند کار را تمام کنند.


---------

زمینه: وقتی به زور چهار کلمه را به هم می‌رسانی که منظورت را به زبانی بیگانه بیان کنی و آن وقت تازه گوشهایت هم کامل کیپ شده باشند و نشنوی طرف سوال می‌کند یا دارد چیزی را توضیح می‌دهد، خلاصه نوبر است؛ ترکیب گنگی و گیجی.

پینوشت: زمینه، واقعیت است. متن، طرح کوتاهی/اتودی روییده در زمینه است.

پینوشت بعدی: پینوشت بالا روشن از آب در نیامد و فایده نکرد. کل داستان این است که من دو هفته است که گوشهایم کیپ شده است و این هفته هم وقت آتش‌نشانی دارم که بشویندشان! این کیپ شدن ایده ی طرح کوتاه فوق را آورد و گرنه خوشبختانه از گوشهای من خونی بر زمین ریخته نشده است (دستکم هنوز!). شرمنده که این پست درد سر درست کرد.