Friday, November 11, 2011

بی‌نام


دچار تهوع می‌شوم، سردم می‌شود و همه چیز محو می‌شود. شعورم زائل می‌شود. می‌خواهم بخوابم. خواب‌آوری که بخواباندم و تضمین کند وقتی بیدار می‌شوم همه چیز خوب شده باشد. چنین خواب‌آوری البته نیست. خسته نیستم. بیشتر حسی از شکستگی است تا خستگی. در شکستگی لزوما خستگی مندرج نیست. صحیح و سالم راه می‌رفته‌ای و یکباره شکسته شده‌ای، بی‌آنکه راه خسته‌ات کرده باشد. شکستگی‌‌ای از این دست تنها نشانه‌ی آن است که در راه انتظار آنچه را که تجربه‌ کرده‌ای نداشته‌ای. می‌دانم که وقتی خسته می‌شوم دوباره بلند می‌شوم و وقتی که شکسته، اما اعتمادی ندارم که بلند شوم.  
هنوز سردم است و همچنان تهوع دارم.
فردا کلی کار مانده دارم. باید اندکی بخوابم. ظرفهای شام را هم هنوز نشسته‌ام. بماند برای فردا. 

Wednesday, November 09, 2011

شکلات تلخ


من اصولا آدم تلخ خوری نیستم. تربیت غذایی خانوادگی جوری بوده است که همیشه چیزهای شیرین خورده‌ایم. مربا، آب‌نبات، بستنی و شکلات. الان هم که به قهوه‌خانه‌ای می‌روم انتخاب اولم چیزی شیرین است. زهرماری مانند اسپرسو آخرین چیزی است که... اصلا انتخابش نمی‌کنم و جمع می‌کنم می‌زنم بیرون.
پایم را به قهوه‌خانه هم دختری باز کرد که خود اهل پارک نبود، خلاف من. هنوز پارک برایم اولویت است. شکلات تلخ هم از اکتشافاتی بود که او برایم ارمغان کرد. برایم خارق‌العاده بود. شکلاتی که همیشه فکر می‌کردم «قاعدتا» شیرین است این بار تلخ بود و اسمش هم شکلات تلخ. هیچ حس خوشی نداشت خوردنش. آنچه به یاد می‌آورم بیشتر کنجکاوی و شگفت‌زدگی بود که جویدن بیشتر را بر می‌انگیخت. شاید بگویید به خاطر کافئین بالایش نسبت به شکلات شیرین بوده است. مخالفتی ندارم اما آنچه برایم مهمتر است نه این تبیین شیمیایی که توضیح پدیدارشناختی آن انگیختگی است. برای توضیح پدیدارشناختی هم نیازی به امور فیزیکی و شیمیایی نیست. دست‌افزار پدیدارشناس مفاهیم متعارفی است که آدمیان برای تجربه‌ی دنیا و توصیف تجاربشان به کار می‌بندند.
آدمی که تنها شیرین و شکلات شیرین دوست دارد چه می‌شود که شکلات تلخ برمی‌دارد و آرام آرام می‌جود؟
یک هفته است که دارم شکلات تلخ می‌خورم و هنوز همانم که سالها پیش بودم؛ خوشی‌ و اشتیاقی نیست برای خوردنش و با این همه همچنان از خوردن دست نمی‌کشم. دیگر البته آن کنجکاوی سالهای دور از خوردن شکلات تلخ با من نیست. پس چه چیزی است که همچنان من را به پیش می‌برد در جویدن؟ تردید ندارم که وقتی این بسته هم تمام شود دیگر نخواهم خرید. نوبت پیش هم از سر اتفاق این دو بسته را برداشته بودم. خوب پس چرا چنین زهرماری را در زباله‌دان نمی‌اندازم؟
خوردن شکلات تلخ وقتی که کسی که تنها شکلات شیرین می‌خورد آن را انجام می‌دهد، به گمانم اهمیتی فلسفی می‌یابد. این کنش بازنمایی رویکردی به زندگی است که خود را اینجا و آنجا در دیگر کنشها نیز باز می‌تاباند.
 این عمل را یک دیندار مسیحی چگونه خواهد فهمید؟ مطمئن نیستم اما حس می‌کنم خوردن گوشت عیسای ناصری است. مشارکت در تلخی عملی است که معنای مابعدالطبیعی آن تنها برای عیسای ناصری گشوده است و ما از آن جز تلخی نمی‌مزیم. پس چرا می‌خوریم؟ به گمانم باز همان حفره خود را نشان می‌دهد. ما در زجر عیسا مشارکت می‌کنیم به رغم آنکه از رنج بیزاریم. آنچه ما را می‌انگیزد به ادامه‌ی خوردن آن معنای نهفته‌ای است که امید می‌بریم در انتهای کار بر ما گشوده شود. آن معنا البته و متاسفانه هیچ‌گاه روشن نمی‌شود. پسین تکه‌ی شکلات تلخ هیچ شیرین‌تر از نخستین تکه نیست. تنها ماییم که تلخی‌اش را اندکی کمتر می‌یابیم. با این همه خوب می‌مزیم که این شکلات همچنان تلخ است و ناخواستنی. خوردن گوشت عیسای ناصری و مشارکت در رنج او کنشی عبث است (چرا که آن معنا برای ما همیشه نامکشوف خواهد ماند). کنشی که عبثی آن از همان تکه‌ی اول معلوم است. هیچ شیرینی‌ای در شکلات تلخ نیست. به گمانم آن روشنایی مابعدالطبیعی‌ای که تنها بر عیسا دیدنی بوده است برای همگی مشارکان تهینایی بی‌تمامی‌ است، درست همان چیزی که از آن به «عبث» یاد می‌کنیم و من آن را بیشتر در هیئت پدیدارهای تلف‌شدگی و صرف‌شدگی درک می‌کنم. آنچه برای اوست برای او مانده و با خود او در خاک شده. جملگی مشارکان در رنج او تنها و تنها خویشتن را مصرف و تلف می‌کنند.
خوردن شکلات تلخ  وقتی که اصولا شیرین خور هستی هیچ اعتیاد روانی‌ای نیست. این کنش به تبیینی قوی‌تر و عمدتا فلسفی نیازمند است. حس می‌کنم درست مانند جنون است. تلخ‌خوری برای کسی اصولا شیرین‌خوار حماقت است و وقتی امتداد می‌یابد به درستی کاری دیوانه‌وار و جنون‌بار تعبیر می‌شود. به گمانم به جوهر آن نزدیک شده‌ام. فکر کنم مفهوم «جنون» باید مفهوم محوری تبیینم باشد.
تکه‌های پیاپی شکلات را که بر زبان می‌گذارم از خود نمی‌پرسم که چرا آنها را می‌خورم وقتی که لذتی در آن نیست. تا همین حال که تامل می‌کنم هرگز در این یک هفته این سوال را از خود نپرسیده بودم. همین اتفاق است که آن را از عملی عاقلانه به کنشی جنون‌آمیز بدل می‌کند. در اعتیاد نیز فرد از خود نمی‌پرسد که چرا ادامه می‌دهد اما او خود را نیازمند مخدر می‌داند و در مصرف آن غایتی می‌بیند: بهبود و سر حال آمدن. جنون خوردن شکلات تلخ هرگز از این دست نیست. برای همین است که خصلتی فلسفی دارد.
گمان می‌کنم آنچه این رفتار باز می‌تاباند خواست مستحکم نفی زندگی است. نمی‌دانم چرا، اما به یاد هدایت می‌افتم. به یاد نمی آورم جایی خوانده باشم او عاشق زندگی نبوده باشد. درک من هم از او همین است. به گمانم او به عمیق‌ترین معنای کلمه عاشق زندگی بوده است و با این همه بارها برای خودکشی دست بالا زده است.
امید و روشنی‌ای که در شکلات شیرین، برای آنکه عاشق شیرینی است، نهفته است با شکلات تلخ کم نور می‌شود. با این حال انگار کن سیاهچاله‌ای است که خورنده را به خود می‌کشد و او مدام و مدام خود را و زیستنش را نفی می‌کند.
اگر همه‌ی این حرفها درست باشد خودکشی به عنوان «کنش» هیچ اهمیت فلسفی‌ای ندارد. تنها به عنوان یک ایده و اندیشه و شاید دغدغه است که به لحاظ فلسفی رنگ می گیرد. بر خلاف، «کنش» تدریجی و کشدار «مصرف» کردن زندگی و اتلاف خودخواسته‌ی زیستن است که اهمیتی عمیقا فلسفی دارد.
شاملو جایی می‌گوید «بهار منتظر بی‌مصرف افتاد». از این می‌گذرم که هیچ از این پاره خوشم نمی‌آید اما تلخی، یاوگی و بیهودگی را در فارسی دقیقا و به درستی همین «بی‌مصرف»ی که شاملو آورده است می‌رساند.

Monday, October 31, 2011

وحشت


نه فیلمهای ترسناک همیشه خوب از کار در می‌آیند و نه ترکیبهای آنها با گونه های سینمایی دیگر لزوما دیدنی می‌شوند. ترکیب هر چند بدیع دو گونه‌ی موزیکال و وحشت در فیلم «سوینی تاد» تیم برتون به نظرم از آن نمونه های ناخوش و نامناسب است. «دجال» فون تریه در عوض ترکیبی خیره کننده از گونه‌ی وحشت با داستانی فلسفی و نمادین (ویلم دافو یکی از تنها دو بازیگر فیلم را پیشتر در آخرین وسوسه ی مسیح اسکورسیزی در نقش عیسای ناصری دیده‌ایم. فیلم دجال در انجام به آندری تارکفسکی تقدیم شده است). فیلم سوئدی «بگذار همان کسی که باید، داخل شود» آمیزگار محشری است از وحشت و رمانس. داستانی به غایت عاشقانه و لطیف در دل تمامی خشونت فیلم.  فیلمی که دیشب دیدم هم ترکیب جالبی بود از وحشت و کمدی، فیلمی بریتانیایی به نام «جدایی».

Friday, October 28, 2011

اهمیت و نخوت

یک. چیزی نیست که به دست آوردنش همه چیزت را دیگرگون کند و به دست نیاوردنش هم. چیزی هم که به دست آوردنش همه چیزت را دیگرگون کند تنها نشانه‌ی شومی است که بی‌ آن هیچ نبوده‌ای و هیچ هم نخواهی بود. آنچه هم که به دست نیاوردنش همه چیزت را هیچ کند بیرق تاریکی است که آنچه داشته‌ای همگی هیچ نبوده است که چنین از هم پاشیده است.
دو. تنها و تنها چیزی برایم اهمیت دارد که مرا یکسره دیگرگون کند. هر چیزی جز این در فرودست می‌نشیند.
سه. درست آن چیزی که مرا یکسره دیگرگون می‌کند همان چیزی است که مرا در هم می‌شکند. متناقض‌نمای مهلکی است. 
چهار. آن که برایش جز امری یکسره دیگرگون کننده هر چیز دیگری فاقد اهمیت باشد «خویشتن» بزرگی دارد. تا این «خویشتن» فرونشکند او از غرور و نخوت نمی‌رهد.
پنج. شمس با مولوی چنین کرد. او را تکاند و بر باد داد. مولوی از پس شمس دیگر رفته شده بود. از آنچه بر مولوی پس از دیدار شمس رفته می‌شود فهمید که پیش از آن ملاقات او چه کسی بوده است. انسانی با «خویشتنی» چنان بزرگ که کسی را نمی‌پذیرفته. به گمانم این تصویر به مراتب مهم‌تر و درست‌تر از تصویری است که مرتب از غرور و نخوت پیش از شمسِ مولوی ترسیم شده است؛ خودبینی فقیهی اهل مدرسه. سنگ‌ناکی مولوی از جنس خودبینی‌ای نیست که در کوچه و بازار می‌بینیم از مردمان سر می‌زند. ای بسا که او با مردم روزگارش نیز انسان بوده است و فروتن. خودبینی مولویِ پیش از شمس خودبینی‌ای بسی نهانی بوده است. او کسی را نمی‌پذیرفته و تنها قلندری می‌بایست که از او بگذرد و شمس چنین بوده.
شش. شمسی که مولوی را نابود کرده نه با فتح دژ کهنسال او که با یکسره به استهزا و ندید گرفتن آن خویشتن بزرگ و فربه، وی را از پای افکنده است. شمس زیرکی نورزیده. او تنها همان‌ گون که بوده رفتار کرده و از قضای روزگار است که از آن همه که تلاشگر رخنه در دژ مولوی بوده‌اند (یا بهتر بگویم آن «همه‌«ای که او همیشه توهمش را با خویش داشته است که تلاشگر رخنه در اویند) شمس سرش را انداخته است و خوش خوشان و بی‌خیال از درب قلعه وارد شده است. 

از دور بدید شمس دین را    فخر تبریز و رشک چین را

آن چشم و چراغ آسمان را    آن زنده کننده زمین را
ای گشته چنان و آن چنانتر      هر جان که بدیده او چنین را
گفتا که که را کشم به زاری      گفتمش که بنده کمین را
این گفتن بود و ناگهانی           از غیب گشاد او کمین ر
آتش در زد به هست بنده           وز بیخ بکند کبر و کین را  (دیوان شمس)

Tuesday, October 25, 2011

بی‌نام

در راهی که می‌روی به کسی بر می‌خوری. می‌ایستی و نگاهش می‌کنی. از او خوشت می‌آید. به او می‌گویی که از او خوشت می‌آید. پاسخی نمی‌شنوی. به راه بر می‌گردی و مسیرت را ادامه می‌دهی.
به همین سادگی است. به همین سردی. 

Thursday, October 20, 2011

امید نوشتن- 2

امید نوشتن خود را از نوشته فراتر می‌برد. نوشته هیچ نیست برای نویسنده‌اش. آنچه مهم است آن فرد ممکنی است که جایی و روزی در این نوشته نویسنده را باز می‌یابد. آن فرد ممکن عصبیت و تعصب را از نویسنده می‌ستاند و او را آزاد می‌کند. او تعصبی بر نوشته‌اش ندارد چرا که برای هیچ فرد واقعی ننوشته است که تایید و تکذیبش او را بیازاد. نوشته برای آن انسان آرمانی است.

امید دیدار آنکه برایش نوشته‌ای وقتی که اثرت را می‌خواند امیدی کُشنده، جان‌ربا و هوش‌گسل است. چنان ژرف تو را می‌رباید که نابوده می‌شوی وقتی که در میان کلماتی و مفاصلشان را می‌جویی تا به هم برسانی و نوشته بربیاوری از این همه به این امید که تو را وقتی و حالی بشود که آن خواننده‌ی ممکن بخواند و بازبیابد.
خوانده شدن، رستگار شدن و برانگیخته شدن نویسنده است از هیولایی تاریک. امید آنکه آن خواننده اثر مرا بخواند و مرا بازبیابد چنان اساطیری است و در عین حال لمس کردنی که ذهنم خالی می‌شود و پر وقتی می‌خواهم توضیحش بدهم. این که مرا در نوشته‌ام پیدا کند چنان است که گویی مرا به تمامی پیدا می‌کند و انگار کن کسی قلاب می‌افکند و از موج موج تاریکی تو را بر می‌کشد و نه تنها تو را می‌یابد که تو را از خودت بازمی‌یاباند (هیچ چیز دیگری به ذهنم نمی‌رسد به جای این جمله‌ی آخر بگذارم و آنچه را که می‌خواهم بگویم). پیدا می‌شوی و همه چیز روشن می‌شود. امید تمام می‌شود چرا که همه چیز به انجام رسیده است و گویی طرحی که نیمه بوده‌ای در همه‌ی عمر وقتی که یافته می‌شوی کامل می‌شود. آخرین پارة جورچین کنار باقی می‌نشیند و آن وقت آسوده می‌توانی برای همیشه بخوابی، بمیری، سکوت شوی. 

Tuesday, October 18, 2011

امید نوشتن

وقتی می‌نویسی برای که می‌نویسی؟
برای کسانی که می‌خوانند و از سر لطف نظر می‌دهند؟ نه. آنها که در دنیای واقع نوشته‌ات را می‌خوانند مهم نیستند. نه تنها مهم نیست در جهان واقع آن را یک نفر بخواند یا یک میلیون نفر، بلکه اساسا مهم نیست که در عمل کسی در جهان آن را می‌خواند یا نه.
نوشتن همیشه برای آن کسی است که بالقوه در جهان واقع جایی ایستاده است و می‌سزد که تو برایش بنویسی و او بخواند. آن فرد ای بسا که نه فردی واقعی‌ که تنها فردی ممکن باشد اما همین است که نوشتن را شدنی می‌کند.
آن فرد ممکن کسی است  که از هر تعلقی و صفتی پاک است و چنان انتزاعی است که در هر کسی می‌تواند تجلی یابد. آن فرد ممکن نه فلان کس است و نه بهمان کس. او آن فرد آرمانی توست که آرمانی بودنش از هر چیز منتزعش مرده است.
برای نوشتن باید امید داشت. آنکه می‌نویسد همچنان امیدوار است و در جهانی که یکسره از معنا تهی است نوشتن نه آنکه برای نویسنده‌اش امید ارمغان کند بلکه نشانه‌ی کورسوی امیدی است که هنوز با اوست. امید به آنکه کسی جایی و روزی نوشته‌اش را می‌خواند. آن هم نه هر کسی. کسی که سزاوار چنین نوشته‌ای است و افتخار نویسنده نیز آن است که برای چنین کسی نوشته است. به سارتر می‌اندیشم که در دنیای یکسره تهی از معنایش همچنان تا واپسین لحظات می‌نوشت.
به بیهقی می‌اندیشم و فردوسی. نوشتن آنچه نوشته‌اند کجا ممکن می‌شد اگر امیدی به آن نبود که خواننده‌ای ممکن که نوشته‌های ایشان را بسزد روزی و جایی آنها را بخواند. برای نوشتن چیزی فراتر از واقعیت نیاز است. امید لازم است. خیل نویسندگانی که در دار و دکان نظام‌های سفله‌پرور همچنان قلم از دست نمی‌گذارند با آن که کتابهایشان یک به یک در محاق توقیف می‌ماند هیچ اگر نشان ندهد به امیدی دلالت دارد که هنوز در دل ایشان است.
امیدی که نوشتن را ممکن می‌کند امیدی یکسره مابعدالطبیعی است. امید به امکانی که جایی و زمانی، ولو که نویسنده دیگر در حیات نباشد، کسی که نویسنده برایش قلم زده است اثر را بخواند.
خواننده‌ی ممکن است که نویسنده‌ی بالفعل را می‌آفریند.
امید نوشتن به مالیخولیا می‌ماند و عشق. آنکه پیش روی توست، نیست و آن که را نمی‌بینی حقیقی‌تر از آنکه می‌بینی می‌گیری. خواننده‌ی واقعی آن کسی است که در نهایت اثر تو را خوانده است نه آن خواننده‌ی ممکن. درست مانند عشق است. آنکه پیش چشم توست نیست و آنکه نیست را همیشه پیش چشم داری. یاد این بیت (همیشه تلخ) از دیوان شمس می‌افتم که:
من تو را مشغول می‌کردم دلا             یاد آن افسانه کردی عاقبت
در عشق چیزی عمیقا غیرانسانی است (اگر خویشتنداری کنیم و نگوییم ضدانسانی) و همین از آن امری مابعدالطبیعی پدید می‌آورد. امید مابعدالطبیعی نوشتن نیز از همین سنخ است.
چیزی از حقیقتش نمی‌کاهد بی‌رحمی این سخن که وقتی می‌نویسی برایت مهم نیست کسی در واقع آن را بخواند یا نه و تنها چیزی که چشم داری این است که آن کسی که برایش نوشته‌ای این را بخواند و می‌خواند.
امید نوشتن از اطمینان و اعتمادی می‌آید که تو داری. می‌نویسی نه تنها به این امید که آن کسی که می‌سزد آن را بخواند بلکه با این اعتماد که آنکه برایش نوشته‌ای اثر تو را روزی و جایی بی‌گمان می‌خواند.
اطمینان به چنین چیزی است که از نوشتن حماسه می‌سازد و شجاعت. درست همچون کسی که چنان به آرمانهایش باور دارد که جان در کف می‌گیرد و برایش می‌جنگد. نوشتن اطمینان مابعدالطبیعی‌اش را نشان می‌دهد. شجاعت زمان نوشتن به شجاعت زمان آفریدن جهان می‌ماند. داستان آفرینش (یا نسخه‌‌ی دانشمندانه‌اش «پیدایش») همیشه شکوهمند روایت شده و می‌شود. این ویژگی زیباشناختی در روایت‌گری نشانه‌ای است از آن چیزی که ما خود نیز از آفریدن درک می‌کنیم (و حتی در نسخه‌ی «پیدایش» هم آن را بازجویی می‌کنیم)؛ امری حماسی و پرشکوه.
اعتماد هنگام نوشتن نتیجه‌اش اثری مهم و درخور نخواهد بود. ای بسا کاری پیش پا افتاده و سخیف نتیجه کند. چه باک. کسی که می‌نویسد نه برای دیگران می‌نویسد و نه برای ملاکهایی که دیگران آورده‌اند. نظر آن دیگران نیز گر چه نوشته‌های آینده‌اش را تغییر می‌دهند، به خودی خود هیچ ارزشی ندارند. او برای کسی یکسره ممکن می‌نویسد.
اطمینان، اعتماد و امیدی که هنگام نوشتن دارم آن چنان قدرتمند است که اگر همین را در زندگی روزانه می‌داشتم یا که توانم بود اعمال کنم بی‌گمان کسی دیگر می‌بودم. کسی دیگر بودنم هم بوده است که آن را در زندگی از من زایل و در نوشتن بازبخش کرده است. 

Friday, October 14, 2011

فولادوند و دریابندری


پیش می‌آید که نویسنده‌ای پس از عمری قلم‌زنی در این مجله و آن مجله به جایی می‌رسد که می‌بیند شماری از مقاله‌هایش را می‌تواند کنار هم بگذارد و در شمایل کتابی به چاپ برساند. آن وقت کتاب را به چند فصل بخش می‌کند و هر مقاله را فراخور تام بخش در آن دسته می‌گنجاند.
دو مضحکه که شاید تنها در ایران یافت شود دو کتاب است از عزت‌الله فولادوند و نجف دریابندری.
کتابی که از فولادوند به چاپ رسیده است «فلسفه و جامعه و سیاست» نام دارد. اگر دو عضو نهایی این سه‌گانه به واسطه‌ی نزدیکی جامعه‌شناسی به علوم سیاسی به هم نزدیکی داشته باشند پیوند فلسفه به این دو دیگر از آن جراحی‌هایی است که هرگز نمی‌گیرد. نخستین چیزی که به ذهن متبادر می‌شود چشم‌‌داشتن ناشر است به بازار مشتریانی بزرگتر از بازار صرفا «جامعه و سیاست». در خط دوم می‌خوانیم «گزیده و نوشته و ترجمه». سخت می‌توانم دلیل منطقی‌ای بیاورم که چرا کسی نوشته‌هایش را کنار ترجمه‌هایش و در یک کتاب به چاپ می‌رساند. حاصل این کار کتابی است بی‌تردید بی‌هویت؛ چیزی که نه ترجمه است و نه نوشته. در این سه‌گانه هم همچنان یکی اضافه است و معطل: «گزیده». آیا ناشر خواسته که روشن کند آنچه را که مترجم ترجمه کرده است خودش برگزیده است و به ضرب و زور کسی دیگر نبوده است؟! شاید هم خواسته است بگوید اینها تنها گزیده‌ای از کارهای مترجم- نویسنده است، که خوب ناشر غیب‌گویی نیز می‌دانسته!
خط سوم، خدای را هزار بار شکر، با نام یک نفر تمامی می‌گیرد: «عزت‌الله فولادوند».
خط چهارم بشارت عجیبی است: «آثاری به قلم و دربارة». اثر اگر «دربارة» کسی باشد ناممکن اگر نباشد جز با ایثارگری مولف نمی‌توان آن را در یکی از سه مقولة ذکر شده در عنوان گنجاند. از این که بگذریم نوید کتابی است که هم کسانی نوشته‌اند و هم کسانی دربارة کسانی دیگر نوشته‌اند و کسی دیگر هم آن ها را ترجمه کرده است. 
خط پنجم دیگر پاراگراف می‌شود و داستان هزار و یک شب. اسامی هر مادرمرده‌ای که کاری از او برگردانده شده همچون فهرستی از اعدامیان رو به روی خواننده گذاشته می‌شود. ماریو بارگاس یوسای داستان‌نویس در لژ کنار لودویگ فون میزس اقتصاددان می‌نشیند. درست در ردیف جلویش هابرماس فیلسوف نشسته است و جلوی او زیگمونت باومن جامعه شناس و نیچه ی فیلسوف. برنارد لوییس شرق‌شناس و توماس مان هم هستند. خلاصه از هر تیر و طایفه‌ای کسی هست. میهمانی‌ای از این همه آدم نامربوط تنها می‌تواند میهمانی عروسی باشد نه هیچ مجلس سخنرانی‌ای! این همه آنقدر به آدم فشار نمی‌آورد که بعد از خواندن فهرست 16 نام در آن آخرین سطر به اینجا می‌رسی که چاپ شده: «و دیگران».  
کتاب «از این لحاظ» نجف دریابندری داستان خارق عادت دیگری است. دریابندری خود البته دستی بلند در خرق عادت دارد و کتاب مستطاب آشپزیش خود شاهکاری است درست همان گونه که چنین کنند بزرگانش در روزگار خودش. خرق عادتی که این‌بار از آن حرف می‌زنم از بن از جنس دیگری است. کتابی از او گرد آورانده‌اند که در بر گیرندة «مقدمه‌»هایی است که بر ترجمه‌هایی که تا کنون انجام داده است نوشته. کتاب مجموعه‌ی مقدمه‌های اوست. از تحفه‌های روزگار این خواهد بود که روزی می‌گویند استادی در ترجمه پس از عمری آمد (یا دست‌کم آورده شد) و در اقدامی غافلگیرانه مقدمه‌هایش را به چاپ رساند. این اتفاق هیچ اگر نداشته باشد در تاریخ بازار نشر و مهم‌تر از آن تاریخ فرهنگ ایران شاخص «فقر» ناشران و فرهنگ عامه، که چنین چیزی را در نهایت ممکن‌پذیر کرده، خواهد شد.
برایم در نوشتن این یادداشت مهم نبود که این دو کیانند و چه خدمتی در حق مردم کردند، که به خوبی به آن واقفم. در مورد محتوای کتابها هم سخنی ندارم چون هیچ یک را نخوانده‌ام. هدفم صحبت دربارة رفتاری بود که در لایه‌های (هم نویسندگان و هم نهادهای انتشاراتی) از قرار فرهیخته‌ی جامعه رخ می‌دهد و باید بازتابانده شود و نقد. هیچ کس البته از خطا پاک نیست.

Tuesday, October 11, 2011

فانتزی‌های ذهن


برخی چهرها برایم زیبایی دارند و خیره‌کننده‌اند اما به رغم زیبایی‌شان برایم غریبه اند و ناآشنا. همیشه حسی عجیب به آنها دارم. احساسم به روشنی احساسی غیرجنسی است اما همچنان هم حسی زیباشناسانه نیست. همیشه در این حیص و بیص بوده‌ام که پس چیست.پس از سالها توضیح دیگری برای این چهره‌ها یافته‌ام. آنها گمانم می‌گوید که فانتزی‌های من اند. فانتزی‌هایی که آرزوهای من اند و با این همه هیچ‌گاه از اندازه‌ی آرزو بیرون نمی‌آیند و این نه از آن روست که شاید نتوانم به آنها دست رسانم بلکه از آن جهت که ذات خیال‌گونشان آنها را از دسترس دور می‌دارد. چهره‌ای که این خصلت را دارد اساساً تعینی از امیال و غرایز و نهفته‌های جان من است که در جهان بیرون لوندی می‌کند. آنجا در معرکه‌ی واقعیات این فانتزی‌ها هم جانی دارند و می‌روند و می‌آیند. اگر این گونه باشد دنیای پیرامون من نه تنها واقعیات که آمیزه‌ی واقعیات با خیال‌پاره‌ها است. جهان یکسره عینی برای من ناممکن است و شاید برای دیگران یا دست‌کم دیگرانی هم که فانتزی دارند چنین باشد. ما فانتزی‌هایمان را هم، نمود یافته و جان گرفته می‌بینیم. این چنین جهان بیرون بازنمایی جان من می‌شود و من در دقت در آن خودم را باز می‌یابم. جهان بیرون تنومندی آن چیزی ست که جان من است و من از برون سر خود است که به درون خویش نقب می‌زنم. نقاب را این گونه می‌توان فروکشید. 
خیال‌پاره‌ها هوش می‌طلبند که از واقعیات تمیز داده شوند و راهزنی نکنند. آن چهره‌ای که برای من جلوه‌ی خیالاتم است نه افق غریزه‌ی جنسی‌ام و نه نیز نشاننده‌ی عطش زیبایی‌شناسی‌ام فانتزی‌ای است که بنا به ذات خود دسترس‌ناپذیر است چرا که اگر جز این می‌بود دیگر خصلتی خیال‌گون پیدا نمی‌کرد. حال تلاش برای به چنگ کشیدنش درست نشان از اشتباه گرفتن آن با چهره‌های واقعی‌ای است که من خواهانشان هستم. چهره‌های واقعی درست آن چیزهایی هستند که من می‌توانم بپذیرم و دست و تن صاحبانشان را در آغوش بفشارم. «می‌توانم» درست به این معنا که جان من توان مصاحبتشان را دارد. به گمانم سرچشمه‌ی نگون‌بختی‌ام آن خواهد بود که فانتزی‌هایم را بخواهم تحقق ببخشم و بخواهم لمسشان کنم. آنگاه خیال‌پاره‌هایی که ناتوان از ایفای نقش واقعیات اند به کاری نابجا گمارده می‌شوند و حاصل بی‌تردید جز نکبت نخواهد بود.

Monday, October 10, 2011

تن مقدم بر ذهن

این که احساس کنی دلت برای چیزی تنگ شده است، چیزی که سالیان است از خود دانسته دور داشته‌ای: عشق. یکباره میانه‌ی روز حس کنی چه اندازه دوست داری عاشق باشی و چه اندازه این حس دور به تو نزدیک شده‌ است و دوباره پس از سالها همان عواطفی در بدنت می‌سُرند که روزگار عاشقی‌ات (این تجربه‌ی یکی دو ماه پیش خود من بود). بدن انگار که گنجینه‌ای است از عواطف از پیش آزموده شده و اینها دور نمی‌شوند چرا که تو همیشه بدنت هستی. خاطرات تنها رویه‌ها و کف نشسته بر موج اند. آنچه مهم است عواطفی است که تن تو حامل و پاسبان آنهاست. تا به حال به این مسئله فکر نکرده بودم. برایم جالب است. فرض کنیم که تمام خاطراتم را یکراست از مغزم بر نوار فیلمی پیاده کنند و به ذهن کس دیگری منتقل کنند. آیا او درکی از آن تصاویر و خاطرات خواهد داشت؟ نه. درست مانند آن است که اطلاعات حافظه‌ام را در حافظه‌ی رایانه‌ای پیاده کرده باشند. او بیش از مخزنی برای نگهداری آنها نخواهد بود. خاطرات تنها رونمای عواطفی اند که تنم از خود و در خود گذرانده است. تمامی ریزشهای هورمونی و افت و خیزهای فشار خون و هزار محصول دیگر سازوکارهای تنم در آن لحظه. اینها همگی اولویت تن است بر ذهن. اولویت امر مادی بر امر غیرمادی.
حس و حالی که در تنم گذشته بود باز می‌آید و با خود آن مفهومی را تداعی و فراخوانی می‌کند که در آن سالیان دور دیگرانم گفته بودند «عشق» است. نخستین تجربه‌ی من از عشق تجربه‌ای بود که در تنم حس می‌کردم و با کسان که در میان گذاشته بودم تازه فهمیده بودم که به آن می‌گویند «عشق». درست مانند انسانی بدوی بودم که چنگال دیده و نمی‌داند چیست و بعد یاد می‌گیرد آن را ذیل نام «چنگال» ببیند.
معشوقان می‌آیند و می‌روند. هیچ معشوقی نمی‌پاید. دنیا چنین نیست که بماند. همه چیز میراست و دست‌کم گذراست. آنچه می‌ماند بی‌تردید حسی است از عشق که در تن تو می‌ماند و گاه و بیگاه جایی و وقتی خود را نشان می‌دهد. آنچه قدما گفته‌اند که در نهایت عشق مهم است نه معشوق پیش از آنکه سخنی ناظر به امری معنوی و مفهومی باشد ناظر است به امری اساسا تنی و مادی. باید چنین گفت: احساسی که بعدها آموخته‌ای عشق بنامیش است که مهم است نه معشوق. حالا از بعد سالها احساس عشق می‌آید بی آنکه معشوقی در میان باشد. من تنم هستم. تنم تمامی تجربه‌ی من از زندگیم است. 

Thursday, September 22, 2011

باغ


خداحافظ لنین  (آهنگ تابستان 78)
این آهنگ چندان تازه نیست. آن را بارها و بارها شنیده‌ام.
یک باغ باشد. بادها بوزند و آرام باشند. نسیم باشند. موهابم در دستانشان طفره بروند و من خوش باشم از آن همه گیلاس و آلبالو و سیب و همه دیگر که باشند در کناره‌ی برگهایشان. نور کژتاب آفتابی گاه و بیگاه مسیر شود از گونه‌هایم و پلکهایم را هاشور کند. ایستاده باشم و همه چیز می‌گوید که اتفاقی در راه است و بدانم که بزرگ است. چنان که مرا با خود خواهد برد یکسره. با این همه آرام باشم و با اعتماد. قدم بزنم و آرام دست در شیار درختان ببرم و از عطر اندکی که از حواش بینی می‌گذرد این لحظات را شماره کنم چرا که دیگر نخواهم بود. حس خوشی است. خواهم مرد و این گونه باشد. چنین که بر شستی‌های پیانو می‌رود آرام و خردمند. بی‌شتاب و بی‌هراس نیز. ثانیه ثانیه همه چیز را می‌پاید آن قدر که هیچ دمی نشمرده نمانده باشد. همه را یک به یک می‌شمارد و اطمینانم می‌دهد و همین است که ایستاده‌ام داشته در باغی که آستانه است گویی. نفس خوشی است. بلندی‌های سازهای بادی گو که خبر از شکوه چیزی نزدیک می‌دهند، کشاکش خردمند ویلن‌ها و ویلنسل‌ها اطمینانم می‌دهد که هراس نکنم. دل قوی می‌دارم و سلامت در باغ بهاری خویش منتظر تمامی داستان قدم می‌زنم. خوشم. خوشم که چنین هم بمیرم.  

بیست و پنجم اوت دوهزار و یازده/ سوم شهریور نود (میان  زمین و آسمان لندن به تهران)

Thursday, June 30, 2011

نامرئی

نامرئی آنی نیست که امکان دیده شدنش بوده است و دیده نشده است. آنی نیست که امکان دیده شدنش است و با این همه امیدی به دیدنش نیست. نامرئی امکان مابعدالطبیعی دیده شدن و همزمان نابه‌تحققی‌اش در جهان واقع نیست. نامرئی آنی نیست که اساسا «امکان» دیده شدن داشته باشد.
نامرئی انتفای هر گونه امکان دیدن است. نامرئی اصولاً-نادیدنی است. آنچه نامرئی است نه مرئی بوده که نامرئی شده باشد و نه مرئی شدنی است. در نامرئی امیدی نیست. او هیچ‌گاه در چشم‌خانة تو نمی نشیند. نامرئی ناممکنی‌ای بوده است که از آغاز هم امیدی به مرئی شدنش نبوده است و با این همه محال‌اندیشانه خود را پیش اوی و او را با خود دیده‌ای.
نامرئی اگر هیچ نسبتی با تو نمی‌داشت مرئی شدنی یا نشدنی بودنش هیچ اهمیتی نمی‌داشت. نامرئی وقتی که بندی تو را به او می‌پیونداند کُشنده می‌شود. زخم نابندنده می‌شود. چرک می‌کند و رنجش از چشم‌هایت بیرون می‌زند. درست همان طور که عشق. همان گونه که درد عشق را حس می‌کنی وقتی از از کاسه‌ی سرت و پشت چشم‌خانه‌ات خود را می‌رساند و چنان است که جلوگیرش نمی‌توانی شوی و خود را یکباره در میدان دیدت می‌پاشد و می‌بینی که همه چیز رنگ می‌ریزد و دنیا شکل‌بندی‌ای یکدست تهی‌شده می‌شود. ساختاری دقیق‌‌شده و اندازه زده. با این همه چشم‌اندازی عاری از محتوا. بگیر اسکلتی گوشت‌خورده در پیش چشم. نامرئی همانند عشق مفاهیم را می‌پاشاند و جهان پیش چشم‌خانه‌ات را نافهمیدنی می‌کند.
نامرئی تو را می‌کُشد. اعتیاد است. از آغاز کران راه پیداست و با این همه کناره نمی‌توانی بگیری. بندی که تو را به او می‌رساند هیچ نمی‌گسلد جز آن که روزهایی ست یکباره شب می‌شود و دیدنی‌ها همه فرو می‌کشند و افق می‌نماید. در افق هیچ نیست. افق انتفای دسترسی است. افق لعن همه‌ی آن چیزهایی است که شده‌اند و می‌شوند و بلکه اصلا شدنی‌اند. داغ لعن نامرئی همیشگی است جز آنکه گاه چرکابه می‌تراود و چشم‌اندازهایت را می‌شوید.
نامرئی امید ناشدنی‌ای است و به آن چشم‌بستن خود نابخردی. با این همه کلنجاری ست مدام در تو و امیدی واهی. نامرئی جوهرة ابسورد در خود دارد. عبث است، بن‌بست است و سرانجام تو را به قتل می‌رساند روزی.

روز چهارم است که به آهنگ «فردا زندگی کن» (Live Tomorrow) لاله گوش می‌کنم. هنوز نتوانسته‌ام از آن گذر کنم. سد شده است پیش رویم. خیزابهای رفته را باز می‌خواند. در موسیقی سازها و صدای خواننده‌اش چیزی است که مرا از گذشته‌ام می‌کشد و سری ندارم که در مسیری دیگر بیندازم.

Saturday, June 25, 2011

دست‌خط

دنیای عجیبی است. کسی را می‌بینی که بسیار به کسی می‌ماند که دوستت می‌داشته است و از آن به بعد اگر خبری از این غریبه جایی چاپ می‌شود می‌روی بخوانی و شاید از قضا تصویر دیگر و تازه‌تری از او ببینی. این همه را ناخودآگاه می‌کنی. نخستین بار که تصویرش را دیدم با خود گفتم این همان کسی است که مرا دوست می‌داشت (یا دست‌کم این چنین وانمود/ ادعا می‌کرد). گفتم شرط می‌بندم که همانندی این چهره‌ها بی‌چیزی نیست و شخصیت‌هایی همسان را خبر می‌دهد. امروز دست‌خط صاحب عکس را هم دیده‌ام. بی‌کاست و کم همان دست‌خطی است که من از یادداشتهای آن دوست قدیم برایم مانده است. شباهت دو دست‌خط چندان است که باورم نمی‌شود. انگار کرده‌ام که همه را یک تن نوشته است.
تصویر از آن بها.ره. هدا.یت است که در بند است.   

Thursday, June 16, 2011

پوست، پوست‌کن، پوست‌فروش

شبکه‌ی 4 تلویزیون اینجا (Channel 4 ) برنامه‌ای دارد به نام «چهار اتاق» (Four Rooms). چهار نفر عتیقه‌خر و نمایشگاه‌دار پول‌دار می‌نشینند و هر کس چیزی دارد که فکر می‌کند ارزشی دارد برای فروش می‌آورد، از باقی‌مانده‌های تابلوی نقاشی گرفته تا زیلویی نه چندان قدیمی و عکس و حتی طناب اعدام در انگلستان صد سال پیش.
در برنامه‌ای کسی بطری‌ای آورده بود محتوی یک تکه پوست آدم که رویش نقاشی کرده بودند. قدیم گاه از پوست برده‌ای یا تبهکاری جلد یا حتی برگ کتاب درست می‌کردند. این تکه‌ی درون بطری از آن تبهکاری معروف بود که فروشنده از سر اتفاق آن را پیدا کرده بود. عتیقه‌خرها برایش قیمت دادند و بالاخره یکی از آنها موفق به خرید شد.
در برنامه‌ی دیگری کسی سردیسی از هیتلر آورده بود که از جنگ دوم برایش مانده بود. هیچ کس حاضر به قیمت گذاشتن نشد چرا که همه آن را خلاف اصول اخلاقی‌شان می‌دانستند. دست‌آخر یک نفر حاضر شد پولی بپردازد و سردیس خریداری کرده را به موزه‌ای یا جایی هدیه کند. دور از اخلاق حرفه‌ای‌شان بود که سردیس کسی مثل هیتلر را بخرند یا اصلا وارد بازار کنند.
برایم ناخوش بود دیدن چنین چیزی. قادر به درک این نکته نیستم چطور سردیس انسانی که پوست دیگر انسانها را کنده است کالا نمی‌شود اما پوست یک انسان می‌شود. برایم آنچه ذیل اخلاق حرفه‌ای انجام شده است از بن غیر اخلاقی است. پوست انسان هنوز پوست یک انسان است و محترم. افزون بر این خرید آن به نوعی اعتبار دادن است به انجام آن. سردیس یک جلاد محترم نیست و خرید آن دست بالا اعتبار دادن است به سردیسهای دیگر جلادان. نتیجه‌ی اولیه‌ی خرید و فروش پوست جانوران نمونه‌ای بسیار آشنا است. مادام که چنین خرید و فروشی انجام می‌شود شکار و پوست‌کنی از جانوران نیز ادامه‌ دارد. یا چیزی که در این برنامه دیدم بسیار ناخوش است و یا من عاطفی ما‌جرا را دیده‌ام. هنوز معتقدم مسئولیت اخلاقی خرید پوست انسان را با شهود قوی‌تری مردود می شمارد تا خرید سردیس یک  پوست‌کن را.

Wednesday, June 08, 2011

روش همچون بازنمود فرهنگ

در سنت عرفانی شرق دور شیوه‌ای در تربیت شاگرد به کار بسته می‌شود که با شیوة رایج در سنت عرفان اسلامی تفاوت دارد. در آیین‌هایی همچون بودایی‌نگری، تائویی‌نگری، آیین ذن و جز اینها روش مرسوم در رسانیدن جان آیین سکوت کردن است. کوآن‌های آیین ذن آکنده‌اند از کاربست سکوت در مقام پاسخ به پرسش پرسنده و شاگرد؛ کنش سکوت در جایگاهی که همگان و به تعبیری عقل سلیم و شعور متعارف (common sense) منتظر پاسخ‌ است. در سنت عرفانی اسلام عارفان در جایی که پرسیده شده‌اند عمدتاً زبان به سخن گشوده‌اند و چیزی گفته‌اند، جز آنکه آنچه گفته‌اند چنان شطح‌آمیز و کنایی بوده است که مناسبتی با زبان روزمره و مناسبات متعارف میان آدمیان نداشته‌ است. در هر دو سنت کنشی نامتعارف رسانای القای مفهومی ژرف شده‌ است. با این همه آنچه در سنت شرق دور به کار بسته شده کنشی نامتناسب (سکوت نابجای وقتی که چشم‌انتظاری، پاسخ است) و در سنت اسلامی کنشی مناسب (سخن گفتن) با محتوایی نامتناسب (کنایه در جایی که چشم‌انتظاری سخن یک‌پهلو و روشن روزمره است) بوده است.
تا امروز گاه و بی‌گاه در این اندیشه بودم که از این دو کدام بهتر است و هوشمندانه‌تر. همیشه به سکوت می‌رسیدم که هوشی بیشتر داشت از کنایه و با این همه فرهنگ و سنتی که در آن پا گرفته‌ام تخت برای کنایه خالی می‌کند تا سکوت. انگار که در تنی که تن توست حسی ناخوش گاه قلقلکت دهد. امروز دیگر به این می‌اندیشم و به نظرم بسیار هوشمندانه‌تر است که دو فرهنگ متفاوت خود را در همه چیز نشان می‌دهند از خورد و خوا‌ب و کسب و کار مردمان گرفته تا زبان و اندیشه آنها. دو سنت عرفانی در دو فرهنگ متفاوت نه تنها مفاهیم متفاوتی را به کار می‌بندند و سخنان و گزاره‌های متفاوتی را موجه می‌شمارند، که روش‌های مختلفی را برای پرورش شاگردان و سالکانشان به کار می‌بندند. سکوت روشی است برآمده از فرهنگ شرق دور و کنایه روش دیگری است رسته در سنت دیار ما. به گمانم اهمیت فرهنگ در دو سنت عرفانی و شیوه‌ی دوام و رویش آنها نکته‌ی مهمی را می‌گوید: این که سکوت یا کنایه دو ویژگی فرهنگی این دو سنت عرفانی هستند و هیچ یک برتری معرفت‌شناختی‌ای بر دیگری ندارند. آنها تنها دو شیوة متفاوت اند که بنا به طبیعت فرهنگ‌ها در سنتهای عرفانی‌ نیز تجلی کرده‌اند.
این نکته را هم از بابت یادکرد برای خودم بنویسم که در سنت اسلامی هم سکوت جایی بسیار بلند دارد چنان که عارفان روزه‌های سکوت می‌گرفته‌اند، همان گونه که کنایه در سنت‌های عرفانی شرق دور مغفول نمانده. دقیقه‌ای که من درباره‌اش حرف زدم روشی بوده است که در دو سنت در تربیت شاگردان به کار بسته می‌شده و کاربست «نظام‌مند و الگودار» سکوت و کنایه بوده است. سکوت و کنایه همچون دو روش در دو سنت و نه اتفاق‌ها و پیشامدهایی که در آنها عارفان احتمالا سکوت کرده‌اند یا کنایه‌ای در مقام پاسخ آورده‌اند. آنچه برایم مهم بود روش و الگوی مشخصی در پیشبرد گفتمان (Discourse) عرفان در دو سنت بوده است، چیزی که به عنوان روش در هر دو سنت «باز شناخته» شده و به واقع بازنمودی از فرهنگ بوده است.  

Monday, June 06, 2011

تا کی کند سیاهی چندین درازدستی

داشتم در کارهایم می‌گشتم که به این یادداشت رسیدم. به گمانم قرار بوده بگذارمش در وبلاگ و یادم رفته.
«صبح است. بلند شده​ام و همه چيز مثل همة صبح​هاي ديگر است الا اين که ديگر آنجا نيست. رفته است. همين که چشمانم را باز کرده​ام حس اتاق گفته است که ديگر اينجا نيست. لازم نبود که چشم بگردانم و ببينم که نيست. گاهي اينجوري است. مي​داني که همه چيزي که بوده امروز چيزي کم دارد و آنقدر مطمئني که حتي نمي​خواهي چشمانت را باز کني و ببيني حدس​ات درست بوده است يا نه. اصلا حدس نزده بودي که حالا بخواهي بسنجي​اش. خيالت جمع جمع بوده است. جاي خالي​اش را حس مي​کنم و سياهي​اي شده است که  در خودش مي​چرخاندم و مي​کشدم. حواس​​ام را بايد حسابي جمع کنم. مدام به اين فکر مي​کنم که آخر چه چيز ديگري بود که از اين همبستگي اعجاب​انگيزتر بود؟ گذاشته و رفته است و رد سياهي شده است، نقطه​اي در صفحة پهن مانيتور. يکي از پيکسل​هاي مانيتور خداحافظي کرده است.»
      آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست      هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

Sunday, June 05, 2011

عزیز

عزیز از اون دنیا اومده بود دیدنمون. اومده بود که ما رو ببینه و بره. تو هم بودی. آخرش که بلند شد بره اون دنیا من بغلش کردم محکم و فشارش دادم. بوسش کردم و بعد طوری که الان هم می‌دونم چه حسی بوده بوسش کردم و گفتم عزیز خیلی دوستت دارم. من رو بوسید و گفت خیلی مواظب خودت باش. بعد رفتیم همه‌مون دم در که بدرقه‌اش کنیم که بره اون دنیا. بعد همه گریه می‌کردن. خودش هم ناراحت بود. بعد بردیمش بهشت زهرا. خودش هم می‌دونست قبرش کجاست. بعد شماها بردیدش سر قبرش. داشتید بر می‌گشتید با خاله ملیحه، که من و خاله منیژه رفتیم بالای قبرش. بعد عزیز رفت توی قبرش دراز کشید. بعد یک مرد هم بالای سرش بود. بعد عزیز رفت اون دنیا. ولی یادم نمی‌ره که توی گوشم گفت مواظب خودت باش.
چه داغان‌کننده بود وقتی اینها را خواهرم برایم می‌گفت. چقدر دوست داشتم که باز می‌شد مادریزرگم را دوباره ببینم. دلم به اندازه‌ی یک دنیا برایش تنگ شد. می‌خواستم باشد و در آغوشش بگیرم و بگویم «عزیز سلام». ای کاش بار دیگری بود که من تو را می‌دیدم.
مادرم که بمیرد و پدرم نیز، اگر نه من پیش از آنها، دیگر آغوششان در خاک می‌رود و در هوا. سخت است. کشنده است وقتی که خواست صدایشان با تو بماند و صدایشان دیگر نه. چند سال طول کشید که بپذیرم مادربزرگم مرده است. مادرم را که در خاک بسپارند و پدرم را به دستان باد، چند قرن می‌کشد که بتوانم بگویم دیگر رفته‌اند و نخواهم دیدشان؟ مرگ چیز کُشنده‌ای است نه برای آن که می‌میرد، برای آنکه مرگ عزیزش را می‌بیند.      

Monday, May 23, 2011

ضیافت

بی شک قارچ داشت چون خردش کرده بودم. فقط مطمئن نبودم آیا باید گوجه هم بریزم یا نه. معلوم شد قارچ کهنه است و دور ریخته شد. بعد فکر کردم خب با پیاز داغی که درست کرده‌ام چه کنم اگر بخواهم تخم مرغ هم اضافه کنم؟ پیاز داغ هم رفت در یخچال نشست. فکرم به املت نرسید و همین خبط باعث شد هم تخم مرغ را برگردانم به کابینت و هم گوجه ها را به یخچال. از نهار احتمالا سلطنتی همان چهار قلم سیب زمینی سرخ شده را با پلو و ماست خوردم! اگر پنج دقیقه بیشتر فکر کرده بودم احتمالا آن بقیه هم بلایی سرشان می‌آمد و گرسنه از آشپزخانه برمی‌گشتم!! خداوند خودش شکم را از وسوسه‌ی مغز نگاه دارد! آمین!

Friday, May 20, 2011

پدیدارشناسی دو درک از زندگی

ویتگنشتاین کتاب اولش‌(Tractatus Logico-Philosophicus) را به نردبان مانند کرده بود؛ پس از بالا رفتن از آن رهایش می‌کنی:
“My propositions serve as elucidations in the following way: anyone who understands me eventually recognizes them as nonsensical, when he has used them—as steps—to climb up beyond them. (He must, so to speak, throw away the ladder after he has climbed up it.) He must transcend these propositions, and then he will see the world aright.”  TLP, 6.54

شاید بگویید لابد کتاب، راهنما بوده به جایی (چنان که بعضی هم گفته‌اند)، اما او خود گفته است:
“I might say: if the place I want to reach could only be climbed up to by a ladder, I would give up trying to get there. For the place to which I really have to go is one that I must actually be at already. Anything that can be reached with a ladder does not interest me.” Culture and Value, p.10

کتاب درست مانند روان‌درمانگری آدمی بیمار و نجات‌بخشی اوست از گرفتاری‌هایی که زاده‌ی اندیشه‌های بیهوده و یاوه اند.
پژوهشهای فلسفی (Philosophical Investigations) اما نه به نردبان، که به آلبوم عکس ماننده شده است:
"The philosophical remarks in this book are, as it were, a number of sketches of landscapes which were made in the course of these long and involved journeyings. The same or almost the same points were always being approached afresh from different directions, and new sketches made. Very many of these were badly drawn or uncharacteristic, marked by all the defects of a weak draughtsman. And when they were rejected a number of tolerable ones were left, which now had to be arranged and sometimes cut down, so that if you looked at them you could get a picture of the landscape.Thus this book is really only an album."            

آنچه برایم مهم است پدیدارشناسی درک مولف از دو اثر خویش است. اگر نردبان تراکتاتوس برای نجات‌بخشی ساخته شده بود آلبوم پژوهشها عکس‌نامه‌ای است برای تفرج و دقایقی خوش. آلبوم قرار نجات‌بخشی ندارد چرا که برای این کار هم نیست. استعاره‌های «سفر» و «چشم‌انداز» به چیز مهمی اشاره می‌کنند: تجربه‌ی لذت و جدی نبودن امور و خوش‌باشی. قراری بر رستگاری و نجات و درمان نیست. استعاره‌ی «نردبان» ولو که با یادداشت ویتگنشتاین در «ارزش و فرهنگ» (اولین یادداشت) از لوازم مابعد‌الطبیعی‌اش جدا شده باشد هنوز جدیت و اهتمامی اساسی برای رستگاری‌ای ولو که از گونه‌ای دنیوی را با خود دارد. آنچه که در درآمد ویتگنشتاین بر پژوهشها آمده است به گمان من بینش انسانی است پخته‌تر از زندگی. انسانی آن را نوشته است که در چرخ روزگار سابیدگی را دیده و آزموده. چیزی جدی نیست. نگاه کن و خوش باش چرا که بیش از این هم نیست. تو نیز می‌روی و نمی‌مانی. با این همه خوش‌باشی این انسان هیچ مانندی در زندگی متعارف میانمایگان ندارد. او خوش‌باشی‌اش چیزی یکسره دیگر است. بعید هم نیست از این همه، که وقتی در بستر مرگ ‌خوابیده چنین می‌گوید:
Tell them I've had a wonderful life         

این را کسی می‌گوید که در مقیاس متعارف از هیجانها و ماجراجویی‌هایی که نشان خارق‌العادگی زندگی می‌شوند یکسره خالی بوده.

دنیا جای عجیبی است ولو که دو روز باشد.

Monday, May 09, 2011

بچه ی وسط مهمانی

وسط مهمانی هستی و گرم صحبت با دیگران. دو سه تا بچه ی فسقلی هم آن وسط می‌لولند. یکباره یکی از آنها از بقیه جدا می‌شود و می‌آید وسط جمع به همه نگاه می‌کند. انگار که می‌خواهد بقیه ساکت بشوند تا او نطقش را شروع کند. کم کم نگاهها به سوی او سر می‌خورد و آرام آرام جمله‌ها تمام می‌شود تا نطق سه ساله‌ی وسط اتاق شروع شود. تایید نگاهها را که می‌گیرد دستهایش را بالا می‌برد و به زور آن جمله‌ی تاریخی‌اش را می‌گوید: «بابا شبها اینجا که می‌خوابه» و با انگشتش مبلی را که آن گوشه روبه روی تلویزیون نشسته نشان می‌دهد و ادامه می‌دهد: «می‌گوزه!».
پنج ثانیه است که سکوت مطلق همه چیز را خورده است. درست مثل مرده‌هایی که انگار همین الان مرده‌اند و فرصت نکرده‌اند آخرین نفسشان را چاق کنند یا اصلا ول کنند. انگار آن نفس آخر همان وسطهای ششهایشان مانده است و سر بیرون آمدن هم ندارد. همه چیز انگار که یکباره یخ زده باشد. تمامی فکرها و ایده‌هایی که در اتاق پرواز می‌کردند رفته‌اند. اگر کاسه سرهای مهمانها از شیشه بود خوب می‌دیدی که گویی یکباره خالی شده باشند. درست مثل خانه‌ای که بدون تصمیم قبلی و یکباره از تویش اسباب کشیده باشند. اتاق خالی شده اما هنوز حس بودن در اتاق با آن مانده. همین را از چشمهایشان هم می‌شود فهمید. انگار تیز شده بودند که مقدمات اتفاقی مهم را فراهم کنند و بچه را سر حرف بیاورند و حالا در کنه‌شان آثار پشیمانی و گناهکاری را می‌بینی. چیزی که روشن است حس معاونت در جرم است. تعاونی نه فردی بلکه گروهی.
اوضاع وخیم‌تر از آن است که هیچ حرفی بتواند اندکی در بهبودش کمک کند. کسی هم توان حرف زدن ندارد. ثانیه‌ی هفتم درست مثل روز آخر آفرینش است. همه چیز کامل شده است و اگر کسی به داد نرسد آفرینش در هاویه‌ی پوچی و بی‌معنایی می‌افتد. شیطان است که باید برسد تا این چرخ را بچرخاند. تنها کسی می‌‌خواهد که این قدر شجاع باشد دو کلمه بگوید و این سکوت را بشکند. کسی که مثلا بگوید دیروز چه کرده بوده و همه را نجات دهد.   
ده دقیقه است که داریم دربارة اوضاع سیاسی مملکت بحث می‌کنیم و به نظر می‌رسد همه چیز گذشته است. همه تبانی‌ کرده‌اند که انگار اتفاقی رخ نداده است. با هم حرف می‌زنیم و با این حال خوب که در چهره‌ها خیره شوی می‌بینی که همگی هنوز به پدر آن بچه فکر می‌کنند.
تنها کسی که وضعیت نسبتا بهتری از بقیه داشت پدر بچه بود که فقط نشسته بود بقیه یک جوری قضیه را فیصله بدهند. او که آبروی داشته و نداشته‌اش را بر باد رفته می‌دید. بقیه بودند که باید خودشان را از باتلاق بیرون می‌کشیدند.