یکم. ده و نیم شب بود، اگر درست به یاد داشته باشم، که آن پیشنهاد عجیب را داد. مطمئن نیستم شاید هم یک ربع به یازده بوده. شاید یک ربع تفاوت چندانی نداشته باشد اما باید دید که در مقایسه با چه چیزی؟ در برابر یک قرن یک ربع اصلا چیزی نیست اما در برابر یک دقیقه خب یک ربع رقم قابل ملاحظهای است. به علاوه برای کسی که در شهری مثل تهران زندگی میکند یک ربع حجمی متفاوت دارد نسبت به کسی که در کرج زندگی میکند. من هم اگر یه ربع زودتر بلند شده بودم یا در آن یک ربعی که داشت آن پیشنهاد را میداد رفته بودم هوایی بخورم او با پیشنهادش برای من پا در هوا مانده بود چرا که نمیتوانست آن را به بقیه بگوید. همهی کسانی که غیر از من آنجا دور میز نشسته بودند، منظورم از «همه» همان دانشجوی بیست سالهای است که داستانش را دو-سه دقیقه بعد میخوانید، «آونگ فوکو»ی امبرتو اکو را خوانده بودند. خب تنها من بودم که پیشنهاد کردن خواندن این کتاب را ممکن میکرد، فکر کنم باید از من متشکر باشد که در آن وقت شب آنجا بودم وگرنه ساعتها و بلکه روزها را باید با حسی از گیجی و ناتمامی به سر میکرد تا دست آخر وقتی آن هم اتفاقی کسی که تا به حال «آونگ فوکو» را نخوانده بود برسد و از دور تشخیص بدهد که «آره! خودش است! این آقا همان کسی است که میخواهد کتابی عجیب به من پیشنهاد کند!» و برود از او بپرسد چه کتابی بخواند که از تعجب بمیرد و او هم با شوقی تمام نشدنی «آونگ فوکو» را پیشنهاد کند. بعد از آن لحظة سرنوشتساز است که در احساسی گنگ از آرامش و غرور، گویی که بار مسئولیتی سنگین را سلامت به مقصد رسانده، به اتاقش باز میگردد. گاهی باید ایثار کرد و اگر آن شب آنجا نبودم بیشک مسئولیتی سنگین در هستی معطل میماند.
تازه یک دقیقه است که بعد از یک ساعت تمام از نوشتن کلمههایی که معنایشان را نمیدانم فارغ شدهام. شمارش که میکنم صد و چهارده کلمه است. صفحات کتاب را می شمارم، شش صفحه. چشمانم را میبندم، انگشتانم را در هم قلاب میکنم و دستانم را تا جایی که میتوانم میکشم. کش و قوس که میآیم از یادم میرود که آن کتابی که کنار گذاشتهام فردا ببرم به کتابخانه برگردانم «آونگ فوکو»ی ششصد صفحهای امبرتو اکو است. احساس خوبی است.
ـــــــــــــــــــــــــــ
دوم. بیست سال فرصت بلندی نیست که سه بار «در جستجوی زمان از دست رفته» را خوانده باشی! تازه این هیچ نیست در برابر آن تلی از کتاب که دربارهشان حرف میزد و من با دهان گشوده به خط آهن چشم دوخته بودم که «کی میرسد بالاخره این قطار لعنتی!». فهرستی از کتابهای فیلسوفی ردیف کرد که دارم رویش کار میکنم و من هنوز نخواندهام و او خوانده، آن هم بارها و بارها!! دو هفته است هر از چندی آن لحظه را در خواب میبینم: غزل شمارهی 138 شکسپیر را برایم خواند و قطار که رسید دیگر باید میرفتم، مهم نبود چند ایستگاه دورتر از خانه ایست داشته باشد!!!
ـــــــــــــــــــــــــــ
سوم. خواندن مقالهای از فیلسوف آمریکایی معاصر جان مکداول (John McDowell) در وصف نمیگنجد. آن را به تصویر کشیدهام اینجا!!!!!


